مثل بادبادکها
گاردلیا به فدرس : ترانه ها فدرس ... ترانه ها ... همان ها که آهسته و نرم توی دل نفوذ می کنند و با انگشت های بلند و ظریف شان تار تار مویرگ های قلب را چنگ می زنند و با خودشان می برند به دوردست ... خیلی دور تر ... تا خانه ... حتی ... تا خود خود خانه ... تا اوج ... تا بلندی لانه ی عقاب ... آنوقت من تنم را سر می دهم توی لانه خودم را می چپانم کنار جوجه عقاب ها و ... از آن بالا تماشا می کنم ... از آن دور دورها ... درست مثل یک دوربین ... کرک های نرم شان مثل کومورها داغ است و من ... امن می شوم ... گرم می شوم ... یک تراک شش دقیقه ای هم حتا معجزه می کند فدرسم ... تا همه ی رفته ها و نرفته ها ... می دانی فدرس ... روح می تواند درست بر عکس قلب سبک باشد ... قلب که سنگین می شود یک جا لنگر می اندازد وزنه ها به آن می چسبند و روی زمین نگهش می دارند و این خوب است نه اینکه بد باشد ... خیلی خوب است ... خب خوبیش این است که حداقل قانون نیوتون اینجا کارساز است ... دل بستگی ها ... دل خاطره ها ... دل شوره ها ... شوری اشک ها و همه ی غر غر ها قشنگ است ... این ها/همه سنگین ات می کنند ... سنگ/ین که روی زمین بمانی ... که دلت بسته بشود به این وزنه/ها ... چه فرقی می کند که یکی باشد یا بیشتر مهم این است که دل بند زمین می شوی ... ماندنی می شوی ...و وای به روزی که این وزنه ها نباشد و تو بخواهی به هر زوری که شده اینجا بمانی ... هی دنبال هر چیز مزخرف سبک می گردی که تاب وزنت را ندارد و این ها می شوند دل خوش کنک هایت که نقش وزنه را برایت بازی کنند و تو محقر و کوچک شده و سبک بین زمین و هوا بین ماندن و رفتن معلقی و این غم انگیز است ... خیلی غم انگیز ... خیلی غم انگیز است فدرس ... روح اما از نوع سبکش خوب است ... از آن هایی که تو مثلن نشسته ای توی یک سالن و کسی سخنرانی می کند و بقیه هم مثل احمق ها تند و تند دارند نت بر می دارند ولی تو یکهو حس می کنی که چیزی دارد روحت را قلقلک می دهد ... و بعد روحت بی وزن می شود شل و ول و رها می شود ... ولش می کنی تا مثل بادبادکها برود هر کجا که خواست ... تا لانه ی جوجه عقاب ها ... روی بلندترین شاخه ی گردو ... ته اقیانوس ... شناور ... تنگ تن نهنگ های مادر ... تا زمستان تا دماوند تا توی پرزهای موکت نارنجی ... پا به پای اسب های وحشی یاغی و آزاد ... تا پدر که با حوصله دارد توی باغچه بنفشه می کارد و مادرم ... آخ مادرم فدرس ... مادرم ... بی درد ریحان می چیند/ بوی بهشت می دهد ... و بعد دوباره همان لحظه پرت می شوی توی یک کوچه ی خاکی و با بقیه ی بچه ها داری دنبال توپ پلاستیکی می دوی ... توپ را شوت می کنم جلوی پاهای تو ... نزدیکت می شوم ... دهانت را باز می کنی و من آتشفشان می شوم و همه ی چگالی هستی مان را به آتش می کشم و می دانم که خوب است و می دانم که دوست داری و می دانم که می دانی هنوز هم بعد از این همه سال وقتی به آغوشم می کشی شانه هایت می لرزند ... می دانم که خوب می دانی ... و روح از نوع سبکش خوب است ... زود گرم می شود با زمزمه ی یک ترانه از دهن تو ... با لرزش شانه هایت ... با بالا و پایین رفتن ارتعاشات تارهای صوتی ات وقتی صدایم می کنی ... با آتش و چگالی و پیچش عجبیب لب ها و تنمان ... گرم می شود فدرس ...گرم ... و تا خود خود آفتاب می رود ... داغ می شود ... و می تواند که ببخشد ... و مهربانی جسم زنده اش را به تو ببخشد ... همیشه تو را ببخشد ... که همه ی تلخی هایت را ببخشد ... که باز برایت پر بزند که باز دلش دل دل بزند ...که باز با چشم های بسته شلوار زیتونی تو را ببیند و دستش را به سمتت دراز کند و ... و دل ...گفتم که دل از نوع سنگینش خوب است ... دلم سنگین است فدرس .... بین خودمان بماند که این غم انگیز است ... دلم خیلی سنگین است ... این خیلی غم انگیز است فدرس ... خیلی فدرس ... خیلی ...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 7:48 توسط فدرس و گاردلیا
|