به ساحت گاردلیا ... به ساعت شما ... دست بلند می کنم ... روزی چند بار ... چند ساعت ... چقدر ... چقدر گاردلیا ... چقدر ... این بازی تمام نمی شود ... این ستاره بازی ... این که سه گانه های هر شب مان را با هم مرور می کنیم ... این دعا کردن ... دعا خواندن ... که همیشه در میانه اش تماشای انگشت های زیبای تو مستم می کند ... حواسم را پرت می کند ... به خدا گفتم ... به خود خدا هم گفتم ... اول تو گاردلیا ... بعد خدا ... خودش هم می داند ... شاید زیادی ضعیفم ... نمی دانم ... شاید هم فقط ... خسته ام گاردلیا ... دارم آخرین ضربان های این قلب لعنتی را تقسیم می کنم ... بین تو و روزهایم ... بین تو و ملکول های اکسیژن ... دارم آخرین ضربان های این قلب لعنتی را تقسیم می کنم ... به خودش هم گفتم ... به خود خدا ... به قلبم ... به بابا ... به مامان ... به این رادیوی کهنه چوبی چرمی ... به میز کارم ... به چمدان خاطره هایم ... به دست نوشته هایم ... گاردلیاهایم ... به همه ی عکس هایی که گرفتم ... به تابلوی تو ... به مجسمه ی سرخ پوست نوربیت ... به کتاب هایم ... به عطار ... به عطار گاردلیا ... به عطار ... به نیچه ... به خود نیچه هم گفتم گاردلیا ... به بذرافشان ... به میدان ساعت ... به پارک لاله ... به تک تک چشمه های یخ زده ی کوه های سنندج ... به ساعتم ... که یک ربع مانده به خودم ... به خودم هم زنگ زدم گفتم گاردلیا ... تنها وارثم تویی ... تنها تویی که از من ارث می بری ... ساعت مچی ام را توی یک لفافه ی چرم برایت می فرستند ... با یک چمدان و چند جعبه/بسته/کارتن ... چشم هایم را می بندم و می پرم ... دست هایت را باز می کنی و من از روی تخت ... می افتم توی آغوشت ... توی بغل خوش بویت ... بین دست های خیلی خیلی قشنگت ... موهایت بلند می شود روی هوا ... می پاشد توی صورتم ... بهشت به من واجب می شود... چشم باز می کنی و ... مرا سفت سفت بغل می کنی ... تنها وارثم تویی گاردلیا ... و حالا دیگر من ... به تو ارث می رسم ... با یک جعبه ... بسته ... کارتن و یک چمدان خالی از خاطره هایم ...