جاده ...

گاردلیا به فدرس: دست هایت را باز میکنی ... جاده سرازیر می شود ...جاده جاری می شود روی خطوط دست های تو ... سرازیر می شود و انتهایش می رسد به شانه های تو ... جاده ... جریان جاری و زنده ی خطیاطی های فدرس و گاردلیا ... جاده بوسه ها و چرخش ها و گردش ... گردش ها و چرخش ... پیچش ها و پیچش ... سر بالای کوه و سرازیر دره ... به اوج رفتن و ... فدرس و گاردلیا ... جاده سه نقطه های ماست ... جاده یعنی ... ده سال تمام هر روز صبح با بوسه های تو تعمید شدم و هر شب زیر مخمل نفس های تو بهشت را ملااقات کنم ... فدرس فردوس برین من ... فرمودی که فرموده ام به آنهایی که مرا دوست دارند فدرس می گویند ... فرمایش مختصرم ... به اختصار یعنی فدرس فردوس برین من است ... بگذار همه ی کسانی که از روی نقطه چین های ما عبور می کنند بدانند ته گود گرد این دنیای رنگ رنگی زنی نشسته هر دمش با دم تو می آید هر بازدمش دخیل بسته به بازدم تو ...که ریخته ام از گوشت تا بنا گوش رگ و ریشه و پود و تارت را ... که شده ای نبی و نور سرخ باغچه ی بها ... که حالا سال هاست پدربزرگ هدایتش را به سمت سه نقط های جادویی فدرس و گاردلیا ... به سمت خط افق تلاقی کرده ... که دوستت دارم فدرس ... که دوستت دارم ... که به بذر افشان هم گفتم فدرس سلیمان من است ... که دیدی عشق چه کرد با چسب زخم ها ... که دیدی استاد ... که آسان نبود از ساری و کومورهای تن سوز نیده ... که هنوز هم بعد ده سال هر بار به آغوشم می کشد ... درست مثل روز اول زلزله ی توی شانه هایش ویرانم می کند ... که فدرس ... فردوس برین ... فدرس من است ... جاده سرازیر می شود و از تو .. به تو ... با تو ... در تو ... همه چیز تمام می شود ... فدرسم ...

خلاص ...

خلاص ... جاده سرازیر می شود و ... خلاص ... درست مثل همان روز ... عصر ... تاول دست هایم ... و بوسه های تو ... آه ... بوسه های تو گاردلیا ... عرق کرده ام و این یعنی ... حالم تعریفی ندارد ... دارم به تو فکر می کنم ... خلاص ... صبحانه را روی همین صندوق همین عقب می خوریم و مناظر جاده های شمال می ریزد توی معکوس تصویر عنابی/چایی توی همین ته استکانی که از همین امشب با تو به سلامتی تو از همین سرازیری می رویم بالا ... خلاص ... دوستت دارم ... این سر پیری ... که بحث نداریم ... جوان تر که نیستم ... انکار نمی کنم ... تو خودت فرمودی به آنهایی که مرا دوست دارند می گویند فدرس ... خلاص ... صبح سه شنبه است ... سرم درد می کند و میگرن از پس این استکان برنمی آید ... نه آب جوش و نه زنجفیل و نه حتا لیموهایی که میان رقص زیبای انگشتان تو میان درختان باغ شیراز چه ضجه ضجه مویه هایی می کردند ... نه ... دیگر هیچ چیز اثر نمی کند ... خلاص ... تلفن را بر می دارم ... به تو زنگ می زنم ... و این تو ... چه ضمیر عجیبی است که از خطابش قلبم از ریتم تا بالای همین کوه هم ... سیگنال می دهد ... پس من داغی لب هایت را بین لب هایم می گیرم و تا خود صبح ... کم آورده ام گاردلیا ... خلاص ... عطار می خوانم ... نمی شود ... نیچه ... جواب نمی دهد ... به سعدی پناه می برم ... به حافظ ... به مصائب حلاج ... به مولانا ... نه ... نمی شود ... جواب نمی دهد ... به تو زنگ می زنم ... خلاص ... این بار را از روی دوش من بردارید ... دارد کمرم می شکند ... خم شده ام و توی این سن عصا ... دارم از پا می افتم گاردلیا ... صبح زود است و من روی تخت این بیمارستان دراز کشیده ام ... همه ی دیشب را به سلامتی تو از این کوه بالا رفتم ... بالا آوردم ... با لا به لای لا به لای تو لا به لا لالایی خواندم و ... نیامدی ... خلاص ... روزه ی سکوت می گیرم و مسکن ها ... و این باران ... و این ترانه ... و تو ... آه تو ... تو که همه چیز منی گاردلیا ... همه چیز ...گوشتم از گوش تا بنا گوش گوش تا گوش ریخته هر گوشه ... ببین ... خلاص ...

چقدر گاردلیا خوب است ...

چقدر گاردلیا خوب است ... چقدر با گاردلیا دور میدان محمدیه چرخیدن خوب است ... چقدر با گاردلیا مزه ی پپسی خوب است ... چقدر با گاردلیا پرواز ... پرواز را بخاطر ... نه ... از خاطر بردن و ... کنج خونه لونه آشیان کز کردن و مردن ... خوب است ... پس من گیس های دختر سید جواد را می کشم می چرخم بلند می شود روی هوا ... دور خودم ... دور تو ... تو گاردلیا ... آخ تو ... دور زمین که باز یک دور دیگر دور خودش زد و کباده به زنگ مرشد ... رخصت ... دنگ ... بلند روی پنجه ی دو پا یکی راست یکی چپ ... دنده ی چپم پرت می شود وسط گود ... بیگ گاردلیا ... بنگ فدرس ... باید برای روزنامه تبریکی بفرستم ...