مثل خوشه ی نارس گندم

چراغ را روشن می کنم و دوباره به کناره ی لبه ی تخت برمی گردم ... صدای اذان صبح خیلی زود توی فضا می پیچد و من ... و من را باز همان نوستالژی کهنه خفت می کند ... خودم را جمع می کنم و می اندازم روی زمین ... اتود را از روی لبه ی میز کنار تخت برمی دارم و شروع می کنم به غژ و غژ کشیدن روی درز جرز موزاییک های کف اتاق ... غژ و غژ ... می دانم که دارد گوش می کند ... می دانم ... همیشه گوشش به این بالاست ... الان سال های سال است که گوشش همیشه به این بالاست ... سال های سال ... غژ و غژ ... می دانم دارد گوش می کند ... تا از نیمه های شب هم گذشته داشت برایم آهنگ های باب میلم را پخش می کرد ... هر شب همین کار را می کند ... همه ی آهنگ هایی را که من دوست دارم و گوش می کنم را از بر کرده ... لعنتی حتا توالی و ترتیبشان را هم می داند ... می داند چه روزهایی غمگینم ... چه روزهایی شادم ... چه روزهایی دارم از خشم و دل درد توی تختم به خودم می پیچم و چه روزهایی که باز ... باز عاشق شده ام برای خودم ... غژ و غژ ... اتود را عمیق تر فرو می کنم ... همه ی موزاییک های کف اتاقم از درز جرزشان خالی شده است ... همه شان شیار شیار شده اند ... هاشور هاشور شده اند ... می دانم دارد گوش می کند ... شده ام مثل موش های توی سوراخ های دیوارهای خانه های قدیمی که از صبح زود/صبح خیلی زود شروع می کنند به جویدن سیم ها و پشم شیشه هایی که حتا شنیدن صدای جویده شدنشان هم مشمئز کننده است ... می دانم دارد می شنود ... غژ و غژ ... خرت و خرت ... توی راه پله وقتی که از کنار دست هم هم رد می شویم سرم را بالا نمی آورم که ببینمش ... می ترسم ... می ترسم که خیلی با آن چیزهایی که عطر تلخ و سردی که به خودش می زند برایم می گوید فرق داشته باشد ... می ترسم که ببینمش و توی همان راهرو یقه اش را بگیرم و کار دست خودم و خودش بدهم ... می ترسم ... می ترسم که نه هم نگوید ... صدایش هم در نیاید و بعد ... غژ و غژ ... خرت و خرت ... خاکه های از لای درز و جرز موزاییک ها بیرون آمده را با لوله ی خالی توی اتود می کشم بالا توی بینی ام ... درست مثل فیلم های به سبک کثیفی که توی همین چند روز چندتا از آنها را دیده ام ... مست می شوم ... درست مثل بوی نم خاک روی پشت بام خانه مان توی خیابان پورسینا توی اولین نم نم های باران پاییزی تهران ... درست مثل عطر درخت های خرزهره ی بلوار کشاورز ... درست مثل ... تمام تنم را حالا دارم می مالم توی خاک و خاکه های کف اتاق ... قطره های خون دماغم را با عجله قبل از اینکه خشک بشوند تند و تند ... غژ و غژ ... خرت و خرت با نوک تیز اتود می کنم توی لای درز جرز لای موزاییک ها و ... می دانم که دارد گوش می کند ... می دانم که الان حتا صندلی گذاشته روی تختش و یا حتا احتمالن همان نوردبام قرمز و صورتی را که لباس های زیرش را رویش پهن می کند توی بالکن روی کف اتاقش شاید گذاشته است و گوشش را چسبانده به سقف اتاق ... می دانم که دارد گوش می کند ... دراز می کشم و صورت داغم را از سمت داغ ترش می گذارم روی سطح خنک تر موزاییک زیر سرم و سعی می کنم که آرام بگیرم ... گوش هایش را ... لاله ی گوشش را احساس می کنم و لب هایم را به نرمی می گذارم لای خالی ترین قسمت جداره و جرز و درز لای موزاییک زیر سرم و با اولین حرکت طعم خاک و خون دماغ را به کام می کشم ... چیزی مثل خرده شیشه چیزی از گوشه کناره های لب هایم را می برد و خون ... خون گرم و ... چشم هایم را بسته ام ... دیوانه می شود ... دیوانه می شود ... حس می کنم ... همه ی اتفاقات آن سمت تیغه ی تیز این سقف را احساس می کنم ... انگشت هایم را تا نصفه تا نیمه فرو کرده ام توی زمین و مشت مشت موزاییک ها مثل پنبه های توی تشکم دارند می آیند توی دست هایم ... مشت مشت خاک و سیمان و برگ های گنده ی خرزهره را به هوا می پاشم و یکهو ... یکهو دست هایش از دو سمت سرم/دو سمت گوش هایم می آیند بالا ... به ضرب می آیند بالا ... دست هایش همان دست های سبز جوانش که در زیر بارش یکریز برف مدفون شده بودند ... دست هایش می آیند بالا ... از دو سوراخ ... از دو سمت سرم ... از دو سمت گوش هایم و ... جمع می شوند پشت گردنم ... سفت ... سفت سفت ... سرم را فشار می دهند ... فشار می دهند ... به زمین ... به موزاییک های سرد و خون و لخته های خون داغ ... به بوی خاک به سینه ی فروغ مثل خوشه ی نارس گندم که می افتد زیر چرخ های آسیاب های بادی دونکیشوت ... مثل ... او می آید ... او آمد ... مثل کسی که مثل هیچ کس نیست مثل ... او آمد ... بالاخره آمد ... من دست و پا می زنم ... دست و پا می زنم و نفسم دیگر به سختی هم بالا نمی آید ... دست و پاهای آخرم را می زنم و در حالت احتضار ... نصفه و از نیمه سرم را به سختی مثل آخرین کشش های ماهیچه های گردنی که دارد جان می دهد برمی گردانم و مثلن به سقف نگاه می کنم ... دست هایش آرام می شوند ... مثل برگ های گل قهر جمع می شوند به دو سمت به بیرون و از توی همان سوراخ ها/همان دو سوراخ بر می گردند به پایین/طبقه ی پایین خانه ام و من که دیگر حتا گوش هایم هم از جا کنده شده اند به سختی صدایش را می شنوم که با تلق و تلق صندل هایش از اتاقش دارد بیرون می رود و دور می شود و بلند بلند صدایش ضعیف و ضعیف تر می شود و صدا می کند : مامان ... مامان ... دیگر تمام شد ... برای روزنامه تسلیتی بفرست ... و من که دیگر ماهیچه های صورتم هم تکان نمی خوردند ... مثلن ... دارم ... لبخند می زنم ... اینجوری ...

زرد/طلایی/کهربایی

گاردلیا به فدرس: این روزها همش توی سرم پر شده است از خوشه های گندم ... مزرعه ی گندم ... همش ... فکر می کنم ... یک دشت یک دست پر از ساقه ها و پر از خوشه های کهربایی گندم ... تلفیقی از آفتاب و کهربا که انتهایش به خدا می رسد و ابتدایش درست از جلوی پاهای برهنه ی من و تو آغاز می شود ... به همین سادگی ...  به خدا به همین سادگی ... یک دشت پر از گندم های طلایی ... یک دشت توی یک روز آفتابی ... یک دشت که آسمان سقف باشد و زمین زیر انداز ... به همین سادگی فدرس به همین زیبایی ... به همین قشنگی ... درست به قشنگی نفس گیر تنفس ما ...  به قشنگی هر باز دم تو توی پخش و پلای دمم ... به همین سادگی فدرس ... به همین سادگی ... درست به همین سادگی ...  تو خوب می دانی که خورشید که نباشد من دلم هی بهانه می گیرد ... هی آهش می گیرد ... هی  غرغرش می کند و هی اشک پشت اشک برای کارتنکی که ناخواسته توی لوله ی جارو برقی دست و پایش شکست و ... آخ دلم ...  دلم ... آخ دلم فدرس ... آنوقت تو دوربین عکاسی ات را  برمی داری و دستم را می کشی و می بری توی دشت ...  درست مثل آن قدیم ها که مرا می کشیدی و می بردی زیر آبهای گرم و پیر تا  با چشم های باز تنمان را بستر ماهی های قرمز توی حوض کنیم  ... و ماهی ها فدرس ... پولک هایشان سر می خوردند روی گونه ها و کف دست هایمان و ... درست همان موقع که با هر لبخندت حباب هوا بیرون می آمد  درست همان وقت ... توی قلبم تیر کشید ... می دانی من دلم بهانه کرده مزرعه ی گندم را ... تو دستم را می گیری و می بری توی دشت ... آنوقت  همه ی عکس های امروزت می شود  طلایی ... از زنبورها و شاهپرک های زرد بگیر تا گل و برگ و هر ساقه ی زرد/طلایی/کهربایی ... تو چه خوبی فدرس ... تو چه خوبی ... اگر من آفتاب توام تو تابستان منی ...  تو کویر داغ  تن منی ...  تو البرز و دماوند قلب منی ... تو شکوه شریان شعر منی ... تو جذر و مد روح منی ... تو سلیمان وشمس منی ... و من آفتاب توام ... و باز از گرگم به هوا بگیر تا ... تا گاردلیایت زنده است هیچ ابری توی مهمانی خورشید نمی ریزد ... این تضمین تو است ... سراغ گاردلیا همیشه توی مشت نامه رسان شهر است فدرس ...  

حرفیه ؟؟؟

زد و بند کردیم من و گاردلیا ... با هم ریختیم روی هم ... چه عاشقانه هایی که نمی کردیم ... همه اش فاسق بازی بود ... عشق بازی بود ... تف می کردیم توی صورت هرچه نامرد ... تف می کردیم توی صورت هرچه روزگار ... تف می کردیم با هم توی صورت هرچی همه ی تف های اهل عالم و آدم ... هی تف کردیم ... تف می کردیم ... چه خنده ها که نمی کردیم ... چه دلدادگی ها که نمی کردیم ... چه سیگارهایی که با هم هی پشت هم هی پشت هم و چه شراب هایی که با هم هی روی هم هی روی هم ... زد و بند کرده بودیم من و گاردلیا ... زد و بند ... می فهمید ؟؟؟ زد و بند ... حرف های زشتی در گوش هم می گفتیم که به گوش سنگ هم می رسید آب میشد از بس که دلش می خواست ... کارهای زشتی می کردیم که خورشید هم دلش می خواست بکند با ماه ... ما غلط های زیادی هم خیلی زیاد با هم کرده ایم راستش را بخواهید ... خیلی زیاد ... تقریبن هر غلطی که دلمان خواست کردیم ... از گرگم به هوا بگیر تا ... حالش را هم بردیم ... حرفیه ؟؟؟