سمفونی سکوت
برای بار چندم از سر شب باز در این کشوی لعنتی را باز می کنم و همان کلت کالیبر چهل و پنجی را بیرون می آورم که توی خواب هم توی دستم بود ... نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم ترانه ای از جیپسی کینگز را مرور کنم ... تاثیر دارد ... آرامتر می شوم خشابش را می کشم بیرون ... چند سال است این فشنگ را نگه داشته ام ... چند سال است ... خیلی سال است که خیلی از شب ها قبل از خواب بو می کردمش و می چسباندمش به شقیقه هایم ... چند سال است .... خیلی سال است ... چه شب هایی که آن را توی دهانم گذاشته ام و سعی کردم که آنقدر گرمش کنم که ... هیچ بویی نمی دهد لعنتی ... هیچ بویی ... به عطر موهای او فکر می کنم ... به اولین شب هم آغوشی مان ... به دست هایش ... این ها که خیانت نیستند ؟ این را از چند روحانی از چند دین آسمانی مختلف سوال می کنم ... هیچکدام از جواب هایشان را هم هیچ وقت به یادم نمی آورم ... زیاد اهمیت نمیدهم ... خودم را جمع می کنم و از لبه ی تخت می اندازم روی زمین و خودم را قل میدهم می کشم به زیر تخت ... سرم درد می کند ... باز میگرن گرفته ام ... به آن سمتی از تخت می آیم که تو رویش خوابیده ای ... به تو فکر می کنم ... به دست های عاشقت که دیگر عاشق من نیستند ... به چشم های بی تابت که دیگر بی تاب من نیستند ... به صحنه هایی عجیب فکر می کنم ... به خاطرات بهترت که همین الان که خوابی دارند توی سرت لابد بازیگوشی می کنند ... به این فکر می کنم که چه احساس خوبی است که به آخرین خوابی از تو پایان می دهم که من باز هم مثل همیشه تویش نیستم ... به تمام قاب عکس هایی که من تویش نیستم ... به تمام آینه ها و به تمام فکرهایت که در هیچ کدام از قسمت های عاشقانه اش من نیستم ... به این فکر می کنم که تو چقدر از با من بودن غمگینی ... به بسته های بزرگ قرص های اعصابی فکر می کنم که به تو کمک می کنند که من را دوام بیاوری ... به صدای آرام آخرین نفس هایت فکر می کنم و لوله ی تفنگ را از زیر تشک خوشخواب می چسبانم به نقطه ای که لابد باید سرت بالای آن باشد ... چشم هایم را می بندم و به عطر موهای او فکر می کنم به اولین عشق بازی مان ...به دست هایش ... این ها که خیانت به حساب نمی آیند ؟ آخر هر چه که باشد ما هنوز به هم مربوطیم .... صدای جیپسی کینگز را توی سرم تا آخر بلند می کنم جوری که دیگر هیچ صدایی را نشنوم ... و بعد ... ما دیگر به هم مربوط نیستیم ... سی دی جیپسی کینگز خس خس آخرش را توی سرم می کند و به قژوقژی کوتاه از چرخش می ایستد ... سمفونی سکوت ... ته مانده ی روغن چراغ تاریک رابطه مان حالا دیگر قبل از تمام شدنش با خون و تکه های کوچکی از مغز تو پاشیده است روی سقف و خوشبختانه هم من توی هیچکدامشان نیستم ... قطره های داغی از لای فنرهای خوشخواب دارد می ریزد روی صورتم و من چشم هایم را بسته ام و مست دارم به عطر موهای او فکر می کنم ... دیگر نیازی هم به سوال نیست ... خیانت محسوب نمی شود ... می خندم ... بو می دهد ... بالاخره بو می دهد ... بوی باروت
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 11:14 توسط فدرس و گاردلیا
|