پینوکیو
به سختی نفس می کشم سعی می کنم خودم را جمع و جور کنم که با پاشنه ی چوبی پایش محکم می کوبد زیر استخوان فکم ... دندان هایم انگار که توی لثه هایم فرو می روند و بوی خون می پیچد توی مشامم ... یکی از نخ هایش را می اندازد دور گلویم و شروع می کند به کشیدن ... مثل همیشه می خواهد خفه شوم! خفه شوم! داد می زند: خفه شو خفه شو خفه شو ... به سختی با انگشت هایم کمی لای نخ را باز می کنم نفس می کشم ... خودشه ... پینوکیوی بی شرف ... عصبانی می شوم دستم را می برم پشت سر از زیر گردنش می گیرم می کشمش به سمت جلو با ضرب می کوبمش توی دیوار ... صدای بلندی می پیچد انگار که منهدم شده باشد ولی نه ... از جایش بلند می شود لی لی می رود آن یکی پایش را که کمی آنورتر افتاده از روی زمین برمی دارد و با یک پین فلزی ریزی دوباره می زندش سرجایش ... سرش را بالا می آورد به هم نگاه می کنیم ... داد می زنم: دیوانه! دیوانه! دیوانه! می خندد!!! هاااا آره!!! دیوانه !!! آره ... دستش را به کمرش می زند و بلند می خندد ... دستش را می برد و چیزی را که اصلن نمی توانم حتا حدسش برمی دارد و پرتاب می کند توی صورتم ... مثل بمب توی دهن و پیشانی و دماغم صدا می کند ... قبل از اینکه به خودم بیایم چسبیده است به صورتم و دارد با مشت از پشت سر می کوبد توی مخچه ام بلند داد می زند: بمیر! بمیر! بمیر! دیگر کفرم درآمده است ... کورمال کورمال می روم به سمت آشپزخانه توی سرم دارد بمب بمب بمب صدا می کند و خورده های مخچه ام می ریزد توی کف کاسه ی جمجمه ام داد می زنم و رکیک ترین حرف ها را نثار فرشته ی مهربان و جد و آبای پدر ژپتوی پیر پفیوز و پدر و پدربزرگش می کنم ... وحشی تر می شود ... به سختی کشوی دوم از بالا از کشوهای کابینت را پیدا می کنم درش را باز می کنم ... رنده را می کشم بیرون و بعد به ضرب به سختی دستم را می برم پشت سرم دوباره از پشت سر از پشت سرش می گیرم و می کوبمش روی کانتر کابینت ... مثل یک صدای مهیبی صدا می دهد که نمی توانم تشخیص بدهم صدای چیست مثل یک نیم قاچ پرتقال پسر جاکش پدر ژپتوی پیر پفیوز را از یک گوشش پرچ می کنم به کف دست راستم و مثل دیوانه ای که از قفس می پرد پایین و دیگر هم اصلن هم دیگر هیچی هم اصلن حالیش نیست اون گوشش رو خرت و خرت می کشم روی رنده ... اجازه می دهم ارتغاش این خرت و خرت از توی رگ هایش برسد به دهلیزها و بطن های قلبم ... خنک می شوم ... به طرز زشتی لبخند می زنم ... مثل دیوانه ها داد می زند ... خون که نه صمغ چسبنده ای از لا و به لای خراش های عمیق صورتش پخش شده روی همه ی زیر و روی کانتر را برداشه ... بوی تند تربانتین می دهد ... فقط داد می زند داد می زند ... اصلن توجه نمی کنم ... با ساق و پای چوبی اش محکم به پهلویم می کوبد ... کلیه ی راستم توی امحا و احشایم له می شود ... تقریبن چند وقتی می شود ولی اصلن توجه نمی کنم ... به سر و صورتش نگاه می کنم نصف شده است ... نصفه نیمه ی قاچ پرتقال یا نارنج ... تا در را باز میکنم زلیخا دستش را می برد ... نیم قاچ توی دستش را به سمتم پرتاب می کند و با عشوه ای فریبنده می گوید: نمی خواهی یاد بگیری وقتی می خواهی در قلب کسی را باز کنی قبلش در بزنی ... بلند بلند می خندد و به پشت می خوابد ... پاهای چاق و تپلش را باز می کند .... تقریبن تا چشم راست پینوکیو تا نصفه توی رنده دلمه شده که از نفس می افتم ... هر دو دستم را می گذارم روی لبه ی کانتر کابینت و نفس نفس می زنم ... پینوکیو صمغین و مالین از بین پاهایم سر می خورد و می افتد کف آشپزخانه ... چند بار با کف پا محکم می کوبم زیر گردنش ... می روم کنار سینک صورتم را با آب سرد چند بار می شورم ... سرم را بلند می کنم و از پنجره بیرون را نگاه میبینم... سر کوچه را ... پدر ژپتوی پیر پدر پفیوز همانجای همیشگی ایستاده ... تنه ی لشش را پشت دیوار قایم کرده دارد توی خانه را سرک می کشد ... چشم توی چشم می شویم ... می فهمد دیدمش ... تکانی می خورد خودش را کمی عقب می کشد ... کم نمی آورد دستش را از دور چند بار توی هوا برایم به نشانه ی تهدید تکان می دهد و فرار می کند ... می دانم ... تمامی ندارد ... می دانم ... این دست از سر من برنمی دارد ... نفس عمیقی می کشم می روم زیر کتری را روشن کنم دیرم شده هنوز صبحانه نخورده ام ... امشب نمی خوابم نه ... امشب نمی خوابم ... بیدار می مانم یک گوشه ای قایم می شوم ... پشت گلدان بزرگ بابا آدم توی هال رنده به دست حواسم را جمع می کنم خوابم نبره ... محکم می کوبد زیر استخوان فکم ... دندان هایم انگار که توی لثه هایم فرو می روند و بوی خون می پیچد توی مشامم ... یکی از نخ هایش را می اندازد دور گلویم و شروع می کند به کشیدن ... مثل همیشه می خواهد خفه شوم! خفه شوم! داد می زند: خفه شو خفه شو خفه شو ...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 22:30 توسط فدرس و گاردلیا
|