لتیتیود و لانگیتیود
ما عجیب ترین سرنوشت دنیا بودیم گاردلیا ... گره کوری که هرگز باز نشد ... با تو یک کلاف کلافه ی سردرگم کاموا شدم و تا همین امروز که زادروز توست از هستی ساقطم ... دیوان کردن تو دیوانگی بود ... می دانم ... ولی از دیو و دد ملولم ... با خودت هم صحبت کردم ... بارها ... تا همین اواخر که آخر کار لب هایم را وقت خداحافظی بوسیدی و گفتم گاردلیا این گره ... گره کور بین من و تو ... نه به لب که به دندان گرفتم و از طعم شور خون ات تا همین الان کام ام شیرین است ... حالا هم تو را شاهد می گیرم ... خود تو را ... و این سکه را بالا می اندازم تا کجا ... و کدام وقت فرود آید و ... این خط و این نشان که میان من و تو چه ماجراهاست دختر ... سرم الان چند سال آزگار است به شمشیر تقدیر از تو قطع شده اما هنوز به چشمانی خیره به افقی که تو همان لتیتیود و لانگیتیود منی ورد می خوانم ... همین اوراد و همین عشق که بی قلب از آن زنده ام و در کمال تعجب و توجه ... به تو چه عشقی هم می ورزم ... تو مال منی دختر همه این را می دانند و چنان ثبت شدی که در تواریخ آرامگاهت را مثل من که آرامشم را از خود تو چه قلب هایی خواهند جست ... تا چند قرن میلادی که مبدا آن همین میلاد توست ... تا باد چنین بادم ...