به گاردلیا زنگ زدم ... پوسیدم ... براده براده ریختم از ریخت افتاد و دارم ... تباه می شوم ... باور کن ... بوی عطرت از تن مخشوش هم دارد می رود ... بیا کاری کنیم ... مثلن تو ... بیا اینجا و من ... یک هفته از هوش رفتم ... دکترها شکم هایشان را شانه به شانه گرفته بودند و همه ی شهر را صدای شرشر خنده ی ابرها و ملحفه های سفید ... بوی خاک و ساولن برداشت ... گاردلیا گفت ... غلط کرده اند ... دارم می آیم و تو را با اولین جوشانده ای که از آخرین علف های ته صخره های انتهایی اوریون بار می آورم می برم به فضا ... به خانه ... به زمینی که در اسرائیل اسم یک شهر فلسطین بود و همه ی سفینه ها آنجا را بلدند ... گاردلیا گفت دارد می آید و من هنوز طرحی برای بسط زیرساخت های تاسیسات فنی قلبم ندارم ... برای احداث یک سکو/ باند فرود ... یک نردبان بلند ... و چند قمری که گوشه ی گلخانه ی مادربزرگ بچه کنند ... تمام بشقاب های خانه ام را داده ام به پرنده ها ... بخشیده ام به همسایه ی سایه ی فضانوردی روی این پشت بام و از بالای اهرام سه گانه به دور دست ها خیره ام ... گاردلیا دارد می آید و من ... هواپیما را که ببینم ... از همین جا ... همین بالا ... شیرجه می روم به ته دنیا ... به آخر خوشبختی ... عطر جداره ی جاوید لبه ی لمینیت همه ی لیمیت های دنیا ... و این دور نیست ... گاردلیا دارد می آید و من ... روی چیزی نزدیک به بیست روز دیگر حساب کرده ام ... کیست که مرا در شمارش معکوس این روزها یاری کند ... مرا تا خود گاردلیا ... تا قشنگ ترین دست های دنیا ... تا خود عطرش ... تا آرامش مخشوش ... تا فدرس ... همراهی کند ... بیست ...
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 12:53 توسط فدرس و گاردلیا
|