فقط برای ده دقیقه!
امروز دوباره باز هم با هم تنها شده بودیم ... شاید فقط برای ده دقیقه و هیچ کلمه ای برای گفتن نبود ... هیچ بهانه ای حتا برای نگاه کردن به هم ... هیچ علامتی ... هیچ نشانه ای ... فقط ده دقیقه تنها شدیم و من ... بازهم سرم را کرده بودم توی این/همین گوشی لعنتی و باز برای تو پیغام/کلمه تکست می کردم گاردلیا ... باز با تو صحبت می کردم گاردلیا ... می بینی؟ باز هم با هم تنها شده بودیم و باز ... باز همان عطر لعنتی ناشناسش را به خودش زده بود ... باز همان رژ خوش رنگ خوش برق خوش طعم همیشگی اش را به لب هایش زده بود ... ما بازهم با هم تنها شده بودیم گاردلیا و من ... من و تو باز داشتیم با هم تکست تلکس بازی می کردیم گاردلیا ... تو داشتی برایم از سر قشنگ پرنده ای که از نوازش سرانگشت های جادویی تو توی دامنت تب کرده بود می گفتی و پشت سر هم برایم آیکون های متفاوتی از خنده می فرستادی و من ... من هم داشتم مثل همیشه ... مثلن به این تظاهر می کردم که به غیر از تو هم هنوز چیزهایی برایم باقی مانده است ... مثلن چشم های درشت همین دختر و ... مژه هایش که وقتی لا و به لای مژه هایم را پلک می زند چشم هایم همیشه بلند بلند عطسه می کنند ... همین دختری که تمام این ده دقیقه ی امروز را داشتم با تو کلمات عاشقانه مورس می کردم ... همین که ... ده دقیقه هم گذشت و ما باز هم مثل همیشه بی آنکه حتا به هم نگاه کنیم ... بی آنکه بتوانیم کلمه ای با هم رد و یا حتا بدل کنیم ... ده دقیقه ی لعنتی که باز ... باز هم امروز هم در کیفش را باز کرد گاردلیا ... باورت می شود؟ باز هم در کیفش را باز کرد و باز هم همان بوهای خوشمزه ی همیشگی ... باز هم کلوچه ی فومن بود و ... خودش که تک به تک از یک گوشه ی کیسه/بسته اش را باز کرده بود و ... می شکست و تکه به تکه خودش ... از/بالا و به لای لب هایش می گرفت و از بین لب هایم با زبانش ... آخ گاردلیا ... پارچه ی قدیمی خوش عطر پر از خشک خشک شده های یاس های توی باغچه ی مادربزرگ را وقتی که آن روز روی صورتت انداختی و ... برای اولین بار ... گفتی ... فدرس ... لب هایم را ببوس ... یادت هست؟ هنوز هم روحم گاهی توی بعضی از شب ها از میانه ی چیزی مثل همان پارچه تنذیف می شود به چیزی مثل لذیذی بزاق دهان تو گاردلیا ... درست مثل دور تا دور بهشت مصنوعی شهرک های سینمایی توی خواب ها ... سرم گیج می رود ... ما امروز باز هم با هم فقط ده دقیقه تنها بودیم گاردلیا ... و باز هم ... هیچ اتفاقی بینمان نیفتاد ... من ... تمام مدت ... مثل این خل ها و مثل این چل ها گوشیم را گرفته بودم دستم و تظاهر می کردم که مثلن اصلن هم دارم با تو چت نمی کنم ... راستی ... گردنبندی را هم که دوست داشتی برایت سفارش دادم ... تا حداکثر ده روز دیگر می رسد به دستت ... روی تمام هسته های زیتون به کار رفته ... دور تا دورش را بوسه باران کرده ام ... بیانداز به گردنت ... تمام کوه طور از فلسطین بگیر تا خود اسرائیل مست و خوش بو می شود ... من ... زبانش را که از توی دهانم جا مانده بود تف می کنم روی زمین ... گور پدر بابای دنیا ... هر چه که می خواهد ... بگذار بشود ... دارم به تو زنگ می زنم ... حواست به گوشیت باشد حتا ... از بین لای منفذهای پارچه ی روی صورتت هم دیدی ... صفحه نمایش گوشی سایلنتت دارد خاموش و روشن می شود زود جواب بده ... منم ... فدرس ... لب بده به من گاردلیا ... لب بده ...
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 10:47 توسط فدرس و گاردلیا
|