خلاص ...
خلاص ... جاده سرازیر می شود و ... خلاص ... درست مثل همان روز ... عصر ... تاول دست هایم ... و بوسه های تو ... آه ... بوسه های تو گاردلیا ... عرق کرده ام و این یعنی ... حالم تعریفی ندارد ... دارم به تو فکر می کنم ... خلاص ... صبحانه را روی همین صندوق همین عقب می خوریم و مناظر جاده های شمال می ریزد توی معکوس تصویر عنابی/چایی توی همین ته استکانی که از همین امشب با تو به سلامتی تو از همین سرازیری می رویم بالا ... خلاص ... دوستت دارم ... این سر پیری ... که بحث نداریم ... جوان تر که نیستم ... انکار نمی کنم ... تو خودت فرمودی به آنهایی که مرا دوست دارند می گویند فدرس ... خلاص ... صبح سه شنبه است ... سرم درد می کند و میگرن از پس این استکان برنمی آید ... نه آب جوش و نه زنجفیل و نه حتا لیموهایی که میان رقص زیبای انگشتان تو میان درختان باغ شیراز چه ضجه ضجه مویه هایی می کردند ... نه ... دیگر هیچ چیز اثر نمی کند ... خلاص ... تلفن را بر می دارم ... به تو زنگ می زنم ... و این تو ... چه ضمیر عجیبی است که از خطابش قلبم از ریتم تا بالای همین کوه هم ... سیگنال می دهد ... پس من داغی لب هایت را بین لب هایم می گیرم و تا خود صبح ... کم آورده ام گاردلیا ... خلاص ... عطار می خوانم ... نمی شود ... نیچه ... جواب نمی دهد ... به سعدی پناه می برم ... به حافظ ... به مصائب حلاج ... به مولانا ... نه ... نمی شود ... جواب نمی دهد ... به تو زنگ می زنم ... خلاص ... این بار را از روی دوش من بردارید ... دارد کمرم می شکند ... خم شده ام و توی این سن عصا ... دارم از پا می افتم گاردلیا ... صبح زود است و من روی تخت این بیمارستان دراز کشیده ام ... همه ی دیشب را به سلامتی تو از این کوه بالا رفتم ... بالا آوردم ... با لا به لای لا به لای تو لا به لا لالایی خواندم و ... نیامدی ... خلاص ... روزه ی سکوت می گیرم و مسکن ها ... و این باران ... و این ترانه ... و تو ... آه تو ... تو که همه چیز منی گاردلیا ... همه چیز ...گوشتم از گوش تا بنا گوش گوش تا گوش ریخته هر گوشه ... ببین ... خلاص ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵ ساعت 22:24 توسط فدرس و گاردلیا
|