یادش به خیر یک خانواده ی یهودی بودند و دختری داشتند به اسم معصومه ... پنج یا شش سالش بود ... همیشه موهای سرش را با نمره ی سه می زند ... بسیار فقیر بودند و بی چیز و پسرهای با مرام محله مان کیسه فریزر پر از آب پرت می کردند روی سر معصوم معصومه ...   خیلی زود از محله ی ما رفتند ... ما دیر رفتیم ... نه از آن محله  .. نه ... از همه ی محله ها ... از همه ی محله ها رفتیم ... چه اهمیت دارد بچه ها که اگر گاه گاهی می روید قارچهای غربت؟؟ شما با خیال راحت ماست هایتان را کیسه فریزر کنید ... به گزارش سازمان ها و خانم هواشناس توی تیلیفیسیون سیل بعدی سیل خانه مان دوغ کنی خواهد بود ... ماست هایتان را کیسه هایتان را فریزر کنید ... فریزززززز کنیدددد بچه هااااااا ... فریززززززز!!!

نکته ی روز : پیام آورانی را دوست می دارم که همچون رعد و برق خود فنا می شوند ... نیچه

به گاردلیا : در ابتدا کلمه بود و بعد خدا فدرس را آفرید ... فدرس کلمه را ورداشت و برد و برد و برد تا به یک خانه رسید پس سوم خانه بود که خدا آفرید ... خانه بزرگ شد بزرگ شد و بزرگ شد تا به یک رود خانه رسید پس رودخانه چهارم بود در مرتبتی که خدا آفرید ... رودخانه رفت و رفت و رفت تا به ماهی تابه رسید و پس ماهی تابه پنجمین مخلوقی بود که خدا آفرید و بعد تو آمدی و ماهی تابه را برداشتی  ... پس ششم تو بودی گاردلیا که خدا تو را بعد از کلمه و فدرس و خانه و رودخانه و ماهی تابه آفرید و بعد روز هفتم شد ... روز تعطیلات رسمی بارگاه خداوند منان و چون آن روز تعطیل بود و خدا چیزی نمی آفرید تو ماهی تابه را برداشتی و از کناره های رودخانه برگشتی تا راه به خانه رسید ... در که زدی فدرس که توی خانه بود درهای خانه را یکی یکی یکی باز کرد و باز کرد و باز کرد تا به تو رسید و چون رسید چون هنوز خدا تخم مرغ را که نه مرغ را هم نیافریده بود تخم بگذارد فدرس کلمه را توی ماهی تابه انداخت و مثل نیمرو به این/همین متن رسید ... دوتایی نشستیم و سفره ی هنوز خلق نشده ی خدا را پهن کردیم و چون خدا چیزهای دیگر را هم هنوز خلق نکرده بود تنگ لعابی و بشقاب و سبزی تازه ی نکاشته شده به دست تو و کلی مخلفات دیگر را  فرض کردیم و .... هی دخترررررررر!!! عجب ناهاری زدیم توی رگ با هم آن روز .... روز هشتم و نهم و دهم و یازدهم و دوازدهم و ... را هم بی خیال ... ما که حالمان را بردیم همان روز  ... نبردیم؟؟؟ د بردیم دیگه آخه نالوتی ...