دراز می کشم ... دراز به دراز خودم ... دراز به دراز تو ... به طول همه ی کش آمدن های دنیا ... دارم خودم را بخش می کنم ... این تخته گوشت ... این صدایی که امروز از صبح زود امان از پیچ پیچیدن های توی گوشم بریده است ... دارم به تو فکر می کنم ... به جناب آصف دوران ... به همین امروز که توی صف تلفن دوی همگانی کردیم ... لوله ی کاغذ شعرم را داشتم می گذاشتم گوشه لبم و به یاد تو ... دود همه جا را برداشت ... زنگ می زنم ... به تو ... به آقای آتشفشان پیر کوچه ی پشتی ... به بنان ... به الهه ی ناز ... به تکرار همه ی اینها که حالا دیگر خیلی دیر است ... بابا ماشین را روشن کرد ... گرم که شد ... از توی کوچه ...  بوق زد به سر تا پای زندگی ام  و گاردلیا ... پنجاه و هفت یادت نره ...