حتا یک صدم/گندم...

دست های گاردلیا درست مثل دست پرستاری بود که در اولین سرکی که به دنیا کشیدم دستش را انداخت پشت سرم و ... با دست دیگر روی پا در هوا معلقم کرد ... روی همین حساب کتاب را که داد دستم/دستش را که دیدم ... همینجوری/یکهویی شد ... عاشق شدم ... آنقدر زد پشتم نفسم باز شد ... برای اولین بار ... صورت مادرم ... آخ ... دست گاردلیا دست آخری است که بازی می کنم ... دست آخر ... فهمیدی؟ طعم توتون لب های تو را دوست دارم ... اما ... دست گاردلیا آخرین دستی است که نفسم/ نفس آخرم که بند آمد چشم هایم را بگو ... ببند ... طعم خون پیچید توی دهن/ذهن پرستار ... دستمال را گذاشت روی لب هایش و به سرعت ... مزه ی رژ با یک خط ممتد دود تا خود صبح نخ های سیگار پشت سرم رژه می رفتند ... هیچکس حتا یک صدم/گندم هم شبیه گاردلیا نیست ...

چه می دانستم ...

قرار گذاشتیم ... گفتم ... می روم ... می بینمش سر راه و ... می روم ... می رسم ... وقت که هست ... چه می دانستم ... دکه ی روزنامه فروشی ... دور میدان ونک ... کمی پرسه زدم ... گفتم ... وقت دارم/وقت که هست ... می رسم ... می بینمش و ... می روم ... چه عیبی دارد ... از کجا می دانستم ... دیدمش ... همه چیز عادی بود ... گفتم/توی دلم ... گفتم ... به به ... چه دختری ... چه معقول ... آفرین ... چه خانم است ... باریکلا ... خب ... چه می دانستم ... دست دادیم ... گفتم ... فدرسم ... گفت ... گاردلیا ... چه می دانستم ...

گاهی...

گاهی با اینکه خیلی خوب و دقیق می دانیم که داریم به کجا می رویم، توی راه برگشت، هرچه قدر هم که فکر می کنیم، نمی دانیم که داریم از کجا برمی گردیم ...

همه فهمیده اند

کسی حق ندارد تن گاردلیا را زخمی کند ... هیچ کس ... حتا دکترش ... حتا هرکسی از هر با هر تخصصی که دارد ... هیچ کس حتا کسی حق ندارد روی تن گاردلیا را خراشی/ زخمی که چه عرض کنم ... گلوله ها را یکی یکی پشت سرهم چیدم توی خشاب ... حالا ... زیگ زاوور پی دویست و بیست و شش مشکی سوئیسی هم قانع شده ... همه فهمیده اند به زودی ... می فهمند ... هیچ کس به هیچ تحت هیچ عنوان حق ندارد ... نمی تواند روی تن گاردلیای من را زخمی/خراشی حالا به هر علتی/ هر دلیلی/ هر بهانه ای/ هر مرهمی/ هر دوایی/ هر درمانی/ هر دردی/ هر تشخیصی ... هشت گلوله برای تقسیم عادلانه میان/بین چهار نفر ... از یک پرستار و دو دستیار و یک پزشک علفی ... هیچ کس حق ندارد ... هیچ کس نمی تواند ... گاردلیای فدرس را زخمی کند ...

آخر ویرانی...

با لبه ی تخت بازی می کنم ... با لب های تو ... با لبه ی در باز این قوطی قرص های مسکن ... با دردم ... با همه ی دردم که این روزها دارم ... فقط به عشق تو تحمل می کنم ... توی سرم صداهای عجیبی می پیچد و یک نفر که اتفاقن ... خیلی هم پیر نیست قایق را با صدای بلندی از پاشیدن حجم زیادی از آب ... به ته این دره پرتاب می کند ... یک بار دیگر ... دوباره ... با هم چک می کنیم ... من نخاعم را از پشت گردنم می کشم بیرون ... روی همین میز ... با هم ... یک بار دیگر ... مهره هایش را ... می شماریم ... می گویم ... من از حفظم .... هر روز دارم با این ها چند رج/ردیف ذکر می خوانم ... هر روز بعد از نماز دارم تو را تسبیح می گویم ... اما تو ... باز هم/هنوز تاکید داری ... که نه ... دوباره/یک بار دیگر ... بشماریم ... عیبی که ندارد ... کار از محکم کاری ... که عیب نمی کند ... می خندم .... نه ... عیبی نمی کند ... بشماریم ... لبه ی تخت را ... به شدت ... به دندان گرفته ام و عرق سرد ... روی پیشانی ام ... دانه های درشت قندیل را ... ریسه های رنگی رنگی می بندم ... به میمنت و خوبی ... مبارک باشد ... می خندم ... باشد ... عیبی که نمی کند ... می خندی ... لب هایت طعم بهشت می دهند لعنتی ... درست مثل ترکیدن دانه های درشت زرشک زیر دندان ... چه حالی دارد ... می دانی که ... همانطور ... اما ... شیرین ... شیرین ... شیرین ... در قوطی مسکن را ... به سختی ... می بندم ... جای دندان هایم ... رزوه های سر قوطی را ... داغان کرده است و ... دندانه ها ... درست ... توی هم ... پیچ نمی خورند ... تاب می آورم ... دکتر می گوید ... این ها مسکن های خوبی هستند ... فقط چهل و پنج دقیقه طول می کشد تا اثر کنند ... بلند می شوم ... تا لب پرتگاه می روم ... یک نفر که حالا ... دیگر ... اتفاقن ... خیلی هم پیر شده است ... به من لبخند می زند ... قایق را ... نشانم می دهد ... یک دست نخاع تازه ... از توی جعبه/ فابریک می کشد بیرون ... از همین بالا ... از پشت گردنم ... کمرم را سفت می بندد ... چراغ قرمز قایق ... سبز می شود و من ... با لب های تو ... پر از خون ... میان دندان/ لب هایم ... از لبه ی تخت ... می افتم پایین ... یک نفر که حالا ... هنوز هم ... با تلگراف آشناست ... لطفن ... این ها را ... مورس کند به مادر فروغ: دیگر ... به ... این ... راحتی ها ... تمام نمی شود اما ... این ... آخر ویرانی است ...

پناه می برم به گاردلیا ...

به نام خداوند بخشنده ی مهربان ... پناه می برم به گاردلیا ... از شر خدا ... از همینکه از اینکه هر روز صبح زود به اسمش رو به خورشید می ایستم ... تسبیح می زنم/ ذکر می گویم ... از همین که به او دارم فکر می کنم و ... گاردلیا را ... تسبیح می زنم/ از لجم ... ذکر می گویم ... از همینکه از شر او ... ست که از ... گاردلیا ... دور افتاده ام ... به نام همین این خدا/ وند که از شرش هر شب به دامن عطار ... پناه می برم از ترسم ... که غالبن ... قالب تهی می کنم ... شنیده ام ... از نوع جنس عبایش ... که از نوعی مایکرو فیبر نسوز ... می پیچم ... به دور خودم/ قلبم ... باز دوباره لعنتی دارد تندتر می زند/ می سوزد دختر ... دلم ... حالا دیگر دیر شده است دختر ... خیلی دیگر دیر شده است ... توی بهشت ... جهنمی شده است ... دارم عربده می کشم و ... سیگار پشت سیگار سیگار ... شیشه ی شراب را رو به هوا تکان می دهم ... دارم پناه می برم ... به هر صخره ای ... به هر تکه ی سنگی ... به هر دانه ی شنی ... از شر خدا ... به گاردلیا که پنج بار فوت می کند و شش شمع روی کیک با همه ی کابوس هایم خاموش می شوند ... من سرم را با حسرت تکان می دهم و خدا ... دارد به خیال خودش ... دست می زند ...