به گاردلیا: هیچکس نمی تواند بر ترسم غلبه کند ... به ترسم در از دست دادن تو ... به تسلط ات بر همه چیز ... حتا سینه ام که چندبار تا به حال پای وفا به فال از قلب ام لب گشودی ... خودت خب خوب می دانی جایی برای انکار نیست ... چند سال است سر تو از سر هستی ساقط شده ام ... چیزی ندارم ... دست هایم خالی است و از ضرب هیچ کلمه ای دیگر چیزی جز تو تراوش نمی کند ... پس کلمات را جمع می کنم ... همه ی جملات را ... تمام این چمدان که پر از بسته های بندی هدایای توست ... خودم ... تو ... تمام خاطرات آزگار ... یادگاری ها را... می چلانم ... خشک می کنم و از همه ی آن چیزی که روی دست ام می ماند چیزی نیست بجز چند حرف که خب حرفی نیست همه می دانند آن حروف کدامند ... یک قطره گ ... یک دانه الف ... سرسره ی ر ... کمرم که خم شده است د ... قلاب دلم که گیر دلت ماند ل ... موج موج های موهای مواجت ی و یک دانه ی دیگر الف که این روزها به همت اش شده است عصای دست ام و لا حول و لا قوت الا تو روی پا بندم ...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 12:56 توسط فدرس و گاردلیا
|