به گاردلیا: حالم از خودم بهم می خورد ... از تو ... از همین که نیستی ... از همین که روی هر مدار چاپی با هر لیوان چایی اسید می نوشم و باز رد مسی رنگ اسم تو ... خفه شدم دختر ... راه فرار ندارد ... چشم باز می کنم تویی ... تمام روز توی تمام توهماتم تویی ... با هر کپه ی مرگی که می گذارم تویی ... کتاب می خوانم تویی ... عکس می گیرم تویی ... پشت فرمان ... با هر دنده ای که عوض می کنم ... توی تمام ترانه ها تویی ... دارم غرق می شوم گاردلیا ... بس کن ... چشم هایم هرچه می بیند تویی ... هر چند ... چند سال از اولین بار که غلط کردم ... آمدم ... تو را دیدم ... می گذرد اما... تمامی ندارد ... از آن روز ... هر روز ... هر روز ... هر روز ...دیگر هیچ اسمی به قشنگی اسم تو نمی شود و هیچ تنی بی احساس گناه از گلویم پایین نمی رود ... قلبم از شدت خالی و کمرم از وزن دلتنگی ... سال هاست که سنگین ام ... شعار نمی دهم ... اینها حرف حساب است ... منصف باش ... هفته ی پیش سر قرار شام ... یادت هست ... تو من نیستی و نمی دانی فدرس بودن چه دماری از پدر صاحب بچه ی آدم درمی آورد از عطش بو کردن دست های تو گاردلیا ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 12:55 توسط فدرس و گاردلیا
|