قسمت های خاجی مغزم دارند بیشتر می شوند این روزها ... دارند رشد می کنند ترکیباتی از سولفور و ناخن روی جداره ی بیرونی مغزم دارند به قسمت های خاجی خارجی مغرم اضافه می کنند ... از توی سرم ... از توی فرق سرم ... از توی مغزم صدای خرش خرش می آید ... صدای خراش هایی که دارد از تو/داخل به قسمت های داخلی جمجه ی سرم می افتد ... صدای خراطی می آید ... خوب می دانم از صدای تولید است و اضافه شدن به قسمت های خاجی بیرونی مغزم که دارد مالیده می شود به قسمت های داخلی جمجمه ... سرم درد می کند ... درد می کند ... دارم خیال بافی می کنم ... می دانم ... خیال بافی ... توی این روزهای آخر ... به خیال خودم نشسته ام این گوشه دارم خیال بافی می کنم ... این صداها چند وقت است امانم را بریده ... یا حداقلش این است اینطور خیال می کنم ... مثل یک حیوان عجیب که دارد از دریا به خشکی تکاملش را پیدا می کند دارد انگار دست و پا در می آورد از کناره های پایینی مغزم ... دارد همه ی دورش همه جداره ی دورش را قسمت های خاجی خارجی عجیبی می گیرد ... سردم است ... این جمله را از توی یک ته تهی بافتار نرم مغزم می کشم بیرون خوب نگاهش می کنم ... آشناست ... سردم است ... می چسبانمش به صورتم و اجازه می دهم بغضم بترکد روی دیوار ... شاید آخرین گریه است با احتمال آخرین خنده ... به ریش من ... گریه می کنم ... آنقدر شدید که همه ی هیکلم می لرزد ... دستم را به سمت کناره ی پلک بالایی چشم راستم می برم دقت می کنم با دقت بدون اینکه به کلیت کره ی چشمم آسیبی بزند انگشتم را آرام از کناره های بافتارهای نرم و بالایی چشم راستم می برم تو/داخل ... از بین پلک و چشم راستم آرام انگشتم را تا جایی که جا دارد فشار می دهم به سمت بالا ... توی دلم ... ته دلم ... تویش ... به شدت می لرزد ... چندشم می شود به یکجور مورمور ... انگاری لعنتی روی ویبره گذاشته قلبم را ... می لرزد ... دارم به تو فکر می کنم به هوای خنکی که از جداره داخلی بین پلک و کره ی چشمم به داخل می رود ... حجم تبخیر بیرونی سطح داخلی بین پلک و کره ی چشمم بالا می رود ... اذیتم می کند ... کمی انگشتم را از آن بالا تکان تکان می دهم آب غلیظی از مایع درون مغزی توی سرم را می گذارم از کناره های نرم انگشت دستم بیاید پایین آرام آرام بریزد روی قسمت های خشکی زده ی چشمم ... شقیقه ام را با انگشت فشار می دهم ... سعی می کنم تمرکز کنم ... خوب دقت کنم ... هنوز دارم به تو فکر می کنم این خیلی خوب است ... ادامه می دهم سعی می کنم چیزی از نوک انگشتم را آرام روی قسمت های خاجی مغز بکشم ... داری ناخن در می آوری لعنتی ... چه احساس عجیبی ... مثل دست کشیدن به پشت یک کروکودیل یا نمی دانم شاید هم لاکپشتی با لاکی پر از پولک ... دارم به تو فکر می کنم به باد خنکی که از کناره های انگشت دست و بین پلک و کره ی چشمم به داخل و دور تا دور جداره ی دور مغز دارد انگار وکیوم می شود آرام آرم سرم خنک می شود ... آرام می شود... پشتم دوبار شدید می لرزد از شدت ترشح شدید آدرنالین پس از گریه ی شدید ... می خندم ... دارم به تو فکر می کنم ... جداره ی بیرونی جمجمه ام ترک برمیدارد و آرام .... ترق و توروق های عجیبی می کند از هم باز می شود ... مغزم دست های زبر لاکپشتی کوچکش را با ناخن های سیاه و بلند از آن لا ... از همان بالا بیرون می آورد هر دو لا را از هم باز می کند ... سرم جر می خورد ... پاره می شود و مغزم به/به هیبتی پوشیده از ناخن و خون از آن بالا از همان تو خودش را می کشد بیرون خودش را به پهلو از بغل تلپی می اندازد روی قسمت های گلدار و گل باف قالی و... تیلیپ تیلیپ تند تند با پاهای کوچکش می دود می رود زیر مبل از همان پشت می رود توی آشپزخانه نمی دانم چطور ولی از جداره ی داخلی دیوار آشپزخانه انگاری می رود بالا و خودش را از پنجره پرتاب می کند بیرون ... انگشتم را از همان مسیری که رفتم آرام می کشم بیرون ... صورت و لای موهایم را آب و خون برداشته ... دستم را می برم توی کاسه ی خالی سرم/مغزم ... هنوز کمی درد می کند ... خالی است ... خالی و سبک ... کمی فقط درد می کند ... به کناره ی اتاق می روم ... به سختی مبل را پیدا می کنم و رویش می نشینم ... تلویزیون را روشن می کنم کانال را عوض می کنم و کمی ... پیشانی ام را می مالم ... هنوز دارم به تو فکر میکنم ...