گاردلیا به فدرس: این روزها همش توی سرم پر شده است از خوشه های گندم ... مزرعه ی گندم ... همش ... فکر می کنم ... یک دشت یک دست پر از ساقه ها و پر از خوشه های کهربایی گندم ... تلفیقی از آفتاب و کهربا که انتهایش به خدا می رسد و ابتدایش درست از جلوی پاهای برهنه ی من و تو آغاز می شود ... به همین سادگی ...  به خدا به همین سادگی ... یک دشت پر از گندم های طلایی ... یک دشت توی یک روز آفتابی ... یک دشت که آسمان سقف باشد و زمین زیر انداز ... به همین سادگی فدرس به همین زیبایی ... به همین قشنگی ... درست به قشنگی نفس گیر تنفس ما ...  به قشنگی هر باز دم تو توی پخش و پلای دمم ... به همین سادگی فدرس ... به همین سادگی ... درست به همین سادگی ...  تو خوب می دانی که خورشید که نباشد من دلم هی بهانه می گیرد ... هی آهش می گیرد ... هی  غرغرش می کند و هی اشک پشت اشک برای کارتنکی که ناخواسته توی لوله ی جارو برقی دست و پایش شکست و ... آخ دلم ...  دلم ... آخ دلم فدرس ... آنوقت تو دوربین عکاسی ات را  برمی داری و دستم را می کشی و می بری توی دشت ...  درست مثل آن قدیم ها که مرا می کشیدی و می بردی زیر آبهای گرم و پیر تا  با چشم های باز تنمان را بستر ماهی های قرمز توی حوض کنیم  ... و ماهی ها فدرس ... پولک هایشان سر می خوردند روی گونه ها و کف دست هایمان و ... درست همان موقع که با هر لبخندت حباب هوا بیرون می آمد  درست همان وقت ... توی قلبم تیر کشید ... می دانی من دلم بهانه کرده مزرعه ی گندم را ... تو دستم را می گیری و می بری توی دشت ... آنوقت  همه ی عکس های امروزت می شود  طلایی ... از زنبورها و شاهپرک های زرد بگیر تا گل و برگ و هر ساقه ی زرد/طلایی/کهربایی ... تو چه خوبی فدرس ... تو چه خوبی ... اگر من آفتاب توام تو تابستان منی ...  تو کویر داغ  تن منی ...  تو البرز و دماوند قلب منی ... تو شکوه شریان شعر منی ... تو جذر و مد روح منی ... تو سلیمان وشمس منی ... و من آفتاب توام ... و باز از گرگم به هوا بگیر تا ... تا گاردلیایت زنده است هیچ ابری توی مهمانی خورشید نمی ریزد ... این تضمین تو است ... سراغ گاردلیا همیشه توی مشت نامه رسان شهر است فدرس ...