کم شدن ها عجیب اند گاردلیا ... کمرنگ شدن ها ... محو شدن ها ... به سوراخی پناه بردن که هیچ آیتی از نور تو را نیاید و صدا از صدایت در نیا تنها ماند ... صبور سکوت هم شدیم ... صبور نبودن ها ... سبوس نانی که این روزها می خورم و از خم می نوشم و پیاله پیاله دیگر از بودنت هست که می ترسم ... حتا باورت می شود ... از لحظاتی کوتاه که با هم حرف می زنیم و نمی دانم چکارت کنم ... روی دستم می مانی ... به نیمه جمله های نیمه تایپ که پاک میشوند و ... به صورتم که این روزها از تبخیر آبرفت های جلبک پوش ابری است می مانی ... به این چنار که مناره ی بلندی است برای دیدبانی دور دست ها ... دقت کن ... دارم برای دست هایت که دورند می نویسم ... برای تولدت که یک بار هم گفتم سال اول ابتدایی بودم و همان روز توی دبستان بهشت مردم و به بستان چهل چلچله ی تو ... به دنبال تو ... به دنیا آمدم ... تو سهم منی گاردلیا ... نه برای زندگی ... نه برای مرگ ... برای گرگی که هستم و دندانم جز به تن لطیف و نرم تو خو نمی کنم ... تو سهم منی برای همه ی بی سهمی هایت از من ... برای سمی که مار پاشید و سیب نیم جویده از دستم افتاد چون خاک بر سر نیوتن که جاذبه ی تو را برای من کشف نکرد و این همه بدبختی برای آدم به جا گذاشت ... تو سهم منی از سهم سه دانگ هر شش دانگت که به نام من است ... منگوله ... تو سهم منی از سهام خاص شرکت های تولیدی گوشت و خون که دیگر محصولی جانبی به حساب می آید ... تو سهم منی از سمی که عاقبت روزی می نوشم و داغم به داغت می ماند و حسرت که فنا شد ... سکوت می کنیم ... این روزها ... سکوت می کنیم .... این روزها ... سکوت ما را با خود کرد ...