گیرم که من فدرسم و این دست هایی که از دو سمت ... از هر دو طرف من آویزان مانده اند دست های منند ... گیرم که این منم گاردلیا ... گیرم که خودم هستم ... این کلمه ها اما ... امانم را دیگر بریده اند گاردلیا ... هیچ روحی ندارند ... شده اند مثل تیله های خالی شیشه ای که دارم می چینم شان به دنبال هم/کنار هم ... خب که چی؟ این کلمه ها اما دیگر هیچ روحی ندارند گاردلیا ... الان یک ساعت است که دارم _ها_ می کنم ... توی دست هایم را ... روی همه ی دکمه های این کی برد لعنتی را ... روی صفحه ی مونیتورم را ... توی کادر/قسمت تایپ پست های فیس بوکم را ... دارم _ها_ می کنم ... ببین گاردلیا ... ببین ... این کلمه ها مسخ شده اند ... دیگر هیچ روحی ندارند ... شده ام مثل سید ... یادت هست؟ پیرمرد نیمه فلج توی دخمه ی سر کوچه را می گویم ... می بینی؟ آهش دامن تک تک آه هایم/کلمه هایم و _ها_هایم را گرفته است گاردلیا ... کلمه هایم دیگر هیچ روحی ندارند اما ... امانم را بریده اند ... شده اند مثل درست همان بساطی که گریگور زامزا گرفتارش شده بود ... شده اند مثل صورت تو وقتی که آن شب ... آخرین گیلاس شراب را ... سر کشیدی و کیف دستی ات را انداختی روی شانه ات و ... کلمه هایم اما دیگر هیچ روحی ندارند گاردلیا ... لپ تاپم را خاموش می کنم ... به حیاط می روم ... تسبیح پدربزرگ را دارم می زنم ... کنار بوته ی خوش بوی یاس های محبوبه ی وحشی شب می نشینم و عمیق ترین نفسی را که بلدم می کشم ... دیوان عطاری که باهم همان شب ... اینجا ... زیر همین بوته ... دفن کردیم مشامم را پر می کند ... به آسمان نگاه می کنم ... به سرگردانی روح کلمه هایم ... به تو فکر می کنم گاردلیا ... به سفر قطب ... به شمالی ترین قسمت زمین ... به اینکه ... به تو زنگ بزنم ... از تو بپرسم ... گاردلیا ... می خواهم این بوته را از بالای سر عطار بکشم بیرون ... می خواهم که با خودم برش دارم و ... شب های سرد فلک فلق قطبی ... اجازه می دهی؟ ها_ می کنم _ها ... وگرنه گیرم که من فدرسم و این _هاهم ... دست های منند ... خب که چی گاردلیا؟ گریه اما ... هق هق امانم را برید ... گاردلیا ...