زندگی به قدر کفایت و رفتن ...
گاردلیا به فدرس: آدم ها آخرش شبیه هر آنچه که خوشحال شان می کند می شوند ... مثلن این روزها پدر حین دانه دادن به پرنده از شدت سرخوشی روی سرش تاج طلایی در آورده ... پدر عین آبپاش حس گرم زنده بودن را می پاشد تا به شعاع تابش خورشید ... یا مثلن تو که همه ی قلم هایت را قبل خواب می بوسی و هر شب تا صبح خواب دشت و درخت می بینی ... درست شبیه شده ای به بلندترین سرو ناز محله ی کودکی ام ... که قوی بود ... و غمگین ... و درد دل اش دل ام را به درد می آورد .... و من ... می دانی که تماشای پروانه های کوچک زرد ... فقط از نوع کوچک زردش ... چه عجیب هوش از سرم می برد ... و این روزها به جای راه رفتن ... هی می پرم ... و به جای نگاه کردن به زمین چشمم به آسمان است ... و شبیه شده ام به پروانه ای کوچک و زرد ... که دو جفت بال نازک روی کتف هایم جوانه زد ... آدم ها آخرش شبیه هر آنچه که خوشحال شان می کند می شوند ... سرنوشت در کل چیز عجیبی ست ... اینکه من هی چمدانم را از بالای کمد می کشم پایین و هی نمی شود که خرت و پرت تایم را بچپانم تویش و هی نمی شود که پر شود ... و نمی شود که وقتی می بوسی ام شوری اشک های چشم هایم با شیرینی خنده هایت همراه نشود ... و می دانی که نمی شود ... می دانی که این روزها دست ام با پنجه ات کنار نمی آید ... و می دانی که چمدان خالی ام گوشه ی اتاق افتاده و دسته اش شکسته ... و نمی شود که تعمیرش کرد ... و نمی شود که رفت و دیگر برنگشت ... و نمی شود که تو ها بکنی و من ذوب نشوم ... و نمی شود توی آغوش ات از هوش نرفت ... آدم ها آخرش شبیه هر آنچه که خوشحال شان می کند می شوند ... سفت بغل ام می کنی ... و برج مراقبت ... زندگی به قدر کفایت و رفتن ... و با هم به خانه می رویم ... فدرسم ...