آخر ویرانی...
با لبه ی تخت بازی می کنم ... با لب های تو ... با لبه ی در باز این قوطی قرص های مسکن ... با دردم ... با همه ی دردم که این روزها دارم ... فقط به عشق تو تحمل می کنم ... توی سرم صداهای عجیبی می پیچد و یک نفر که اتفاقن ... خیلی هم پیر نیست قایق را با صدای بلندی از پاشیدن حجم زیادی از آب ... به ته این دره پرتاب می کند ... یک بار دیگر ... دوباره ... با هم چک می کنیم ... من نخاعم را از پشت گردنم می کشم بیرون ... روی همین میز ... با هم ... یک بار دیگر ... مهره هایش را ... می شماریم ... می گویم ... من از حفظم .... هر روز دارم با این ها چند رج/ردیف ذکر می خوانم ... هر روز بعد از نماز دارم تو را تسبیح می گویم ... اما تو ... باز هم/هنوز تاکید داری ... که نه ... دوباره/یک بار دیگر ... بشماریم ... عیبی که ندارد ... کار از محکم کاری ... که عیب نمی کند ... می خندم .... نه ... عیبی نمی کند ... بشماریم ... لبه ی تخت را ... به شدت ... به دندان گرفته ام و عرق سرد ... روی پیشانی ام ... دانه های درشت قندیل را ... ریسه های رنگی رنگی می بندم ... به میمنت و خوبی ... مبارک باشد ... می خندم ... باشد ... عیبی که نمی کند ... می خندی ... لب هایت طعم بهشت می دهند لعنتی ... درست مثل ترکیدن دانه های درشت زرشک زیر دندان ... چه حالی دارد ... می دانی که ... همانطور ... اما ... شیرین ... شیرین ... شیرین ... در قوطی مسکن را ... به سختی ... می بندم ... جای دندان هایم ... رزوه های سر قوطی را ... داغان کرده است و ... دندانه ها ... درست ... توی هم ... پیچ نمی خورند ... تاب می آورم ... دکتر می گوید ... این ها مسکن های خوبی هستند ... فقط چهل و پنج دقیقه طول می کشد تا اثر کنند ... بلند می شوم ... تا لب پرتگاه می روم ... یک نفر که حالا ... دیگر ... اتفاقن ... خیلی هم پیر شده است ... به من لبخند می زند ... قایق را ... نشانم می دهد ... یک دست نخاع تازه ... از توی جعبه/ فابریک می کشد بیرون ... از همین بالا ... از پشت گردنم ... کمرم را سفت می بندد ... چراغ قرمز قایق ... سبز می شود و من ... با لب های تو ... پر از خون ... میان دندان/ لب هایم ... از لبه ی تخت ... می افتم پایین ... یک نفر که حالا ... هنوز هم ... با تلگراف آشناست ... لطفن ... این ها را ... مورس کند به مادر فروغ: دیگر ... به ... این ... راحتی ها ... تمام نمی شود اما ... این ... آخر ویرانی است ...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 11:43 توسط فدرس و گاردلیا
|