فکرش را بکنید ...

می خواهم برایتان یک خاطره تعریف کنم ... از اولین بار ... باری که گاردلیا را بوسیدم و خب ... اصلن هم ساده نبود ... فکرش را بکنید ... طرف گاردلیاست خب ... الکی که نیست ... و من هم که فدرسم ... دست خودم که نیست ... چند وقت مثل دیوانه ها دور و برش می پلکیدم ... نگاه های معنی دار و ... چه چشم چرانی ها که نمی کردم ... اما ... خب طرف گاردلیاست دیگر ... الکی که نیست ... یکبار تا آنجا هم پیش رفتم که بهش بگویم که اخلاقم مثل سگ که نیست ... پاچه نمی گیرد یکهو میزند به سرش سیم آخر و خر می شود و بی مقدمه می پرد و مثل گرگ ... زیر گلوی طرفش را ... می گیرد و ... بگذریم ... خب نمی دانستم ... گلوی گاردلیا هم که توی گلوی آدم گیر کند گیر و گرفتی نیست که دیگر به این راحتی ها هم رفع بشود گیرش ... بگذریم ... چند بار هم نزدیک بود که خر بشوم ولی ... خوب هم شد که نشدم ... خب الکی هم که نبود طرف گاردلیا بود دیگر ... فکرش را بکنید ... و این بود ... همین شد ... که من مدتها دور و برش می پلکیدم ... تا اینکه ... دیگر ... روز روزش شد ... وقت وقتش شد و دیگر هرچیزی که نباید می شد شد و من ... صدایش کردم ... گفتم بیا بیرون کارت دارم گاردلیا و رفتم بیرون و پشت در ایستادم ... توی دلم گفتم ... از در نیامده اینور زیر گلویش را می گیرم و می کوبمش به این دیوار ... نه ... این یکی دیوار و ... در باز شد و آمد ... گفتم ... نه هیچ چیزی نگفتم ... تا بخواهم زیر گلویش را بگیرم زیر گلویم را گرفت و ... تا بخواهم به دندان بگیرمش به دندان گرفتم و تا بخواهم از لب هایش بگویم ... چه لبها که نگرفت و گفت ... اینجوری فدرس خان ... اینطوری ... فهمیدی؟ ببین چند وقت است که داری لفتش می دهی ... ببین چند وقت است که داری لعابش می دهی ... اینطوری فدرس خان ... اینجوری ... خب الکی هم که نبود ... طرف گاردلیا بود و ... و من هم که فدرسم ... دست خودم که نیست ... فکرش را بکنید ...

دلم تویش اصلن حالش خوب نیست ...

تب دارم گاردلیا و دلم تویش اصلن حالش خوب نیست ... تنم داغ داغ شده است و موهایم نمی دانم امشب چه مرگشان شده ... مشت مشت دارند می آیند لای انگشت هایم که دلم ... خودت خوب میدانی قد درست اندازه ی مشت توست ... حالش اما خوب نیست دلم گاردلیا ... مچاله شده است .... درست مثل دور تا دور فویل سر قلیان ... درست مثل اولین پک سیگار که از بین لب هایمان از لب های تو رد شد و با/به لب های من ... بدل ... دلم توی قلبم حالش اصلن خوب نیست گاردلیا ... شده است مثل یک سفره خانه ی سنتی ... دور تا دور خیال دلم را لامصب ها تخت کرده اند با چه گلیم هایی ای دلم فرش زیر پای دلت دختر ... کجایی آخه/آخر... دختر دلم تنگ شده است مثل یک سفره خانه/زیر پله ای سنتی ... شده است از همان هایی که وسط سرم مثل حوض آبی کوچکی که آب از دور تا دور لبه های دالبر دالبرش جمع شد و ... یکهویی هوری ریخت توی دلم پایین ... دارم می لرزم ... دست خودم نیست ... همش فکر می کنم نکند ... خدایی نکرده ... نکند ... دلم تویش اصلن حالش خوب نیست ...

خب که چی گاردلیا؟

گیرم که من فدرسم و این دست هایی که از دو سمت ... از هر دو طرف من آویزان مانده اند دست های منند ... گیرم که این منم گاردلیا ... گیرم که خودم هستم ... این کلمه ها اما ... امانم را دیگر بریده اند گاردلیا ... هیچ روحی ندارند ... شده اند مثل تیله های خالی شیشه ای که دارم می چینم شان به دنبال هم/کنار هم ... خب که چی؟ این کلمه ها اما دیگر هیچ روحی ندارند گاردلیا ... الان یک ساعت است که دارم _ها_ می کنم ... توی دست هایم را ... روی همه ی دکمه های این کی برد لعنتی را ... روی صفحه ی مونیتورم را ... توی کادر/قسمت تایپ پست های فیس بوکم را ... دارم _ها_ می کنم ... ببین گاردلیا ... ببین ... این کلمه ها مسخ شده اند ... دیگر هیچ روحی ندارند ... شده ام مثل سید ... یادت هست؟ پیرمرد نیمه فلج توی دخمه ی سر کوچه را می گویم ... می بینی؟ آهش دامن تک تک آه هایم/کلمه هایم و _ها_هایم را گرفته است گاردلیا ... کلمه هایم دیگر هیچ روحی ندارند اما ... امانم را بریده اند ... شده اند مثل درست همان بساطی که گریگور زامزا گرفتارش شده بود ... شده اند مثل صورت تو وقتی که آن شب ... آخرین گیلاس شراب را ... سر کشیدی و کیف دستی ات را انداختی روی شانه ات و ... کلمه هایم اما دیگر هیچ روحی ندارند گاردلیا ... لپ تاپم را خاموش می کنم ... به حیاط می روم ... تسبیح پدربزرگ را دارم می زنم ... کنار بوته ی خوش بوی یاس های محبوبه ی وحشی شب می نشینم و عمیق ترین نفسی را که بلدم می کشم ... دیوان عطاری که باهم همان شب ... اینجا ... زیر همین بوته ... دفن کردیم مشامم را پر می کند ... به آسمان نگاه می کنم ... به سرگردانی روح کلمه هایم ... به تو فکر می کنم گاردلیا ... به سفر قطب ... به شمالی ترین قسمت زمین ... به اینکه ... به تو زنگ بزنم ... از تو بپرسم ... گاردلیا ... می خواهم این بوته را از بالای سر عطار بکشم بیرون ... می خواهم که با خودم برش دارم و ... شب های سرد فلک فلق قطبی ... اجازه می دهی؟ ها_ می کنم _ها ... وگرنه گیرم که من فدرسم و این _هاهم ... دست های منند ... خب که چی گاردلیا؟ گریه اما ... هق هق امانم را برید ... گاردلیا ...