این جاده ها...


این جاده ها به کجا می روند گاردلیا ... این راه ها مرا به کجا می برند ... توی هر ثانیه ای که بی تو می گذرد دارم پرسه می زنم ... توی هر ثانیه ای که دارد از این شمارش معکوس زندگی ام کم می شود ... به مرگ که فکر می کنم تو کبود می شوی گاردلیا ... به مرگ که فکر می کنم بوی مزرعه ی ذرت می پیچد توی مشامم ... بوی پاپ کورن و همه ی سینماهایی که تویشان را باهم پر می کردیم ... فندک می زنم و مگسک نوک سیگار نشانه می اندازد روی پیشانی ام ... بین/میان دو ابرویم ... فندک می زنم و ... دود گاردلیا .... دود .... تو را دارم طراحی می کنم ....  چند روز است گاردلیا ... الان چند روز است که دارم تو را قلم می زنم ... منبت می کنم ... تو را حکاکی می کنم روی بدنه ی تنه ی تمام درخت ها ... روی برودری دوزی های سینه بند فروغ ... روی تمثال مبارک عطار که حالا ... حالا حالاها جا داریم گاردلیا ... حالا حالاها جا داریم دختر ... داده ام این سنگ را قبر کنند برایم ... برای تمام صورت حساب های پرداخت نشده مان ... برای آخرین دیداری که وعده کرده ایم ... برای اسمت که پشت این گردنبندم را با هم خراشیدیم ... برای پسرم که حالا دیگر دارد توی شکم تو هوا می خورد ... تلفن را برمی دارم و به تو زنگ می زنم ... بازهم مثل همیشه پینوکیو گوشی را برمیدارد ... دخترچوبی خسته ای که تو آن را از آن بالا با طناب تکانش میدهی ... دختری که لب هایش مزه ی مست کننده ی میوه های کاج را می دهد ... دختری که دست هایش را به هرجای تنم که داغ میزند ... داغ کرده ام دختر ... فندک می زنم ... سر سه طناب را شل می کنی و پینوکیو دو زانو می افتد روی زمین ... فندک می زنم و تو ... یک طناب را میکشی بالا پینوکیو زل میزند توی چشم هایم ... فندک می زنم و دو قطره ی صمغ و عطر تربانتین چشم هایت می پیچد توی مشامم ... فندک می زنم و تو ... دو طناب را از دو سمت ... به دو سمت می کشی و با صدای دلخراشی پینوکیو دست هایش را می کشد روی چشم هایش و اشک های چسبناکش را می کشد/پخش می کند روی صورت چوبی اش ... فندک می زنم و شعله ها طناب ها را می گیرند و می آیند بالا تا پیش تو ... دست هایت می سوزند و تو طناب ها را رها می کنی ... شعله می کشد و می افتد به دلت ... به دلت می افتد ... مثل همیشه که همه چیز از قبل ... به دلت می افتاد گاردلیا ... به دلت می افتد گاردلیا و ... دلت می سوزد ... می فهمی که دوستت دارم اما ... اما دیگر خیلی دیر شده است گاردلیا ... شعله ها دیگر همه جا را برداشته اند ... خودت را با عجله از پله ها به پایین می رسانی ... تمام سعی ات را می کنی ... همه ی کوشش ات را اما .... اما من و پینوکیو در آغوش هم ... در هم/با هم یکی شده ایم دیگر دختر ... دست های پینوکیو پشت گردن و ... کمر من ذغال شده است ...  لب هایم را صمغ مذاب کاج های پارک لاله برداشته است ... تمام سعی ات را می کنی گاردلیا ... میدانم .... ایمان دارم ... اما دیگر خیلی دیر شده است گاردلیا ... بی خیال ... به ژپتو زنگ می زنی ... باید برای روزنامه تسلیتی بفرستی ... بوی سینه بند فروغ همه ی مزارغ ذرت را برداشته است و پاپ کورن است گاردلیا ... پاپ کورن است که از همه جا از همه ی هیکل فدرس می پاشد توی هوا ... این جاده ها مرا به کجا بردند گاردلیا؟؟؟ به کجا؟؟؟

فقط برای ده دقیقه!

امروز دوباره باز هم با هم تنها شده بودیم ... شاید فقط برای ده دقیقه و هیچ کلمه ای برای گفتن نبود ... هیچ بهانه ای حتا برای نگاه کردن به هم ... هیچ علامتی ... هیچ نشانه ای ... فقط ده دقیقه تنها شدیم و من ... بازهم سرم را کرده بودم توی این/همین گوشی لعنتی و باز برای تو پیغام/کلمه تکست می کردم گاردلیا ... باز با تو صحبت می کردم گاردلیا ... می بینی؟ باز هم با هم تنها شده بودیم و باز ... باز همان عطر لعنتی ناشناسش را به خودش زده بود ... باز همان رژ خوش رنگ خوش برق خوش طعم همیشگی اش را به لب هایش زده بود ... ما بازهم با هم تنها شده بودیم گاردلیا و من ... من و تو باز داشتیم با هم تکست تلکس بازی می کردیم گاردلیا ... تو داشتی برایم از سر قشنگ پرنده ای که از نوازش سرانگشت های جادویی تو توی دامنت تب کرده بود می گفتی و پشت سر هم برایم آیکون های متفاوتی از خنده می فرستادی و من ... من هم داشتم مثل همیشه ... مثلن به این تظاهر می کردم که به غیر از تو هم هنوز چیزهایی برایم باقی مانده است ... مثلن چشم های درشت همین دختر و ... مژه هایش که وقتی لا و به لای مژه هایم را پلک می زند چشم هایم همیشه بلند بلند عطسه می کنند ... همین دختری که تمام این ده دقیقه ی امروز را داشتم با تو کلمات عاشقانه مورس می کردم ... همین که ... ده دقیقه هم گذشت و ما باز هم مثل همیشه بی آنکه حتا به هم نگاه کنیم ... بی آنکه بتوانیم کلمه ای با هم رد و یا حتا بدل کنیم ... ده دقیقه ی لعنتی که باز ... باز هم امروز هم در کیفش را باز کرد گاردلیا ... باورت می شود؟ باز هم در کیفش را باز کرد و باز هم همان بوهای خوشمزه ی همیشگی ... باز هم کلوچه ی فومن بود و ... خودش که تک به تک از یک گوشه ی کیسه/بسته اش را باز کرده بود و ... می شکست و تکه به تکه خودش ... از/بالا و به لای لب هایش می گرفت و از بین لب هایم با زبانش ... آخ گاردلیا ... پارچه ی قدیمی خوش عطر پر از خشک خشک شده های یاس های توی باغچه ی مادربزرگ را وقتی که آن روز روی صورتت انداختی و ... برای اولین بار ... گفتی ... فدرس ... لب هایم را ببوس ... یادت هست؟ هنوز هم روحم گاهی توی بعضی از شب ها از میانه ی چیزی مثل همان پارچه تنذیف می شود به چیزی مثل لذیذی بزاق دهان تو گاردلیا ... درست مثل دور تا دور بهشت مصنوعی شهرک های سینمایی توی خواب ها ... سرم گیج می رود ... ما امروز باز هم با هم فقط ده دقیقه تنها بودیم گاردلیا ... و باز هم ... هیچ اتفاقی بینمان نیفتاد ... من ... تمام مدت ... مثل این خل ها و مثل این چل ها گوشیم را گرفته بودم دستم و تظاهر می کردم که مثلن اصلن هم دارم با تو چت نمی کنم ... راستی ... گردنبندی را هم که دوست داشتی برایت سفارش دادم ... تا حداکثر ده روز دیگر می رسد به دستت ... روی تمام هسته های زیتون به کار رفته ... دور تا دورش را بوسه باران کرده ام ... بیانداز به گردنت ... تمام کوه طور از فلسطین بگیر تا خود اسرائیل مست و خوش بو می شود ... من ... زبانش را که از توی دهانم جا مانده بود تف می کنم روی زمین ... گور پدر بابای دنیا ... هر چه که می خواهد ... بگذار بشود ... دارم به تو زنگ می زنم ... حواست به گوشیت باشد حتا ... از بین لای منفذهای پارچه ی روی صورتت هم دیدی ... صفحه نمایش گوشی سایلنتت دارد خاموش و روشن می شود زود جواب بده ... منم ... فدرس ... لب بده به من گاردلیا ... لب بده ...

به هیچ کس و ... هیچ چیز ...

آنقدر مرد بوده ام که از غرورم برای کسی یا چیزی که فکر می کردم ارزشش را دارد/لازمش دارد خرج کنم ... برای به پای هر عهدی که یک پایش پای فدرس گیر باشد و حرفش/قولش ... پایش را هم خورده ام ... ولی ... آنقدر مرد بوده ام که از غرورم خرج کنم ... اما ... من ... فدرس ساروی ... هرگز ... هیچ وقت ... به هیچ کس و ... هیچ چیز ... غرورم را نمی فروشم ... نفروختم ... بی اما ... بی ولی ...

این طلسم ... فدرس و گاردلیا ...

کنار پنجدری ... رو به حیاط قدیمی خانه ی پدری ... کنار پاهای گاردلیا نشسته ام و ... با چین ... چین های ... چین چین کناره ی چین چین پایین دامنش بازی بازی می کنم ... درست مثل رج رج دانه های تسبیح ... دانه به دانه ... یک رج می روم و یک رج می آیم ... با یک رج که می روم حرف را می کشم به کلی اون قدیم ها و مدیم ها ... و با رجی که می آیم کلی نقشه و قصه و داستان برای آینده ... گاردلیا هم گوش می کند ... یعنی ... دروغ چرا ... گوش که نمی کند ... گاردلیا این وقت ها فقط نگاهم می کند ... عادت بد همیشه اش ... می گوید برای این است که حرف زدنم بهتر از حرف هایم هست ... و بعد هم ... پشت دستش را جلوی دهانش می گیرد و بلند بلند می خندد و ... پشت سرهم تکرار می کند: تو بگو ... تو بگو ... من دارم گوش می کنم ... بی خیال می شوم ... پاچه های شلوارم را تا زیر زانو میزنم بالا و پاهایم را دراز می کنم توی آفتاب ... سرم را بین چین ... چین های دامن چین چین گاردلیا ... بین پاهایش فرو می کنم و چشم هایم را می بندم ... خودم را می سپارم به نوازش های دست های عاشقش ... به عطر بهشت ... به بوهای فضایی ... به فضاهای خالی بین ستاره ها ... به خیلی بیرون از کهکشان راه شیری ... به ... گاردلیا ... گرمایش مثل آفتاب از لای زیر پیرنی و پوست و گوشت و استخوان دنده ی قفسه ی سینه ام رد می شود و می زند به ذره ذره ی ماهیچه های سرد قلبم ... به همین سادگی ... فدرسی از فدرسم درمی آورد که ... صدایم هم درنمی آید ... کلی تصویر ... کلی ایده ... یک عالمه کلمه برای به گاردلیاهایم میریزد توی سرم .... مثلن اینکه: پاهای گاردلیا تنها پایگاه فضایی نوازش های آسمانی سفینه ی سر فدرس است ... و یا: پاهای گاردلیا تنها آرامش سر ناآرام فدرس است ... و مثلن اینکه: این طلسم ... فدرس و گاردلیا ... ناشکستنی است ...