بت خانه

تاکسی می گیرم ... دربست و از راننده می خواهم که من را جلوی نزدیکترین و اولین بت خانه ی توی راه بیاندازد پایین ... پولش را اول می گیرد و درست سر اولین پیچ به شدت خودش را می کشد به سمت من و به ضرب در را باز می کند و من را توی همان حرکت اول از ماشین با لگد پرتاب می کند بیرون ... پرتاب می شوم ... مسیر زیادی را روی زمین توی خاک و خل قلت می زنم ... چشم که باز می کنم وسط بت ها هستم ... یکی که از همه بزرگتر است دارد از نیم پیکره ی یک بز لب برمی دارد ... و کوچکترین آنها طناب می زند و آنا مانا گیلاسی می خواند ... من به سختی روی پاهایم می ایستم و اجازه می دهم که یک دختر مست از بالای یک میله ی وسط یک میز سر بخورد و از پشت سر تا پایین پایم را لیس بکشد ... می خندم ... یعنی سعی می کنم که بخندم و بعد از روی جای لیسش درست مثل خط فرود یک هواپیما روی باند فرودگاه دود و بخار بلند می شود ... بوی تند اسید و گوشت سوخته می زند توی دماغم ... خودم را به زیر پای یکی از بت ها که از همه چاق تر است و احتمالن هم از گرانیت خالص است می رسانم و یک صندلی می کشم بیرون ... دارد به بغل دستی اش می گوید آبجو فقط مرمره و بعد به ترکی آواز می خواند ... مورمورم می شود ... چیزی مثل قلقلک از پایین پاهایم ... رومیزی را به کناری می زنم و سعی می کنم که هرطور شده با همان گردن دردم هم که شده زیر میز را ببینم ... یک دختری که احتمالن از قبل هم می شناسمش چرم های نوک کفشم را با دندان کنده و دارد انگشت های پایم را می جود ... حالم بد می شود ... بدم می آید ... لای دندانهایش پر از خون است ولی باز هم دارد به من می خندد ... سعی می کنم که تمرکز کنم ... نامه ای را که از شب قبل نوشته ام را از جیب اورکتم درمی آورم و لوله می کنم ... اولین گارسونی را که از کنارم رد می شود صدا می کنم ... نامه را آرام از کناره ی پایین میز می گذارم کف دستش و از او می خواهم که آن را بدهد به هبل و یا لات که از همه گنده تر است ... جمعیت الله الله غریبی می کنند و من را هم استرس شدیدی گرفته است ... یک مداحی که اتفاقن می گویند از اهل نور هم هست دارد به زبان عجیبی روضه می خواند و هی تف می کند توی آسمان ... هی تف می کند توی آسمان ... گارسون زیر گوش مداح چیزی می گوید و می رود به سمت هبل و شاید هم لات هر دو کنار هم نشسته اند و توی یک بشکه ی دویست و بیست دارند نفت می خورند و حسابی هم مست کرده اند ... به سختی دوباره زیر میز را نگاه می کنم ... از زیر رومیزی ... کلی خون و خرده استخوان و تکه های پاره ی پاچه ی شلوارم و دختره تقریبن دیگر رسیده است به زیر زانوهایم و دارد با دندان های تیز پایینش تشتک کشکک یکی از زانوهایم را باز می کند ... به سمت بالا جر می خورد و از رباط هایم به سختی جدا می شود ... می خندد و بلند می گوید به سلامتی ی ی ی ی ی ی خودت ... سرم را بالا می آورم ... توی اولین کاسه ای که یک فاحشه ی سازمانی می گیرد زیر گلویم به شدت بالا می آورم ... احتمالن از اینکه هیچ دردی احساس نمی کنم حالم بد شده ... از اینکه ... و بعد همان فاحشه ی سازمانی ... با دوستانش و یا چه می دانم شاید همکارنش من را از روی صندلی می کشند بالا ... می اندازند روی میز ... سرم را بالا می آورم و سعی می کنم پاهایم را دوباره چک کنم ... سرم به شدت گیج می رود و فقط سر همان دختر را می بینم که بین پاهایم خشک شده است ... سرش را بریده اند و من فقط صورتش را از لب هایش به بالا را می بینم ... باز هم بالا می آورم ... روی خودم ... روی آستین دست فاحشه ای که کاسه را برایم نگه داشته است ... روی میز ... بلندم می کنند ... روی میز ... روی همان میز و میز را به دوش می گیرند ... جمعیت همه با هم ورد عجیبی را بلند بلند تکرار می کنند ... سالن به شدت شلوغ است و خیلی ها اصلن حتا به وضعیت من توجه هم نمی کنند ... صدای موسیقی و ورد خوانی فاحشه های سازمانی با لباس های سکسی یکدست و تمیز از زیر میز من را به شدت عصبی می کند ... سعی می کنم به رقص های روی میزهای دیگر نگاه کنم به آدم ها ... به آن بت خیکی و چاق که دارد به من لبخند می زند ... حالم اصلن خوب نیست ... یکی از همان فاحشه ها پریده است بالا روی میز و دارد روی صورت من رقص کثفی را با حرکات جلف خاصی انجام می دهد ... هبل دست می کند توی جیبش و یک مشت دلار می دهد به لات که شاباش کند روی سر من ... بوی نفت می پیچد توی دماغم ... بوی خون ... بوی باروت هم می آید ... بوم بلم ها و تورهای ماهی گیری کنفی ... بوی پینه ... بوی زخم ... بوی خونه ی بعضی ها که آنقدر که گوشت نخورده اند که توی خانه شان همه ی همه ی همه ی همه ی توی خونه شون بوی توی کیسه ی بزرگ روی گاری نمکی ها را می دهد ... بوی بیات ... بوی شور ... بوی ماهوت و ماهور ... بوی تو ... بوی تو را هم می دهد گاردلیا ... بوی آفتاب ... بوی کیش ... ابوموسی ... تنب بزرگ ... تنب کوچک ... بوی قلیه ماهی می پیچد توی دماغم و لبخند می زنم ... بعد سالن ساکت می شود ... همه ساکت می شوند و مداح ... فقط همان مداح دارد هنوز تف می کند توی آسمان ... توی سالنی به آن بزرگی ... در بین آن همه ستون ... آن همه سنگ ... فقط مداح ... صدای مداح ... صدای تف کردن آن/همان مداح می پیچد توی آسمان و بعد می افتد روی زمین و توی گوشم مثل شب های ساکت غار علیصدر اکو می کند ... هبل خم می شود روی میز ... روی صورتم ... بو می کند و بعد با شانه می زند به شانه ی لات و من را با ابرو به او نشان می دهد ... هر دو می خندند و بعد فروغ را می بینم که دارند می آورند ... مادرم هم هست ... حسین شریعتمداری را هم آورده اند ... هبل چیزی را زیر گوش لات می گوید و چیزی را به دستش می دهد ... لات خم می شود و زیر گوش فروغ نجوا می کند و چیزی را کف دستش می گذارد ... فروغ کمی با لب هایش بازی می کند ... به زمین نگاه می کند و بعد آرام در حالی که یک دستش را روی شانه ی مادرم گذاشته است چیزی به او می گوید و ورقه ای را که لوله شده است به دستش می دهد ... گوش هایم را تیز می کنم ... تا حداکثر میزان ممکن ... مادرم بغض می کند ... به هبل .. به لات ... به فروغ ... به من ... به آسمان نگاه می کند و بعد برمی گردد برگه را می دهد به دست حسین شریعتمداری و می گوید : دیگر تمام شد ... این هم تسلیتش ... نفت با شدت از توی لوله ی کاغذ می زند بیرون ... از لای همان ورقه ... از توی دهان گارسون ... از لای انگشت های هبل ... از توی چشم های لات گنده لات ... من ... با شدت از در تاکسی پرت می شوم بیرون .

برای تو نیچه عزیز

به نیچه گفتم دیگر تمام شد ... همیشه پیش از اینکه تو فکر کنی تمام می شود ... همیشه یک قدم عقبی ... اصلن نمی فهممت ... حتا از سیبیل هایت هم بزرگتر شده ای ... فقط می خندد ... فقط یک پوزخند خنزرپنزری تحویلم می دهد و دیگر چیزی نمی گوید ... پشتم تیر می کشد ... دستمال را از روی گوشم برمی دارم ... باز هم پر از خون است ... عادت کرده ام به صبح های زود بیدار شدن و یواشکی سیفون کشیدن روی کپه ی دستمال کاغذی های خونی ام ... می فهمی ؟ باز هم چیزی نمی گوید ... انگشت های پیرش را فقط توی دست هایش گرفته است و بی خیال کم کم نم نم ماساژ می دهد ... هیچ چیز نمی گوید ... بلند می شوم ... کمی توی اتاق کارم قدم می زنم ... دستمال تازه ای برمی دارم ... فقط شب ها ... اما چرا فقط شب ها ؟ دارم پیر می شوم نیچه جان! دارم پیر می شوم ... می بینی ؟ می فهمی ؟ تنم دارد فرتوت می شود درست مثل درخت شاه توت توی خانه ی دایی نصرالله توی بومهن که این اواخر دیگر شاه توت هایش هم پشمالو شده بودند ... پر از پرزهای سفید سفید شده بودند ... دارم پیر می شوم نیچه ی عزیز ... سرش را آرام به پشت صندلی تکیه می دهد ... خیلی آرام ... چشم هایش را می بندد ... حدس می زنم دارد پشت پلک هایش را نشانم می دهد ... توی گوشم باز داغ می شود ... سرم را یکوری می گیرم و چند بار تکان تکان می دهم ... همه ی استخر شهید شیرودی با همه ی هم همه هایش با همه ی هم بازی های آن سال هایم با بوی کالباس و گوجه و جعفری های پلاسیده ی لای ساندویچ های بوفه اش از توی گوشم می ریزند بیرون ... خون از کف دستم می ریزد تا کناره های مچ دستم و شره می کند توی آستینم ... صورتم را توی دست هایم می گیرم و چشم هایم را به شدت فشار می دهم ... گردنم سر می شود و سرم مثل مجسمه های بودای بامیان از جلو می افتد روی سینه ام ... در یک لحظه انگار صدها تانک شلیک می کنند به استخوان های ترقوه ام ... انگار گلویم از زیر از آن پایین پایین از روی نقطه ی ذبح جر می خورد و سرم ... سرم می افتد روی سینه ی نیچه ... همه ی بوهای خوب عالم می پیچد توی سرم ... بوی فاستونی ... بوی نفتالین ... بوی خودنویس های کهنه جوهر خشک شده ی ته کمد بابابزرگ ... بوی صندوق خانه ... بوی لبه ی چوب های بارون خورده ی سمت بیرونی پنجدری ... بوی هشتی ... بوی افترشیو اولد اسپایس ... سرم می افتد روی سینه اش ... چشم هایم سیاهی می روند ... شده ام درست مثل اولین جوجه ی زردم که چشم هایش ... پشت پلک هایش کبود شده بود و هی سرش را هر کاری هم که می کردم باز مثل الاکلنگ بزرگه ای که تازه نصب کرده بودند توی پارک لاله و ول می شد و شتلق می خورد روی زمین ... شده ام درست مثل ... سرم را سفت می گیرد روی سینه اش ... سفت فشارم می دهم ... خون از توی گوشم و زیر گلویم همینجوری شره می کند روی سینه اش ... دست هایش ... انگشت های پیرش را می کشد روی صورتم ... سعی می کند که راه هوا را به سختی از روی سوراخ های بینی ام باز نگه دارد ... خون اما امان نمی دهد ... نا امید می شود و دست هایش را ... انگشت های پیر خونی اش را می برد لای موهایم ... آخ ... مست می شوم ... مست ... لای موهایم خنک می شود ... صدای خش خش گندم های زمین های کشاورزی دایی روح الله می پیچد توی گوش هایم ... صدای باد تندی که از توی سوراخ تپه ی سنگی باباگرگر قروه میزد بیرون می پیچد توی سرم و از گوش هایم با فشار می پاشد ... فکر می کنم که باید همه ی دیوارها را به گند کشیده باشم اما اهمیتی نمی دهم ... دستش را سفت روی گوشم نگه می دارد ... سفت تر ... سفت تر بغلم می کند ... تشنج می کنم ... چندبار ... چندبار ... چندبار ... چندبار ... پشت سرهم ... پشت سرهم ... پشت سرهم ... دست و پاهایم به شدت تکان می خوردند ... سفت تر بغلم می کند جوری که دیگر صدای خرد شدن دنده هایم را می شنوم ... صدای قژ تیزی که احتمالن ناشی از فرو رفتن لبه ی تیز یکی از دنده های شکسته ام به لای بافتارهای یکی از ماهیچه ی قلبم است می پیچد توی قفسه ی سینه ام ... حس بدی به من می دهد ... مور مور می شوم ... یک عالمه خون از توی گلویم از توی همه ی دهانم از گوشه ی لب هایم یک عالمه ... کلی خون می ریزد بیرون ... مرا بالا می کشد ... بالاتر ... سرم از کنار سرش ... گوشم از کنار گوشش از روی دوشش می افتد به پشت شانه هایش ... آرام می شوم ... خیلی آرام ... با آن یکی دستش چند بار می زند به پشتم ... مهره های کمرم سر می شوند ... آرام می شوم ... خیلی آرام ... خیلی ... آرام ...مثل بودا ... مثل هم عطر همه ی توی مغازه های بامیه فروشی های بامیان ... صدای نیچه را ... خیلی گنگ ... می شنوم ... دارد تلفن می زند : سلام فروغ ... دیگر تمام شد ... به مادرش بگو برای روزنامه تسلیتی بفرستد