روح فدرس که همه اش توی جانت شنا می کند گاردلیا
به گاردلیا : به گاردلیا گفتم ببین ... با این آنتی بیوتیک ها باید این قرص های ویتامین را هم بخوری چون که می دانی که دکترها گفته اند که این خیلی لازم است ... می تواند تو را ضعیف کند تو را در برابر همه ی مریضی ها آسیب پذیر کند ... می تواند تو را به خیلی از روزهای همین روزهایت بیاندازد اما ... گاردلیا اما باز با چشم های مریضش باز به سختی باز پلک هایش را از هم باز کرد و به سختی باز نگاهم کرد و باز آرام پرسید ... فدرس ... این مثلن چقدر خطرناک است ؟ چقدر جدی است ؟ مثلن آیا می تواند با آدم چکار کند ؟ و من ... من همینجور که کنار دستش دراز کشیده بودم آرام باز با دستم آرام باز پشت لاله ی گوشش را باز آرام روی خود لاله ی گوشش آرام باز برگرداندم و کمی باز آرام با موهای بلند سیاه مرطوبش کمی باز بازی کردم و باز آرام آنها را باز بو کردم و آرام باز چند بار آرام باز از همان پشت از همان زیر ریز ریز پشت گوشش را آرام باز گوش تا گوش چند بار باز آرام ریز ریز ردیف آرام باز چند بار آرام ریز ریز پشت سر هم آرام باز چندبار ریز ریز بوسیدم و بعد باز آرام ... کنارش به پشت دوباره آرام کنارش باز دراز کشیدم و همانطور که باز آرام به سقف به چشم هایم آرام باز خیره ماند گفتم ... هیچی گاردلیا ... هیچی ... مطلقن هیچی ... هیچ خطری ... هیچ خطری جانت را هیچ خطری با این چیزها جانت را تهدید نمی کند دختر ببین ... رویش/روی این چیزها اصلن روی این دست چیزها اصلن حساب نکن اصلن دختر ... این/این چیزها تو را نمی کشد ... اصلن هم که اینکه این قرص های ویتامین ات را هم که اصلن باز هم که نخوری هم که باز هیچی اصلن هیچی مطلقن باز هیچی این هم نمی کشدت آخر دختر به دلت با اینها/با این چیزها صابون نزن باز دختر ... می دانی گاردلیا ؟ گاردلیا همه ی یک خس سینه اش را جمع کرد توی هم و یک خس بلندی کرد/کشید که من/فدرس دلم انگار باز از وسط از هم جر خورد و بعد هم تا خود صبح تا خود صبح همه اش گاردلیا همه اش غصه خورد و باز غصه خورد و باز غصه خورد و باز فقط غصه خورد ... آخر این اشک ها چشم های فدرس را کور می کند بچه ها ... آخر این چشم ها این غصه ها فدرس را پیر می کند بچه ها ... خیلی زود بچه ها ... خیلی زود