قسم به آفتاب

گاردلیابهفدرستراوشمیکنی ... مثلیادت ... مثلشعرهایت ... مثلسرانگشتهایجادوییاترویعصبهایتخریبشدهام ... تراوشمیکنی ... مثلشبیخونوحشیکلماتبهذهنزخمیام ... تراوشمیکنیمثلصدا ... کهمیماند ... کهتنهاصداستکهمیماند ... لردهایتهنشینشدهیعاشقانههایتقلپقلپمیکندوبالامیزندو ... تراوشمیکند ... میپاشد ... ازشاهرگبریدهیاحساست ... میپاشد ... بهرویهمهیبعدهستیام ... تراوشمیکنی ... یورشمیبری ... شناورمیشوی ... بهسرتا  سرهمهیجرمهستیام ... گاردلیایتتلوتلومیخورد  ودستهایشتویداغیدستهایتچفتمیشود ... درستمثلهمانروزآفتابیکهزیرمجسمهیآقایترککهازمیانزبالههازنبقهایبنفشرادیدیموزیریکچنارپیروسبزوزندهکلوزآپ  یکعکسیادگاریشدیم ...  باهمنگاهمیکنیمبهشکوهعجیبیکنیلوفرآبیخوابیدهبهسطحلجن ... وبهآفتابفدرسم ... بهآفتاب ...  قسمبهآفتاب ... بهآفتابنهپر... قسمبهآفتابنهپرکهخطوطلبخندتورارویمردمکچشمهایممنعکسمیکند ... وگردیمردمکچشمهایمکهمحومیشودودرستمثلآفتاب/ستارهینهپربهنهضلعمساویتقسیممیشود ... ومنامنمیشوم ... زیرسایهیعبایبلندتوازتویآفتاب/ ستارهینهپر ... ازتویخانه ... ازتوینهپراوریون ... ازتویتابشاستوایاسمیاعظم ... ازانحنایعبورظریفتشعشعاتنور ... رویگردنم ... ومنامنمیشوم ... زیرسایهیبلندتوازتویستارهینهپررویگردنم ... انعکاسخطوطلبخندترویمردمکم  ... وتوفدرسقدوسرالایجلدسرخپدربزرگمیگذاریوبهمنهدیهمیکنی ... کهامنترشوم/باشم ... کهدیگرحتاهیچغباریهمبهگریهنیندازتم ... کهدیگرهیچخاریخطوطخندهامرازخمینکند ... کهدیگرهیچبغضیتویگلویملانهنکند ... کهدیگررشددردناکدلتنگیدلتنگمراتنگترنکند ... وهرروزتویحریمات ... تویقلمرویدواتاقخوابهیسلطنتتطلوعکنم  ... غروب  کنم ... بتابموببارموببخشمورویانگشتهایجادوییتکلمهزایمانکنم ... وتوفدرسم ... وتو ... تویدهانهرکلمهینوزادبازدمتراتنفسکنی ... نفسکنی ... وتوفدرسقدوسقدیسرابهمنببخشی ... قدوسمقدسرافدرسم ... آخفدرسم ... آخ

پس از گریه ...

قسمت های خاجی مغزم دارند بیشتر می شوند این روزها ... دارند رشد می کنند ترکیباتی از سولفور و ناخن روی جداره ی بیرونی مغزم دارند به قسمت های خاجی خارجی مغرم اضافه می کنند ... از توی سرم ... از توی فرق سرم ... از توی مغزم صدای خرش خرش می آید ... صدای خراش هایی که دارد از تو/داخل به قسمت های داخلی جمجه ی سرم می افتد ... صدای خراطی می آید ... خوب می دانم از صدای تولید است و اضافه شدن به قسمت های خاجی بیرونی مغزم که دارد مالیده می شود به قسمت های داخلی جمجمه ... سرم درد می کند ... درد می کند ... دارم خیال بافی می کنم ... می دانم ... خیال بافی ... توی این روزهای آخر ... به خیال خودم نشسته ام این گوشه دارم خیال بافی می کنم ... این صداها چند وقت است امانم را بریده ... یا حداقلش این است اینطور خیال می کنم ... مثل یک حیوان عجیب که دارد از دریا به خشکی تکاملش را پیدا می کند دارد انگار دست و پا در می آورد از کناره های پایینی مغزم ... دارد همه ی دورش همه جداره ی دورش را قسمت های خاجی خارجی عجیبی می گیرد ... سردم است ... این جمله را از توی یک ته تهی بافتار نرم مغزم می کشم بیرون خوب نگاهش می کنم ... آشناست ... سردم است ... می چسبانمش به صورتم و اجازه می دهم بغضم بترکد روی دیوار ... شاید آخرین گریه است با احتمال آخرین خنده ... به ریش من ... گریه می کنم ... آنقدر شدید که همه ی هیکلم می لرزد ... دستم را به سمت کناره ی پلک بالایی چشم راستم می برم دقت می کنم با دقت بدون اینکه به کلیت کره ی چشمم آسیبی بزند انگشتم را آرام از کناره های بافتارهای نرم و بالایی چشم راستم می برم تو/داخل ... از بین پلک و چشم راستم آرام انگشتم را تا جایی که جا دارد فشار می دهم به سمت بالا ... توی دلم ... ته دلم ... تویش ... به شدت می لرزد ... چندشم می شود به یکجور مورمور ... انگاری لعنتی روی ویبره گذاشته قلبم را ... می لرزد ... دارم به تو فکر می کنم به هوای خنکی که از جداره داخلی بین پلک و کره ی چشمم به داخل می رود ... حجم تبخیر بیرونی سطح داخلی بین پلک و کره ی چشمم بالا می رود ... اذیتم می کند ... کمی انگشتم را از آن بالا تکان تکان می دهم آب غلیظی از مایع درون مغزی توی سرم را می گذارم از کناره های نرم انگشت دستم بیاید پایین آرام آرام بریزد روی قسمت های خشکی زده ی چشمم ... شقیقه ام را با انگشت فشار می دهم ... سعی می کنم تمرکز کنم ... خوب دقت کنم ... هنوز دارم به تو فکر می کنم این خیلی خوب است ... ادامه می دهم سعی می کنم چیزی از نوک انگشتم را آرام روی قسمت های خاجی مغز بکشم ... داری ناخن در می آوری لعنتی ... چه احساس عجیبی ... مثل دست کشیدن به پشت یک کروکودیل یا نمی دانم شاید هم لاکپشتی با لاکی پر از پولک ... دارم به تو فکر می کنم به باد خنکی که از کناره های انگشت دست و بین پلک و کره ی چشمم به داخل و دور تا دور جداره ی دور مغز دارد انگار وکیوم می شود آرام آرم سرم خنک می شود ... آرام می شود... پشتم دوبار شدید می لرزد از شدت ترشح شدید آدرنالین پس از گریه ی شدید ... می خندم ... دارم به تو فکر می کنم ... جداره ی بیرونی جمجمه ام ترک برمیدارد و آرام .... ترق و توروق های عجیبی می کند از هم باز می شود ... مغزم دست های زبر لاکپشتی کوچکش را با ناخن های سیاه و بلند از آن لا ... از همان بالا بیرون می آورد هر دو لا را از هم باز می کند ... سرم جر می خورد ... پاره می شود و مغزم به/به هیبتی پوشیده از ناخن و خون از آن بالا از همان تو خودش را می کشد بیرون خودش را به پهلو از بغل تلپی می اندازد روی قسمت های گلدار و گل باف قالی و... تیلیپ تیلیپ تند تند با پاهای کوچکش می دود می رود زیر مبل از همان پشت می رود توی آشپزخانه نمی دانم چطور ولی از جداره ی داخلی دیوار آشپزخانه انگاری می رود بالا و خودش را از پنجره پرتاب می کند بیرون ... انگشتم را از همان مسیری که رفتم آرام می کشم بیرون ... صورت و لای موهایم را آب و خون برداشته ... دستم را می برم توی کاسه ی خالی سرم/مغزم ... هنوز کمی درد می کند ... خالی است ... خالی و سبک ... کمی فقط درد می کند ... به کناره ی اتاق می روم ... به سختی مبل را پیدا می کنم و رویش می نشینم ... تلویزیون را روشن می کنم کانال را عوض می کنم و کمی ... پیشانی ام را می مالم ... هنوز دارم به تو فکر میکنم ...
 

مثل بادبادکها

گاردلیا به فدرس : ترانه ها فدرس ... ترانه ها ... همان ها که آهسته و نرم توی دل نفوذ می کنند و با انگشت های بلند و ظریف شان تار تار مویرگ های قلب  را چنگ می زنند و با خودشان می برند به دوردست ... خیلی دور تر ... تا خانه ... حتی ... تا خود خود خانه ... تا اوج ... تا بلندی لانه ی عقاب  ... آنوقت من تنم را سر می دهم توی لانه خودم را می چپانم کنار جوجه عقاب ها و ... از آن بالا تماشا می کنم ... از آن دور دورها ... درست مثل یک دوربین ...  کرک های نرم شان مثل کومورها داغ است و من ... امن می شوم ... گرم می شوم ... یک تراک شش دقیقه ای هم حتا معجزه می کند فدرسم ... تا همه ی رفته ها و نرفته ها ... می دانی فدرس ... روح می تواند درست بر عکس قلب سبک باشد ... قلب که سنگین می شود یک جا لنگر می اندازد  وزنه ها به آن می چسبند و روی زمین نگهش می دارند و این خوب است نه اینکه بد باشد ... خیلی خوب است ... خب خوبیش این است که حداقل قانون نیوتون اینجا کارساز است ... دل بستگی ها ... دل خاطره ها ... دل شوره ها ... شوری اشک ها و همه ی غر غر ها قشنگ است ... این ها/همه سنگین ات می کنند ... سنگ/ین که روی زمین بمانی ... که دلت بسته بشود به این وزنه/ها ... چه فرقی می کند که یکی باشد یا بیشتر مهم این است که دل بند زمین می شوی ... ماندنی می شوی ...و  وای به روزی که  این وزنه ها نباشد و تو بخواهی به هر زوری که شده اینجا بمانی ... هی دنبال هر چیز مزخرف سبک می گردی که تاب وزنت را ندارد و این ها می شوند دل خوش کنک هایت که نقش وزنه را برایت بازی کنند و تو محقر و کوچک شده و سبک بین زمین و هوا بین ماندن و رفتن معلقی  و این غم انگیز است ... خیلی غم انگیز ... خیلی غم انگیز است فدرس ... روح اما از نوع سبکش خوب است ... از آن هایی که تو مثلن نشسته ای توی یک سالن و کسی سخنرانی می کند و بقیه هم مثل احمق ها تند و تند دارند نت بر می دارند ولی تو یکهو حس می کنی که چیزی دارد روحت را قلقلک می دهد ... و بعد روحت بی وزن می شود شل و ول و رها می شود ... ولش می کنی تا مثل بادبادکها برود هر کجا که خواست ... تا لانه ی جوجه عقاب ها ... روی بلندترین شاخه ی گردو ... ته اقیانوس ... شناور ...  تنگ تن نهنگ های مادر  ... تا زمستان تا دماوند تا  توی پرزهای موکت نارنجی ... پا به پای اسب های وحشی یاغی و آزاد ... تا پدر که با حوصله دارد توی باغچه بنفشه می کارد و مادرم ... آخ مادرم فدرس ... مادرم ... بی درد ریحان می چیند/ بوی بهشت  می دهد ... و بعد دوباره همان لحظه پرت می شوی توی یک کوچه ی خاکی و با بقیه ی بچه ها داری دنبال توپ پلاستیکی می دوی ... توپ را شوت می کنم جلوی پاهای تو ... نزدیکت می شوم ... دهانت را باز می کنی و من آتشفشان می شوم و همه ی چگالی هستی مان را به آتش می کشم و می دانم که خوب است و می دانم که دوست داری  و می دانم که می دانی  هنوز هم بعد از این همه سال وقتی به آغوشم می کشی شانه هایت می لرزند ... می دانم که خوب می دانی ... و روح از نوع سبکش خوب است ... زود گرم می شود با زمزمه ی یک ترانه از دهن تو ... با لرزش شانه هایت ... با بالا و پایین رفتن ارتعاشات تارهای صوتی ات وقتی صدایم می کنی ... با آتش و چگالی و پیچش عجبیب لب ها و تنمان ... گرم می شود فدرس ...گرم ... و تا خود خود آفتاب می رود ...   داغ می شود   ...  و می تواند که ببخشد ... و مهربانی  جسم زنده اش را به تو ببخشد ...  همیشه تو را ببخشد ... که همه ی تلخی هایت را ببخشد ...  که باز برایت پر بزند که باز دلش دل دل بزند ...که باز با چشم های بسته شلوار زیتونی تو را ببیند و دستش را به سمتت دراز کند و ... و دل ...گفتم که  دل از نوع سنگینش خوب است  ... دلم سنگین است فدرس .... بین خودمان بماند که این غم انگیز است ... دلم خیلی سنگین است ... این خیلی غم انگیز است فدرس ... خیلی فدرس ... خیلی ...

پینوکیو

به سختی نفس می کشم سعی می کنم  خودم را جمع و جور کنم که با پاشنه ی چوبی پایش محکم می کوبد زیر استخوان فکم ... دندان هایم انگار که توی لثه هایم فرو می روند و بوی خون می پیچد توی مشامم ... یکی از نخ هایش را می اندازد دور گلویم و شروع می کند به کشیدن ... مثل همیشه می خواهد خفه شوم! خفه شوم! داد می زند: خفه شو خفه شو خفه شو ... به سختی با انگشت هایم کمی لای نخ را باز می کنم  نفس می کشم ...  خودشه ... پینوکیوی بی شرف ... عصبانی می شوم  دستم را می برم پشت سر از زیر گردنش می گیرم  می کشمش به سمت جلو با ضرب می کوبمش توی دیوار ... صدای بلندی می پیچد انگار که منهدم شده باشد ولی نه ...  از جایش بلند می شود لی لی می رود آن یکی پایش را که کمی آنورتر افتاده از روی زمین برمی دارد و با یک پین فلزی ریزی دوباره می زندش سرجایش ... سرش را بالا می آورد به هم نگاه می کنیم ... داد می زنم: دیوانه! دیوانه! دیوانه! می خندد!!! هاااا آره!!! دیوانه !!! آره ... دستش را به کمرش می زند و بلند می خندد ... دستش را می برد و چیزی را که اصلن نمی توانم حتا حدسش برمی دارد و پرتاب می کند توی صورتم ... مثل بمب توی دهن و پیشانی و دماغم صدا می کند ... قبل از اینکه به خودم بیایم چسبیده است به صورتم و دارد با مشت از پشت سر می کوبد توی مخچه ام بلند داد می زند: بمیر! بمیر! بمیر! دیگر کفرم درآمده است ... کورمال کورمال می روم به سمت آشپزخانه توی سرم دارد بمب بمب بمب صدا می کند و خورده های مخچه ام می ریزد توی کف کاسه ی جمجمه ام داد می زنم و رکیک ترین حرف ها را نثار  فرشته ی مهربان و جد و آبای پدر ژپتوی پیر پفیوز و پدر و پدربزرگش می کنم ...  وحشی تر می شود  ... به سختی کشوی دوم از بالا از کشوهای کابینت را پیدا می کنم درش را باز می کنم ... رنده را می کشم بیرون و بعد به ضرب به سختی دستم را می برم پشت سرم  دوباره از پشت سر از پشت سرش می گیرم و می کوبمش روی کانتر کابینت ... مثل یک صدای مهیبی صدا می دهد که نمی توانم تشخیص بدهم صدای چیست مثل یک نیم قاچ پرتقال پسر جاکش پدر ژپتوی پیر پفیوز را از یک گوشش پرچ می کنم به کف دست راستم و مثل دیوانه ای که  از قفس می پرد پایین و دیگر هم اصلن هم دیگر هیچی هم اصلن حالیش نیست اون گوشش رو خرت و خرت می کشم روی رنده ...  اجازه می دهم ارتغاش این خرت و خرت از توی رگ هایش برسد به دهلیزها و بطن های قلبم ...  خنک می شوم ... به طرز زشتی لبخند می زنم ... مثل دیوانه ها داد می زند ... خون که نه صمغ چسبنده ای از لا و به لای خراش های عمیق صورتش پخش شده روی همه ی زیر و روی کانتر را برداشه  ... بوی تند تربانتین می دهد ... فقط داد می زند داد می زند ...  اصلن توجه نمی کنم ... با ساق و پای چوبی اش محکم به پهلویم می کوبد ... کلیه ی راستم  توی امحا و احشایم له می شود ... تقریبن چند وقتی می شود ولی اصلن توجه نمی کنم ... به سر و صورتش نگاه می کنم  نصف شده است ... نصفه نیمه ی قاچ پرتقال یا نارنج ... تا در را باز میکنم زلیخا دستش را می برد ...  نیم قاچ توی دستش را به سمتم پرتاب می کند و با عشوه ای فریبنده می گوید:  نمی خواهی یاد بگیری وقتی می خواهی در قلب کسی را باز کنی قبلش در بزنی ...  بلند بلند می خندد و به پشت می خوابد ... پاهای چاق و تپلش را باز می کند .... تقریبن تا چشم راست پینوکیو تا نصفه توی رنده دلمه شده که از نفس می افتم ... هر دو دستم را می گذارم روی لبه ی کانتر کابینت و نفس نفس می زنم ... پینوکیو صمغین و مالین از بین پاهایم سر می خورد و می افتد کف آشپزخانه ... چند بار با کف پا محکم می کوبم زیر گردنش  ... می روم کنار سینک صورتم را با آب سرد چند بار می شورم ... سرم را بلند می کنم و از پنجره بیرون را نگاه میبینم... سر کوچه را ... پدر ژپتوی پیر پدر پفیوز همانجای همیشگی ایستاده ... تنه ی لشش را پشت دیوار قایم کرده دارد توی خانه  را سرک می کشد ... چشم توی چشم می شویم ... می فهمد دیدمش ... تکانی می خورد خودش را کمی عقب می کشد ... کم نمی آورد دستش را از دور چند بار توی هوا برایم به نشانه ی تهدید تکان می دهد و فرار می کند ... می دانم ... تمامی ندارد ... می دانم ... این دست از سر من برنمی دارد ... نفس عمیقی می کشم می روم زیر کتری را روشن کنم دیرم شده هنوز صبحانه نخورده ام ... امشب نمی خوابم نه ... امشب نمی خوابم ... بیدار می مانم یک گوشه ای قایم می شوم ... پشت گلدان بزرگ بابا آدم  توی هال رنده به دست حواسم را جمع می کنم خوابم نبره ...  محکم می کوبد زیر استخوان فکم ... دندان هایم انگار که توی لثه هایم فرو می روند و بوی خون می پیچد توی مشامم ... یکی از نخ هایش را می اندازد دور گلویم و شروع می کند به کشیدن ... مثل همیشه می خواهد خفه شوم! خفه شوم! داد می زند: خفه شو خفه شو خفه شو ...

سمفونی سکوت

برای بار چندم از سر شب باز در این کشوی لعنتی را باز می کنم و همان کلت کالیبر چهل و پنجی را بیرون می آورم که توی خواب هم توی دستم بود ... نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم ترانه ای از جیپسی کینگز را مرور کنم ... تاثیر دارد ... آرامتر می شوم خشابش را می کشم بیرون ... چند سال است این فشنگ را نگه داشته ام ... چند سال است ... خیلی سال است که خیلی از شب ها قبل از خواب بو می کردمش و می چسباندمش به شقیقه هایم ... چند سال است .... خیلی سال است ... چه شب هایی که آن را توی دهانم گذاشته ام و سعی کردم که آنقدر گرمش کنم که ... هیچ بویی نمی دهد لعنتی ... هیچ بویی ... به عطر موهای او فکر می کنم ... به اولین شب هم آغوشی مان ... به دست هایش ... این ها که خیانت نیستند ؟ این را از چند روحانی از چند دین آسمانی مختلف سوال می کنم ... هیچکدام از جواب هایشان را هم هیچ وقت  به یادم نمی آورم ...  زیاد اهمیت نمیدهم ... خودم را جمع می کنم و از لبه ی تخت می اندازم روی زمین و خودم را قل میدهم می کشم به زیر تخت ... سرم درد می کند ... باز میگرن گرفته ام ... به آن سمتی از تخت می آیم که تو رویش خوابیده ای ... به تو فکر می کنم ... به دست های عاشقت که دیگر عاشق من  نیستند ... به چشم های بی تابت که دیگر بی تاب من نیستند ... به صحنه هایی عجیب فکر می کنم ... به خاطرات بهترت که همین الان که خوابی دارند توی سرت لابد بازیگوشی می کنند ... به این فکر می کنم که چه احساس خوبی است که به آخرین خوابی از تو پایان می دهم که من باز هم مثل همیشه تویش نیستم ... به تمام قاب عکس هایی که من تویش نیستم ... به تمام آینه ها و به تمام فکرهایت که در هیچ کدام از قسمت های عاشقانه اش من نیستم ... به این فکر می کنم که تو چقدر از با من بودن غمگینی ... به بسته های بزرگ قرص های اعصابی فکر می کنم که به تو کمک می کنند که من را دوام بیاوری ... به صدای آرام آخرین نفس هایت فکر می کنم و لوله ی تفنگ را از زیر تشک خوشخواب می چسبانم به نقطه ای که لابد باید سرت بالای آن باشد ... چشم هایم را می بندم و به عطر موهای او فکر می کنم به اولین عشق بازی مان ...به دست هایش ... این ها که خیانت به حساب نمی آیند ؟ آخر هر چه که باشد ما هنوز به هم مربوطیم .... صدای جیپسی کینگز را توی سرم تا آخر بلند می کنم جوری که دیگر هیچ صدایی را نشنوم ... و بعد ... ما دیگر به هم مربوط نیستیم ... سی دی جیپسی کینگز خس خس آخرش را توی سرم می کند و به قژوقژی کوتاه از چرخش می ایستد ... سمفونی سکوت ... ته مانده ی روغن چراغ تاریک رابطه مان حالا دیگر قبل از تمام شدنش با خون و تکه های کوچکی از مغز تو پاشیده است روی سقف و خوشبختانه هم من توی هیچکدامشان نیستم ... قطره های داغی از لای فنرهای خوشخواب دارد می ریزد روی صورتم و من چشم هایم را بسته ام و مست دارم به عطر موهای او فکر می کنم ... دیگر نیازی هم به سوال نیست ... خیانت محسوب نمی شود ...  می خندم ... بو می دهد  ... بالاخره بو می دهد ... بوی باروت