به گاردلیا: حالم از خودم بهم می خورد ... از تو ... از همین که نیستی ... از همین که روی هر مدار چاپی با هر لیوان چایی اسید می نوشم و باز رد مسی رنگ اسم تو ... خفه شدم دختر ... راه فرار ندارد ... چشم باز می کنم تویی ... تمام روز توی تمام توهماتم تویی ... با هر کپه ی مرگی که می گذارم تویی ... کتاب می خوانم تویی ... عکس می گیرم تویی ... پشت فرمان ... با هر دنده ای که عوض می کنم ... توی تمام ترانه ها تویی ... دارم غرق می شوم گاردلیا ... بس کن ... چشم هایم هرچه می بیند تویی ... هر چند ... چند سال از اولین بار که غلط کردم ... آمدم ... تو را دیدم ... می گذرد اما...  تمامی ندارد ... از آن روز ... هر روز ... هر روز ... هر روز ...دیگر هیچ اسمی به قشنگی اسم تو نمی شود و هیچ تنی بی احساس گناه از گلویم پایین نمی رود ... قلبم از شدت خالی و کمرم از وزن دلتنگی ... سال هاست که سنگین ام ... شعار نمی دهم ... اینها حرف حساب است ... منصف باش ... هفته ی پیش سر قرار شام ... یادت هست ... تو من نیستی و نمی دانی فدرس بودن چه دماری از پدر صاحب بچه ی آدم درمی آورد از عطش بو کردن دست های تو گاردلیا ...

به گاردلیا: هیچکس نمی تواند بر ترسم غلبه کند ... به ترسم در از دست دادن تو ... به تسلط ات بر همه چیز ... حتا سینه ام که چندبار تا به حال پای وفا به فال از قلب ام لب گشودی ... خودت خب خوب می دانی جایی برای انکار نیست ... چند سال است سر تو از سر هستی ساقط شده ام ... چیزی ندارم ... دست هایم خالی است و از ضرب هیچ کلمه ای دیگر چیزی جز تو تراوش نمی کند ... پس کلمات را جمع می کنم ... همه ی جملات را ... تمام این چمدان که پر از بسته های بندی هدایای توست ... خودم ... تو ... تمام خاطرات آزگار ... یادگاری ها را... می چلانم ... خشک می کنم و از همه ی آن چیزی که روی دست ام می ماند چیزی نیست بجز چند حرف که خب حرفی نیست همه می دانند آن حروف کدامند ... یک قطره گ ... یک دانه الف ... سرسره ی ر ... کمرم که خم شده است د ... قلاب دلم که گیر دلت ماند ل ... موج موج های موهای مواجت ی و یک دانه ی دیگر الف که این روزها به همت اش شده است عصای دست ام و لا حول و لا قوت الا تو روی پا بندم ...

به گاردلیا: تمام امروز بالا آوردم ... استفراغ پشت استفراغ ... همه چیز را ... از هرچه بلعیدم ... جز تو ... جز تو که به لای بالای دلم جا داری ... روی چشم هایم ... روی تخم چپ گندم که کاشتیم و خوشه خوشه به چی دلم آخه خوش باشه گاردلیا ... تو نیستی و نصف تنم را کرده اند توی یک قالب ... گذاشته اند روی طاقچه ... باغچه ی پدربزرگ با همان هزارها ... عندلیب ها و بلبل هایی که چه سوتی می زدند تمام امروز ... روی بالکن دراز می کشم ... در تابوت تا بود و نبودی رو به همین پنجره باز بود گاردلیا ... تا بودی روی همین بالکن بود هر بار اولین بار قاچ خربزه را به تو تعارف کردم و تو ... دلم سوخت گاردلیا ... دلم سوخت ... امروز بدجور جور نشد ... جور نشد جور تو را بکشم و اندکی از بارت بردارم ... جور نشد قصه را تا ته بخوانم و تهش گندش درنیاید جور نشد ... پس به تو اکتفا می کنم ... به بوسه هایت ... به دخلم که از خرج تو بیشتر است ... به تو که همه ی تاس هایم را ریختم و ... به خانه ام نشستی ... زیادی قوی هستم گاردلیا ... برای این در ... تخته ... و شطرنجی که همه ی مهره هایش تویی ...