با ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺳﮑﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ

با ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺳﮑﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﻩ ﻫﺎ ... ﺑﺎ ﺟﺪﺍﺭﻩ ﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﺯﻣﯿﻦ ... ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ
... ﺑﺎ ﺗﻮﻫﻢ ﺗﻮ ... ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﻮﺭ ... ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﻠﯿﺲ ﻭ ﮔﺮﺩﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺁﺧﺮ
ﭘﺎﯼ ﭘﺎﯾﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﻢ ... ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ... ﻭﺿﻮ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ... ﻭ ﺩﻋﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ
... ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ ﺍﮊﺩﻫﺎ ﻭ ﻟﻮﺑﯿﺎﯼ ﺳﺤﺮﺁﻣﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ... ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺪﻭﺩ
ﻓﻘﻂ ﻫﺸﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺍﺯ ﺳﻄﺢ ﺩﺭﯾﺎ ... ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ... ﺍﺯ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ
ﻫﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﻢ ﺩﺭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ ﻭ ﺩﺭﮎ ﺍﯾﻦ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻭ ﺍﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ ﮐﻮﻩ ﻫﺎ ... ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ... ﺑﻪ ﺗﻮ ... ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ... ﺑﻪ ﻓﺮﻫﺎﺩ ... ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﻮﻣﻦ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺩ ... ﺍﯼ ﯾﺎﺭ ﺍﯼ ﯾﮕﺎﻧﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﯾﺎﺭ ... ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟ ﺑﺎﺯ ﺗﻮﻫﻢ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ... ﺑﺎﺯ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺘﻢ ﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﻡ ... ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺍﺳﺖ
... ﭼﻬﻞ ﻫﺰﺍﺭ ﮐﯿﻠﻮ ﻭﺯﻥ ﮐﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ ... ﺣﺘﺎ ﮐﻤﺮ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﭼﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﯾﺎ
ﻧﺮﺳﺪ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ... ﺑﺎﺯ ﺻﺒﻮﺭﻡ ... ﺑﺎﺯ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﺗﻮﯼ ﺩﻧﺪﻩ ﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺣﺘﻤﻦ ﮐﻪ
ﺑﻬﺘﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪ ... ﺣﺘﻤﻦ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ... ﺑﻬﺘﺮ ... ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ
ﻫﯽ ﺟﻬﺖ ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ... ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺘﻢ ... ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ... ﺑﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺳﮑﺲ
ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ... ﺑﺎ ﺷﺎﻫﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮑﻬﻮ ...
ﺑﺎﻭﺭﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؟؟؟ ﯾﮑﻬﻮ ... ﺑﻪ ﯾﮏ ﺿﺮﺏ ﺑﺎﻻ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ... ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ
... ﻭ ﺁﻣﺪ ... ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ... ﺗﻮﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﻟﭗ ﻗﺮﻣﺰﯼ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺖ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ ... ﮔﺎﺑﺮﯾﻼ ﻭ ... ﺁﺥ ﮔﺎﺭﺩﻟﯿﺎ ... ﮔﺎﺭﺩﻟﯿﺎ ... ﺳﯿﺒﯽ ﺍﺯ
ﺷﺎﺧﻪ ﻓﺮﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ... ﺁﻥ ﺷﺮﺍﺏ ﻣﮕﺮ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﯼ
... ﺗﻠﻔﻨﻢ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ... ﻫﻨﺪﺯ ﻓﺮﯼ ﺭﺍ ﻭﺻﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ... ﻗﺮﻋﻪ ﯼ ﻓﺎﻝ ﺭﺍ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻢ ... ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺍﺳﺖ ... ﻫﺮ ﺩﻩ ﻓﺮﻣﺎﻥ
ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻭﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ... ﺑﻮﯼ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺳﺮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭘﯿﭻ ... ﺗﺮﻧﺞ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﯽ
ﭘﯿﭽﺪ ﺗﻮﯼ ﻣﺸﺎﻣﻢ ...

دست از طلب

دست فدرس لا به لای قلم ها قلم شده  ... دستهایش/کف دست هایش به نشانه ای تزیینی بالای چند کتل علم شده دست های فدرس توی دست های بسیاری دست ها دست به دست شده  ... دست به دست کرده اند ... شاید دست نگه داشته اند اما دست برنداشته اند ... دست هایش بسته بودند خب دستبند داشتند ... دستکم دست نشسته اند ... دست به سر شده اند اما سر دست نبوده اند ... دست به هر دستگیره ای نزده اند ... دست از دستار عطار نکشیده اند بی دست و پا نبوده اند ... دست هایش پای دستگاهای زیادی دست پینه بسته ی کار دست کارگرها شده اند ... دست فدرس  دستبرد به دست گاردلیا  و متبرک شده اند ... دست از طلب ندارد ...

 

آزموده را آزمودن خطاست هامون...

از همه ی خیانت هایت خبر دارم ... از همه ی چیزهایی که به اشتراک گذاشته ای ... از تمام رویدادهای هفته ... از همه وعده هایی که داده ای و از همه ی وعیدهایی که گرفته ای ... از همه چیز خبر دارم ... از تفی که تو سربالا انداختی و ... افتاد/برگشت ... توی صورت من ... تمام امروز را ورد می خواندم ... دعاهای عجیبی که تاثیراتشان را عطار و نیچه تضمین کرده اند ... دارم قدم میزنم ... از صبح زود ... از خود خروس خون ... از خود الطلوع ... از همه چیز خبر دارم و طعم لب هایت دارند لای دنده های این چرخ گوشت می شوند ...  به دهخدا زنگ می زنم ... ماجرا را برایش تعریف می کنم ... از سیر تا پیاز ... هر بویی که فکر کنی می آید ... حالش به هم می خورد ... بالا می آورد ... کلی لغت های عجیب و غیر غریب ... چندتایشان را تصادفی/نخوانده و با عجله برمی دارم ... می گذارم روی چند تکه کاغد و ترتیبشان را از توی گلدان کهنه ی مادر بزرگ قرعه می کشم ... چشم هایت را می بندم و پشت پلک هایشان را آرام می بوسم ... چندشم می شود ... رعشه ی تندی از پس و پیش پشت ستون فقراتم تیر می کشد تا توی قفسه ی سینه ام ...دریچه ای از جلوی گردنت باز میشود ... سیب گلویت می افتد توی دستم ... پایم را روی گاز می گذارم  ... به قنوت می روم ... حالا از هر جاده ای که عبور می کنم از هر گردنه ای که هبوط کنم طعم بهشت طعمه می شود به قلاب به گوشه ی دهان نهنگی که هم برآرد سر ... خوردن آن آب دریا را ... چنان دریای بی پایان ... شود بی آب چون هامون ... میدونم که ریده شده به قلبت ... میدونم ... بعد از این دیوانه سازی خویش را ... آزموده را ... آزمودن خطاست هامون ...