مرد بودن سخته گاردلیا ... خیلی سخت ... خیلی ... اینکه پایش که بیفتد و لازم که بشود ... لازمه ی مردانگی ات که بشود ... پا بگذاری روی مرد بودنت گاردلیا ... اینکه مرد باشی و بگذری از مردانگی ات گاردلیا ... ساده نیست ... همه چیز آدم می رود ... همه چیز ... فکرش را بکن ... تمام وجودت را ... از بالا تا پایین ... از دو سمتت ... از کناره های هر دو دستت می ریزد ... سقوط می کند ... پهن به پهن زمین و ... مرد بودن اصلن هم ساده نیست گاردلیا ... همه چیز آدم می رود ... همه چیز ... همه ی تنت ... گوشت از تنت/استخوانت می ریزد که سرت بماند ... جا بماند ... آن بالا ... آن بلند ... حالا بیشتر از ده کیلو لاغرتر از آخرین باری هستم که تو مرا دیدی ... ساکت تر ... سنگین تر ... زخمی تر ... قوی تر ... مردتر ... پیرتر ... خراب تر ... همه ی تمام مردانگی من در این ... همین بود ... که حاضر نشدم ... تن ندادم ... که به هر قیمتی ... مرد باشم/بمانم گاردلیا ...خراب شدم گاردلیا ... خرابه ای اساطیری ... خرابه ای باستانی ... مرد شدم گاردلیا ... فدرس شدم گاردلیا ... حالا ... تو ... آرام گیر با من ... چون گنج در خرابی ...


تمام شعله زردهای ظهر تاسوعا میزنند به کمر هرچی که نذر کردی... این دیگر چه بساطی است ... هزار سلام و هزار صلوات به این ختم به خیر ... مجلس ختم تا چند روز ادامه داشت ... هفت شب و هفت شبانه روز ... همه ی اهل محل هم آمده بودند ... تا صبح می رقصیدند و ... می زدند ... چند نفر هم/تقریبن دو نفر .... یک نفر و نصفی ... یک مرد را کرده بودند گوسفند این ماجرا که سرش را ببرند البت که توی پوست گرگ نگران نباش ... دولت بابت این چیزها چند مورد بنفیت در نظر گرفته است ... صدقه در راه زن های بی کس ... مادران تنها ... قطع که نمی شود که اگر بشود ... یا حسین غریب ... نگو ... نزن این حرف رو حاجی ... از این چیزها که نمی شود گذشت ... مرد چند ساعت ... فقط چند ساعت کنار جوب توی خون دست و پا میزد و بعد ... خون که افتاد زیر پوستش ... پوستین پوست گرگش شد به قد و قواره ی تنش ... این دیگر به تنم زار نمیزند دختر ... ببین ... شاه شدم ... شاه داماد شدم ... ماه شدم که روی هر صخره ای که نیمه ی شب ها توی این جاده ها که ببینمش زوزه کنم توی دل خالی ات را ... پر کنم ... دوباره جون گرفت ... پا گرفت ... برای هیچ کسی/ هیچ بنی بشری علف نخور مرد ... گوشت بخور حاجی ... گوشت ... بوی خون همه ی مشامش را پر کرده بود ... دندان تیز کرد ... خیز برداشت برای ظهر تاسوعای بعدی ... کاسه ی شله زرد بعدی ... کمر هر کسی را بگیرد که بیاید در خانه ی مردم ... با هر یک کاسه ی نذری ....

شعر زیاد خوانده ام
شاعر زیاد دیده ام
اما
شاعرانه ترینی که خوانده ام را از پیرمرد وانتی تخم مرغ فروشی دیدم که توی خیابان های ساری می گشت و پشت وانتش نوشته بود:

شانه ای برای شما ...

 

 
 

قضا/غذا...

 تصورات عجیبی دارم ... مثلن اینکه تمام آسمان را به من داده اند و من ... دارم از یک گوشه ی خشک ترش آن را خرچ و خرچ خرد می کنم  می پاشم جلوی همه ی گنجشک ها ... گاوها ... گوسفندها ... کرگدن ها و آدم های فقیری که ... تصورات عجیبی دارم ... همه ی همین که همه ی/تمام آسمان را به من داده اند و من دارم سهم همه را می دهم ... به فروغ اما ... یک شیشه پپسی خنک می دهم ... سهم او از آسمان پنجره ای است که من آن را ... از او می گیرم ... گر او نمی پسندد ... تغییر کند قضا/غذا را ...