ما کارگران کاپیتالیست ... عادت نداریم عشقمان را ... با یک مشت جوجه کمونیست ... لای دود سیگار ... توی کافی شاپ ها ... به اشتراک بگذاریم ... غیرت امپریالیستی .... نمی گذارد بگذاریم ... هرکسی ... مخصوصن تو رفیق ... زیر چشمی به ساحت معشوق ... ملک شخصی ما ... عشوه های مارکسیستی بریزی ... ما کارگران کاپیتالیست آزادیم ... از هفت نوع دولت ... و حاضر نیستیم برای هر چیز ... به یک مشت رفیق چرک کبیر ... جواب پس بدهیم ... ما کارگران کاپیتالیست با دست رنج فقر خود راحت تریم ... تا دست گدایی دراز پیش یک مشت ناکارگر آدمکش ... ما کارگران کاپیتالیست شب ها ... خسته از کار ... برای سرمایه دارن خدا نشناس ... به خانه می رویم ... تکه نانی به آب می زنیم  و می دانیم ... مالک همه چیزیم ... مثلن گاردلیا که تا هفت پشتش سند خورده به نامم ... منگوله دار ... تا هر بچه ای که باشد ... قرار است بشود ...ارث پدرم ... اجداد و نیاکان ... و هرکس ... از چشم چپ ... به راست خانه ی ما/ مانیفست خانواده ی ما ... نگاه که چه عرض کنم ... گردنش را ... می/شکن/بخور ... با منبرش ... می سوزانیم ... عشق برای ما کارگران کاپیتالیست ... ارزش افزوده ای است که توی قلب هایمان ... برای روز مبادا ... و دوران جنگ اتمی با بلوک شر شرق ... تلمبار کرده ایم ... ما کارگران کاپیتالیست ...

مانیفست کاپیتالیست فدرسیست
 بند اول ... رها ...

چراغ خاموش می شود ... پرده کنار می رود ... باری تعالی رخ می نماید و کاهن اول ... گردش را می گیرد ... دومی ضرب می زند و هار هار سومی بلند می شود ... ورد می خواند ... زن ها می رقصند ... بلی بلی می گویند ... چشم چشم ... دو ابرو ... خدا خودش ... ناخدا ... وسط ساختمان ... به قامت یک گیاه سبز می شود ومیان لب های تو گل می کند ... یک قاشق من به کریشنا آب می دهم و آب ... تا قاشق تو ... کش می آید ... صبح زود است ... خیلی زود ... همه خوابند و صدای سکوت این معبد چه طنینی دارد ... دو ستون واسطه می شوند ... یکی را تو بغل می کنی و من ... دست هایم را می زنم به دیگری ... وصل می شویم ... به مرکز ... به گیاه وسط میدان ... به خود خدا ... به فرشته ها هم زنگ می زنیم ... می آیند ... از خدا خواسته ... میزنند ... می رقصند ... چنان که من از تو ... این وسط ... چند دور ... بیشتر برداشتم ... دورت بگردم ای خدا اما اینها پنجره را بسته اند و پشت هرکدام یک طاووس کشیک می کشد ... یک فرشته سکته کرده و پرستو روی سیم برق های های ولتاژ ... دارد مدیتیشن می کند ... من ... فشنگ را می خوابانم به خشاب ... خوشم می آید ... همیشه ... درست در آخرین لحظه ی امکان خوشبختی ... خودم ... ضامن را آزاد می کنم و قبل از هرکسی ... خودم ... گلوله را می فرستم به حضرت خان ... به پاشیدن خون به این محراب ... فواره می زنم وسط این حوض کوچک ... این بغل ... و ماهیچه ی پشت گردنم را کباب میبرند به پیشگاه جناب اعلی ... قبول نمی کند و از سر فضل مرا می بخشد به خلق ... سرم سبک می شود و تا چند روز از سوراخ شقیقه ام شقایق می زند بیرون ... دیگر میگرن نمی گیرم دختر ... روزی خدا را پشت در خانه اش توی سطل می ریزم و یواشکی ... فرار می کنیم ... این را خود خدا هم می داند و کریشنا که حالا دیگر از همه ی ما بزرگتر است ... گور پدر دنیا ... باقلوا را وسط لقمه ی سنگک له می کنم و می گذارم دهن آسمان ... تا خود شب سرویس می شود ...

من حرف می زنم و گاردلیا به آن چشم های بی نظیرش با یک گوشه ی تصادفی از اتاق ... سر ... تکان ... تکان ... تکان ... می دهد و به سکر و با سکرات تکرار می کند ... آره ... آره ... آره ... و من ... دانه ... دانه ... دانه ... دونه های تسبیح را نخ کش می کنم ایوان مشرف به پنجدری پرت می کنم برای پرنده ها ... آره ... آره ... آره ... دانه ... دانه ... دانه ... تکان ... تکان ... تکان ... فدرس ... فدرس ... فدرس ... گاردلیا ...