دسته دسته فدا می شوند ... سالهاست ... سالهای متمادی ... از راه می رسند و ما ... به امید گشایشی از هم ... قلب هایشان را به هم می دریم ... هیچ دری باز نمی شود ... دسته دسته از راه می رسند ... عاشق می شوند ... شعله می کشند ... تقلا می کنند ... از هم دریده می شوند ... هیچ حسی تکرار نمی شود ... بال می گشایند ... به اوج ها ... ما ... توی عمق دره ها به عشق بازی ... چه چشم ها گریان نمی شود ... چه قلب ها ... قلب به دانه دانه های شن دانه ... چه مشت ها ... کوبیده نکوبیده ... چه فریادها ... چه خشم ها ... اما گاردلیا شهوت وحشی این عشق خونخوار است و از ارواح جوانی تغذیه می کند که به طمع عسل روی صمغ چسبنده ی ترشحات ما می نشینند ... گاهی کسی قلب و بعضی اوقات روح و حتا فکر ما را با خود می برد ... اما جسم های ما ... این سربازان جاوید حک شده بر تخته سنگ روزگار ... آن پوست نازک و کشیده ات با آن رگ های آبی ... آن تن خوش بو ... آن دهان داغ مکنده و این دست های وحشی من و شهوت سرشارم به تو عاقبت بر همه چیز و همه کس غلبه می کند ... تو را از نقطه ی هر صفری به هزار خود می برد و چنان در بر می گیرد که صدای ناله ات به گوش مینای حسود حیاط و شازده های دور و برش می رسد ... تو فدرس و من گاردلیا را برهنه می کنم ... هشت گرد می شود و یک مثل سگ از حلقه می پرد ... ما ... آب پاکی می ریزیم به لا و لای هر نقشی و هر لایه ی پنهانی را به لا بر آب می کنیم ... بر ما ... این شاهان خوبرو ... واجب وفا نباشد ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 11:52 توسط فدرس و گاردلیا
|