حتا یک صدم/گندم...
دست های گاردلیا درست مثل دست پرستاری بود که در اولین سرکی که به دنیا کشیدم دستش را انداخت پشت سرم و ... با دست دیگر روی پا در هوا معلقم کرد ... روی همین حساب کتاب را که داد دستم/دستش را که دیدم ... همینجوری/یکهویی شد ... عاشق شدم ... آنقدر زد پشتم نفسم باز شد ... برای اولین بار ... صورت مادرم ... آخ ... دست گاردلیا دست آخری است که بازی می کنم ... دست آخر ... فهمیدی؟ طعم توتون لب های تو را دوست دارم ... اما ... دست گاردلیا آخرین دستی است که نفسم/ نفس آخرم که بند آمد چشم هایم را بگو ... ببند ... طعم خون پیچید توی دهن/ذهن پرستار ... دستمال را گذاشت روی لب هایش و به سرعت ... مزه ی رژ با یک خط ممتد دود تا خود صبح نخ های سیگار پشت سرم رژه می رفتند ... هیچکس حتا یک صدم/گندم هم شبیه گاردلیا نیست ...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 13:54 توسط فدرس و گاردلیا
|