به گاردلیا: تباه شدم ... به خدای احد و واحد ... تباه شدم ... همه ی زندگی ام ... هر نفسی که می کشم ... تباه شدم ... پرفسور بالتازار آمد ... چند قطره از یک شیشه ی آزمایشگاهی ریخت روی سرم و .... تباه شدم ... دارم دور خودم می چرخم ... دور میدان ونک را می گویم ... دور همه ی دور تا دورهای گاردلیایم بگردم ... دارد از من می رود ... زندگیم به باد  ... گوشت از تنم ... استخوان هایم پودر شده اند ... و عصایم که موسی را با نیل نصف خودم هم حساب نمی کنم دیگر ... دارم با خودم دو دوتا چهارتا می کنم ... با تو ... با لای کوه ... با همه ی اشک هایم که زار میزند به صورت مردانه ام ... کمرم شکسته گاردلیا و دیگر هیچ گردنه ای از من بالا نمی رود ... جز تو ... جز تو ... جز تو گاردلیا ... انا للگاردلیا و انا الیه راجعون ... دارم این را ذکر می گویم و برهنه ... روی لبه ی این صخره اسمت را تسبیح می زنم ... تا بهار بعدی با کوهی از بهمن ... لای خطوط خوش بوی سینه ی این دختری که دارم در آغوشش لا به لای پیکره ی خوش تراشت جان می دهم  گاردلیا ...  در مراسم تدفین ... آب قبل از خاک ... گور را پر کرده بود و همنوایی عطار و بالتازار در سکانسی از گوشه ی شور شیراز... تباه شدم ... همان روز ... دور تا دورم را میدان ونک برداشته است و این تصویر را توی هیچ فتوشاپی ادیت برنمی دارد ...