هیچ دری ...
گاردلیا به فدرس: به خوابم آمد ... بودای خندان با شکم بزرگ و خوشبخت نشست روی یک تکه جید سبز و هی به پهنای صورتش خنده ریخت روی صورتم .... تنش طلای آفتاب و نفس اش پر از عطر گرده های چسبیده به مخمل شاخک پروانه ها ... و گرمی دست هایش به گرمی و پیری هزار سال نوری ... آخ پر از گل و عطر و آفتاب و خنده .. آخ پر از گرما و ترانه ... خودش را پخش کرد روی گردنم و صبح روز بعد روی سینه ام ... بودای خندان ... که مشت مشت نقل و نبات ... می پاشد .... روی سرم ... پشت سرم ... پشت سرم منم روبروی تصویری از سرو بلند سرشکسته ... آخ که بکشی این عبای لعنتی ات را روی سرم تا شوی شعبده باز شب بی شور من ... آنوقت از زیر عبایت یک باغ پر از لاله ی زرد و سرخ درآوری و هزاران بند پروانه ی زرد و صد هزار رج شمشاد شاد شانه به شانه ... آنوقت من و بودا و پروانه ها هی لا به لای شمشادها بدویم و بخندیم و سرشار ... سرشار ... سرشار از آفتاب و گرده ی پرچم های لاله های سرخ و زرد ... حالا تو دست هایت را به پهنای صورتم باز کن ... اشک ها و صورت و اندوهم را با بپوشان ... رنج های من نا متناهی ست و مسیر غصه های من انتهایش به دب اکبر می رسد ... دیگر راهی نمانده همه ی راه ها را امتحان کردم ... دیگر هیچ امیدی نیست نه فردا نه آفتاب و نه کتاب جلد قرمز پدربزرگ ... دیگر تمام شد ... باید بپذیریم که گاهی وقت ها هر چقدر تلاش کنیم چیزی تغییر نخواهد کرد گاهی زندگی به همه ی اشکها ... دعاها ... و امیدها می خندد و هیچ دری به رویت باز نمی شود ... باید بپذیریم هر چقدر تلاش کنیم ... هیچ ... هیچ دری ... باور کن هیچ دری به رویت باز نمی شود به یاد مردی می افتی که خسته از تمام بن بست ها خودش را به آتش کشید تا یکباره ... همه ی دردهایش با هم بسوزند بتواند یک شب آرام تر از نیلوفرهای بنفش باغچه ی پدر بخوابد ... دلم آرامشی می خواهد شب هایش مثل لحاف خانه ی مادربزرگ سنگین و پهن و بزرگ باشد تمام حجم تنم را و روزهایش آسمانی باشد آفتابی با ابرهای سفید و درشت .... به خواب نیلوفرها فکر می کنم ... به انتها به روزهایی که دیگر نیاید ... تنهایی که دیگر نباشد و اشک ها دیگر با فرو دادن لقمه روی گونه هایم نریزند ... حسرت دردناک پشت پنجره به دورهمی همسایه ی روبرو و روزهای کش دار بی حوصله ی توی اتاق در غریب ترین و بی انتهاترین بارش باران های استوایی ... شب های لعنتی طولانی با بغض های خفه کننده ... تا صبح هم اشک بریزم تمام نمیشوند گورشان را گم کنند ... روزهای بی امید ... بی امید ... تلخی های بی انتها و این اندوه ... اندوه بی پایان تمام شود ... و عاقبت یک شب به خواب نیلوفرهای بنفش باغچه ی ... خانه بروم تا با ساقه های چسبناک پذیرنده مرا برای همیشه ... برای همیشه ... با خود به خواب ببرند ...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 9:20 توسط فدرس و گاردلیا
|