اینجا آخر خط است گاردلیا ... ته ماجرا ... دیگر هیچ شرابی ... هیچ قرصی ... تسکینم نمی دهد ... دیگر کسی راضی ام نمی کند ... به دامن مادرم پناه می برم آخرین لحظه های خوش ماجرا ... رج رج لا و به لای تارها و پودها ... اینجا ته ماجراست گاردلیا ... آخر قصه ... کلاغ بلند می شود پر می گیرد به خانه نرسد ... درست مثل من ... به خانه نرسیدم و این قصه ... درست مثل تو ... تمام شد ... از مغازه بیرون می آیم ... دستم را پشت سرم می گذارم وسط پیاده رو زانو می زنم ... درست مثل ما لای دست یک مشت لاشی لا شی ولا الا هیچ ... بیهوده است ... دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند ... نه آب سیب نه هیچکدام از خشکه میوه های مینا و نه آب دست پدر بزرگ که صبح زود سر حوض وضو گرفت از بالای سرم که رد شد ... بوی گلاب و شکوفه های بهار نارنج ... چ/کید ... هوری ریخت ... توی دلم روی صورتم خالی شد ... دیگر هیچ چیز از ته دل/ دلم را شاد نمی کند ... دیگر هیچ چیز تسلایم نمی شود ... فرش پدربزرگ وسیعتر از صحن دل کودکانه بود گاردلیا ... همه چیز را فراموش کرده ام ... تاریخ های مهم ... اسباب بازی ها ... اسامی فیلسوف ها ... هم بازی ها ... مکاتب و نظریات ... اصول و قوانین زوو ... گرگم به هوا ... مکانیسم های دفاعی نیچه ... به سختی لای کتاب جا می شوم ... قلبم تیر می کشد ... دو شقه می شود و تو ... جای خالی اش را توی سینه ام پر می کنی ... من می میرم و تو ... در من زندگی می کنی ... گاردلیا ...
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 12:45 توسط فدرس و گاردلیا
|