برای تو نیچه عزیز
به نیچه گفتم دیگر تمام شد ... همیشه پیش از اینکه تو فکر کنی تمام می شود ... همیشه یک قدم عقبی ... اصلن نمی فهممت ... حتا از سیبیل هایت هم بزرگتر شده ای ... فقط می خندد ... فقط یک پوزخند خنزرپنزری تحویلم می دهد و دیگر چیزی نمی گوید ... پشتم تیر می کشد ... دستمال را از روی گوشم برمی دارم ... باز هم پر از خون است ... عادت کرده ام به صبح های زود بیدار شدن و یواشکی سیفون کشیدن روی کپه ی دستمال کاغذی های خونی ام ... می فهمی ؟ باز هم چیزی نمی گوید ... انگشت های پیرش را فقط توی دست هایش گرفته است و بی خیال کم کم نم نم ماساژ می دهد ... هیچ چیز نمی گوید ... بلند می شوم ... کمی توی اتاق کارم قدم می زنم ... دستمال تازه ای برمی دارم ... فقط شب ها ... اما چرا فقط شب ها ؟ دارم پیر می شوم نیچه جان! دارم پیر می شوم ... می بینی ؟ می فهمی ؟ تنم دارد فرتوت می شود درست مثل درخت شاه توت توی خانه ی دایی نصرالله توی بومهن که این اواخر دیگر شاه توت هایش هم پشمالو شده بودند ... پر از پرزهای سفید سفید شده بودند ... دارم پیر می شوم نیچه ی عزیز ... سرش را آرام به پشت صندلی تکیه می دهد ... خیلی آرام ... چشم هایش را می بندد ... حدس می زنم دارد پشت پلک هایش را نشانم می دهد ... توی گوشم باز داغ می شود ... سرم را یکوری می گیرم و چند بار تکان تکان می دهم ... همه ی استخر شهید شیرودی با همه ی هم همه هایش با همه ی هم بازی های آن سال هایم با بوی کالباس و گوجه و جعفری های پلاسیده ی لای ساندویچ های بوفه اش از توی گوشم می ریزند بیرون ... خون از کف دستم می ریزد تا کناره های مچ دستم و شره می کند توی آستینم ... صورتم را توی دست هایم می گیرم و چشم هایم را به شدت فشار می دهم ... گردنم سر می شود و سرم مثل مجسمه های بودای بامیان از جلو می افتد روی سینه ام ... در یک لحظه انگار صدها تانک شلیک می کنند به استخوان های ترقوه ام ... انگار گلویم از زیر از آن پایین پایین از روی نقطه ی ذبح جر می خورد و سرم ... سرم می افتد روی سینه ی نیچه ... همه ی بوهای خوب عالم می پیچد توی سرم ... بوی فاستونی ... بوی نفتالین ... بوی خودنویس های کهنه جوهر خشک شده ی ته کمد بابابزرگ ... بوی صندوق خانه ... بوی لبه ی چوب های بارون خورده ی سمت بیرونی پنجدری ... بوی هشتی ... بوی افترشیو اولد اسپایس ... سرم می افتد روی سینه اش ... چشم هایم سیاهی می روند ... شده ام درست مثل اولین جوجه ی زردم که چشم هایش ... پشت پلک هایش کبود شده بود و هی سرش را هر کاری هم که می کردم باز مثل الاکلنگ بزرگه ای که تازه نصب کرده بودند توی پارک لاله و ول می شد و شتلق می خورد روی زمین ... شده ام درست مثل ... سرم را سفت می گیرد روی سینه اش ... سفت فشارم می دهم ... خون از توی گوشم و زیر گلویم همینجوری شره می کند روی سینه اش ... دست هایش ... انگشت های پیرش را می کشد روی صورتم ... سعی می کند که راه هوا را به سختی از روی سوراخ های بینی ام باز نگه دارد ... خون اما امان نمی دهد ... نا امید می شود و دست هایش را ... انگشت های پیر خونی اش را می برد لای موهایم ... آخ ... مست می شوم ... مست ... لای موهایم خنک می شود ... صدای خش خش گندم های زمین های کشاورزی دایی روح الله می پیچد توی گوش هایم ... صدای باد تندی که از توی سوراخ تپه ی سنگی باباگرگر قروه میزد بیرون می پیچد توی سرم و از گوش هایم با فشار می پاشد ... فکر می کنم که باید همه ی دیوارها را به گند کشیده باشم اما اهمیتی نمی دهم ... دستش را سفت روی گوشم نگه می دارد ... سفت تر ... سفت تر بغلم می کند ... تشنج می کنم ... چندبار ... چندبار ... چندبار ... چندبار ... پشت سرهم ... پشت سرهم ... پشت سرهم ... دست و پاهایم به شدت تکان می خوردند ... سفت تر بغلم می کند جوری که دیگر صدای خرد شدن دنده هایم را می شنوم ... صدای قژ تیزی که احتمالن ناشی از فرو رفتن لبه ی تیز یکی از دنده های شکسته ام به لای بافتارهای یکی از ماهیچه ی قلبم است می پیچد توی قفسه ی سینه ام ... حس بدی به من می دهد ... مور مور می شوم ... یک عالمه خون از توی گلویم از توی همه ی دهانم از گوشه ی لب هایم یک عالمه ... کلی خون می ریزد بیرون ... مرا بالا می کشد ... بالاتر ... سرم از کنار سرش ... گوشم از کنار گوشش از روی دوشش می افتد به پشت شانه هایش ... آرام می شوم ... خیلی آرام ... با آن یکی دستش چند بار می زند به پشتم ... مهره های کمرم سر می شوند ... آرام می شوم ... خیلی آرام ... خیلی ... آرام ...مثل بودا ... مثل هم عطر همه ی توی مغازه های بامیه فروشی های بامیان ... صدای نیچه را ... خیلی گنگ ... می شنوم ... دارد تلفن می زند : سلام فروغ ... دیگر تمام شد ... به مادرش بگو برای روزنامه تسلیتی بفرستد