تو مرا از دست خواهی داد

 ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺩ ... ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺩ ... ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ
ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﻫﻢ ﺟﻬﺖ ﻋﻘﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻋﺖ ... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ
ﻣﺪﯾﺪﯼ ... ﮐﻪ ... ﻣﺜﻠﻦ ﺗﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺽ ﮐﻦ ... ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﮐﺮﻡ
ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ... ﮔﺮﻡ ... ﻧﺮﻡ ... ﺭﺍﺣﺖ ... ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻣﯽ
ﺩﺍﻧﻢ ... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﻭﻍ ﺍﯾﻦ/ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺵ ﯾﮑﺮﯾﺰ ﺑﺮﻑ
ﻣﺪﻓﻮﻥ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺁﺯﺍﺩ ... ﺭﻫﺎ ... ﺳﺒﮏ ... ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ
ﺩﺍﺩ ... ﻣﻦ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ... ﭼﻬﺎﺭ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﺎﮎ ﻓﺮﻭﻍ ﺑﺒﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ
... ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ... ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺩ ... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺗﻤﺎﻡ
ﺳﮑﻮﻫﺎﯼ ﺟﺎﻧﺒﯽ ﺍﺗﺼﺎﻝ ﻓﻀﺎﭘﯿﻤﺎﻫﺎﯼ ﻋﻈﯿﻢ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺰﯾﻤﺖ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﻣﻌﮑﻮﺱ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﭼﻨﺪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪﻩ ...
ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻢ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺷﺢ ﻣﯽ ﺑﯽ ﻫﻮﺵ ﻣﺪﻫﻮﺵ ﻣﺪﻫﻮﺵ ﻭﺭﺩ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﺘﯿﻦ
... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﻭﺣﺸﯽ ﺑﺎﻓﻘﯽ ﻣﺜﻞ ﺑﺎﺑﺎ ﻃﺎﻫﺮ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺧﯿﺎﻡ ﻭ ﺷﻤﺲ ﻭ ﻋﻄﺎﺭ ﻭ
ﺗﻮ ... ﺗﻮ ﺍﯾﻦ / ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺩ ... ﺳﻮﮔﻨﺪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻡ ... ﺑﻪ
ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺩﺑﺎﺭ ... ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﺭﺍﻩ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺍﺣﺪﺍﺙ ﺷﻤﺎﻝ ... ﺑﻪ ﺗﻠﻪ ﮐﺎﺑﯿﻦ ﺗﻮﭼﺎﻝ ... ﺑﻪ
ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ... ﺑﻪ ... ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ... ﻣﻦ ﮐﺎﻣﻠﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﻞ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺻﻠﯿﺐ ﺧﺸﮏ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺭﻩ
ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﯽ
ﺍﻓﺘﻨﺪ ... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺩﺳﺘﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ... ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ
ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺮﻓﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﺿﺮﺏ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ﻭ
ﺑﻪ ﺳﻤﺘﯽ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﺑﻪ ﺳﻤﺘﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﯾﮑﻬﻮﯾﯽ/ ﯾﮑﻮﺭﯼ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ
ﯼ ﺗﯿﻠﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺳﯿﻨﯽ ﺟﻤﻊ
ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﻫﻢ ﺟﻬﺖ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﯼ ﺁﻗﺎﯼ ﺑﺎﺯﯾﺎﻥ ... ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻭ ... ﺻﺪﺍﯼ
ﮐﯿﺴﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﮐﻤﺪ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯽ ﺭﻭﻧﺪ ... ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺩ ... ﻣﻦ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ...

تو آفتاب منی دختر ... گاردلیا

به گاردلیا : به دل نگیر ... باز غر نزن ... می دانم ... صدبارم گفته بودی که دیگر نکنم ... دست بردارم ... صدبار گفته بودی که این آخر ندارد ... عاقبت ندارد ... اما باز هم دیشب تا خود صبح توی همان کازینوی کهنه ی قدیمی ورق می انداختم گاردلیا ... باز تو را کرده بودم یک کارت ناقابل و لا و به لای آن همه کارت بر می زدم ... برهای یک وری ... در هم ... خطی ... ضربدری ... باز کارت می انداختم روی میز ... کارت می کشیدم ... باز رج می زدم ... از توی آن همه دود ... آن همه سیگار ... از توی آن همه نورهای عجیب و غریب ... آن همه رقص های پر از شهوت و ... از توی آن همه بخار و بوی عطر و عرق و خستگی ... باز تو را در بین آن همه کارت پخش می کردم و تو باز با هر دست ... برمی گشتی توی دستم ... مثل همیشه ... دوباره ... دوباره ... دوباره ... تو آفتاب منی دختر ... آفتاب من ... با هر دست که می روی شب می شوم و با هر دست که می آیی روز ... هر روز ... هر شب ... هرشب تا صبح پیاله پیاله شراب می نوشم ... از کوزه ی کهنه ای که به همین منظور برایم از یک دست دوم فروشی/سمساری خریده ای با هشت پیاله ای که به نیت هشت تن غربتن به گاردلیایم هشت بار توی هر کدامشان هشتاد بار تا خود صبح شراب می نوشم گاردلیا ... تو آفتاب منی دختر ... پس هر روز صبح غربتن به تو از خواب بیدار می شوم و با آستین لب از ترشح می پاک می کنم و به تو که صورتت مثل خود آفتاب با راه راه هایی از سایه و آفتاب از بین پرده ی کره کره به خورشید وصل می شود نگاه می کنم و تمام چراغ های رابطه ام که روشن می شوند ... تو آفتاب منی گاردلیا ... گرم ... روشن ... تو توی همه ی قدم زدن های لعنتی ات وقتی که داری راه می روی با هر قدمت توی پیاده روها توی یک دست از کارت های من توی همان کازینوی کهنه پخش می شوی و به یک قدم دیگر باز جمع می شوی و برمی گردی توی دست های من ... لا و به لای انگشت های من ... نه ... باز شروع نکن ... باز غر نزن ... بر بزن دختر ... غر نزن ... بر بزن ... خودت را ... برای من ... از دست من ... با دست من ... به دست من ... دست به دست من توی هر دستی که می خواهی دست به دست ... بر بزن ... بر بزن دختر .... هزار بار ... هزاران بار ... بر بزن ... خودت را ... توی هر دستی که دوست داری/دلت می خواهد ... گیرم هم که تو توی هر دستی هم که پخش بشوی خب آخرش که چی دختر/گاردلیا ؟ آخرش که چی دختر ؟ زیر هر آفتابی هم که قدم بزنی باز هر شب ... باز هر شب ... باز هر شب ... توی هر پیاله .... با هر پیاله ... از هر پیاله ... به هر پیاله ... آخ گاردلیا ... آخ ... امان از شب آخر ... امان از شب آخر شام آخر ... امان از پیاله ی هشتم ... پیاله ی آخر ... آخ ... گاردلیا ... آخ ...

روح فدرس که همه اش توی جانت شنا می کند گاردلیا

به گاردلیا : به گاردلیا گفتم ببین ... با این آنتی بیوتیک ها باید این قرص های ویتامین را هم بخوری چون که می دانی که دکترها گفته اند که این خیلی لازم است ... می تواند تو را ضعیف کند تو را در برابر همه ی مریضی ها آسیب پذیر کند ... می تواند تو را به خیلی از روزهای همین روزهایت بیاندازد اما ... گاردلیا اما باز با چشم های مریضش باز به سختی باز پلک هایش را از هم باز کرد و به سختی باز نگاهم کرد و باز آرام پرسید ... فدرس ... این مثلن چقدر خطرناک است ؟ چقدر جدی است ؟ مثلن آیا می تواند با آدم چکار کند ؟ و من ... من همینجور که کنار دستش دراز کشیده بودم آرام باز با دستم آرام باز پشت لاله ی گوشش را باز آرام روی خود لاله ی گوشش آرام باز برگرداندم و کمی باز آرام با موهای بلند سیاه مرطوبش کمی باز بازی کردم و باز آرام آنها را باز بو کردم و آرام باز چند بار آرام باز از همان پشت از همان زیر ریز ریز پشت گوشش را آرام باز گوش تا گوش چند بار باز آرام ریز ریز ردیف آرام باز چند بار آرام ریز ریز پشت سر هم آرام باز چندبار ریز ریز بوسیدم و بعد باز آرام ... کنارش به پشت دوباره آرام کنارش باز دراز کشیدم و همانطور که باز آرام به سقف به چشم هایم آرام باز خیره ماند گفتم ... هیچی گاردلیا ... هیچی ... مطلقن هیچی ... هیچ خطری ... هیچ خطری جانت را هیچ خطری با این چیزها جانت را تهدید نمی کند دختر ببین ... رویش/روی این چیزها اصلن روی این دست چیزها اصلن حساب نکن اصلن دختر ... این/این چیزها تو را نمی کشد ... اصلن هم که اینکه این قرص های ویتامین ات را هم که اصلن باز هم که نخوری هم که باز هیچی اصلن هیچی مطلقن باز هیچی این هم نمی کشدت آخر دختر به دلت با اینها/با این چیزها صابون نزن باز دختر ... می دانی گاردلیا ؟ گاردلیا همه ی یک خس سینه اش را جمع کرد توی هم و یک خس بلندی کرد/کشید که من/فدرس دلم انگار باز از وسط از هم جر خورد و بعد هم تا خود صبح تا خود صبح همه اش گاردلیا همه اش غصه خورد و باز غصه خورد و باز غصه خورد و باز فقط غصه خورد ... آخر این اشک ها چشم های فدرس را کور می کند بچه ها ... آخر این چشم ها این غصه ها فدرس را پیر می کند بچه ها ... خیلی زود بچه ها ... خیلی زود