به گاردلیا: تمام امروز بالا آوردم ... استفراغ پشت استفراغ ... همه چیز را ... از هرچه بلعیدم ... جز تو ... جز تو که به لای بالای دلم جا داری ... روی چشم هایم ... روی تخم چپ گندم که کاشتیم و خوشه خوشه به چی دلم آخه خوش باشه گاردلیا ... تو نیستی و نصف تنم را کرده اند توی یک قالب ... گذاشته اند روی طاقچه ... باغچه ی پدربزرگ با همان هزارها ... عندلیب ها و بلبل هایی که چه سوتی می زدند تمام امروز ... روی بالکن دراز می کشم ... در تابوت تا بود و نبودی رو به همین پنجره باز بود گاردلیا ... تا بودی روی همین بالکن بود هر بار اولین بار قاچ خربزه را به تو تعارف کردم و تو ... دلم سوخت گاردلیا ... دلم سوخت ... امروز بدجور جور نشد ... جور نشد جور تو را بکشم و اندکی از بارت بردارم ... جور نشد قصه را تا ته بخوانم و تهش گندش درنیاید جور نشد ... پس به تو اکتفا می کنم ... به بوسه هایت ... به دخلم که از خرج تو بیشتر است ... به تو که همه ی تاس هایم را ریختم و ... به خانه ام نشستی ... زیادی قوی هستم گاردلیا ... برای این در ... تخته ... و شطرنجی که همه ی مهره هایش تویی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 12:57 توسط فدرس و گاردلیا
|