صبح شده و ستاره ها ... یکی یکی ... به سرسره ... از آسمان سر می خورند و از کنار ملحفه ... و خنکای سمت خالی تخت ... به صورتم می افتند ... آرزوهایم فانوس هایی شدند که به ضرب ... از بالای کوه ... به عمق سیاهی... به انتهای تاریکی پرتاب کردم ... به میان ظلمات ... و شب ... آسمان پر ستاره ای شد که من از این بالا ... با تو ... در نبودت ... نمی دانی ... جنگل چوب های خشک ته این دره ... چطور شعله کشیدند ... و دیوان حافظ که ورق ورق ... دیوانه وار روی درخت های این حوالی ... شاباش شد ... سرت سلامت گاردلیا ... امسال با ظهور حضرت من در زاد روزت به حسرت دیدار تو ... با خنده های دوباره پایان می دهم ... وضو می گیرم ... سیب می چینم و مرشد ... با زنگ سوم و تو ... تو ای پری کجایی به لب ... سر ساعت ... وارد گود فرودگاه می شوی ... من از خوشحالی بال در می آورم ... سفت تو را بغل می کنم و برج مراقبت ... با چراغ قرمز بعدی ... از اولین سیاهچاله ی سر راه ... بی اجازه ... به خانه می رویم ... به چلچراغ و اتاق های پر چراغ ... به پنجره های خیلی روشن ... به بی چون ... به بی چرا ... زندگی به قدر کفایت و رفتن ... به ته این دره ... با فانوس و فدرس از بالا ... ورق های فال حافظ و ما ... این پایین ... با شعله ها ... و چوب های خشک ... چه رقصی می کنیم ... و ناولها ... که ای کاش ... نیفتد ... مشکل ها ...