چراغ خاموش می شود ... پرده کنار می رود ... باری تعالی رخ می نماید و کاهن اول ... گردش را می گیرد ... دومی ضرب می زند و هار هار سومی بلند می شود ... ورد می خواند ... زن ها می رقصند ... بلی بلی می گویند ... چشم چشم ... دو ابرو ... خدا خودش ... ناخدا ... وسط ساختمان ... به قامت یک گیاه سبز می شود ومیان لب های تو گل می کند ... یک قاشق من به کریشنا آب می دهم و آب ... تا قاشق تو ... کش می آید ... صبح زود است ... خیلی زود ... همه خوابند و صدای سکوت این معبد چه طنینی دارد ... دو ستون واسطه می شوند ... یکی را تو بغل می کنی و من ... دست هایم را می زنم به دیگری ... وصل می شویم ... به مرکز ... به گیاه وسط میدان ... به خود خدا ... به فرشته ها هم زنگ می زنیم ... می آیند ... از خدا خواسته ... میزنند ... می رقصند ... چنان که من از تو ... این وسط ... چند دور ... بیشتر برداشتم ... دورت بگردم ای خدا اما اینها پنجره را بسته اند و پشت هرکدام یک طاووس کشیک می کشد ... یک فرشته سکته کرده و پرستو روی سیم برق های های ولتاژ ... دارد مدیتیشن می کند ... من ... فشنگ را می خوابانم به خشاب ... خوشم می آید ... همیشه ... درست در آخرین لحظه ی امکان خوشبختی ... خودم ... ضامن را آزاد می کنم و قبل از هرکسی ... خودم ... گلوله را می فرستم به حضرت خان ... به پاشیدن خون به این محراب ... فواره می زنم وسط این حوض کوچک ... این بغل ... و ماهیچه ی پشت گردنم را کباب میبرند به پیشگاه جناب اعلی ... قبول نمی کند و از سر فضل مرا می بخشد به خلق ... سرم سبک می شود و تا چند روز از سوراخ شقیقه ام شقایق می زند بیرون ... دیگر میگرن نمی گیرم دختر ... روزی خدا را پشت در خانه اش توی سطل می ریزم و یواشکی ... فرار می کنیم ... این را خود خدا هم می داند و کریشنا که حالا دیگر از همه ی ما بزرگتر است ... گور پدر دنیا ... باقلوا را وسط لقمه ی سنگک له می کنم و می گذارم دهن آسمان ... تا خود شب سرویس می شود ...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 12:41 توسط فدرس و گاردلیا
|