این طلسم ... فدرس و گاردلیا ...
کنار پنجدری ... رو به حیاط قدیمی خانه ی پدری ... کنار پاهای گاردلیا نشسته ام و ... با چین ... چین های ... چین چین کناره ی چین چین پایین دامنش بازی بازی می کنم ... درست مثل رج رج دانه های تسبیح ... دانه به دانه ... یک رج می روم و یک رج می آیم ... با یک رج که می روم حرف را می کشم به کلی اون قدیم ها و مدیم ها ... و با رجی که می آیم کلی نقشه و قصه و داستان برای آینده ... گاردلیا هم گوش می کند ... یعنی ... دروغ چرا ... گوش که نمی کند ... گاردلیا این وقت ها فقط نگاهم می کند ... عادت بد همیشه اش ... می گوید برای این است که حرف زدنم بهتر از حرف هایم هست ... و بعد هم ... پشت دستش را جلوی دهانش می گیرد و بلند بلند می خندد و ... پشت سرهم تکرار می کند: تو بگو ... تو بگو ... من دارم گوش می کنم ... بی خیال می شوم ... پاچه های شلوارم را تا زیر زانو میزنم بالا و پاهایم را دراز می کنم توی آفتاب ... سرم را بین چین ... چین های دامن چین چین گاردلیا ... بین پاهایش فرو می کنم و چشم هایم را می بندم ... خودم را می سپارم به نوازش های دست های عاشقش ... به عطر بهشت ... به بوهای فضایی ... به فضاهای خالی بین ستاره ها ... به خیلی بیرون از کهکشان راه شیری ... به ... گاردلیا ... گرمایش مثل آفتاب از لای زیر پیرنی و پوست و گوشت و استخوان دنده ی قفسه ی سینه ام رد می شود و می زند به ذره ذره ی ماهیچه های سرد قلبم ... به همین سادگی ... فدرسی از فدرسم درمی آورد که ... صدایم هم درنمی آید ... کلی تصویر ... کلی ایده ... یک عالمه کلمه برای به گاردلیاهایم میریزد توی سرم .... مثلن اینکه: پاهای گاردلیا تنها پایگاه فضایی نوازش های آسمانی سفینه ی سر فدرس است ... و یا: پاهای گاردلیا تنها آرامش سر ناآرام فدرس است ... و مثلن اینکه: این طلسم ... فدرس و گاردلیا ... ناشکستنی است ...
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 10:45 توسط فدرس و گاردلیا
|