فدرس به گاردلیا : صبح زود است و برف عجیبی تمام پشت و خرپشته ی پشت حیاط را برداشته است ... حیاط سفید است ... درست مثل گونه های تو ... مثل پشت برجسته ی پلک های تو ... گاردلیا ... تمام توی گوشم را صدای له شدن برف های تازه ای برداشته است که زیر پای عابران سحرخیز قرچ و قروچ می کنند و تمام چشم هایم را ... هر دو تا چشم هایم را تو ... تو برداشته ای گاردلیا ... پس من دستم را به زیر گونه هایت می برم و با پشت انگشت هایم تو را نوازش می کنم ... می سوزند ... درست مثل دلم ... درست مثل دلم که می سوزد گاردلیا ... آرام ... تو را تا زیر گلویت در زیر لبه های لحاف چهل تکه ی دست دوز مادربزرگ مچاله می کنم و خودم ... تسبیح کهنه ی پدربزرگ را بر می دارم و به کنار پنجدری می روم ... لحاف چهل تکه ... چهل رنگ ... چهل طرح ... چهل پارچه ی پاره پاره ... درست مثل دلم ... مثل دل پاره پاره ام گاردلیا ... و تو ... صورت خوابت ... صورت آرامت ... صورت رنگارنگت ... صورت نور نورت ... درست مثل برش های چند ضلعی میناهای هر پنج در پنجدری ... درست مثل رقص نورهای توی فیلم ها ... درست مثل زیبا ... مثل قشنگ گاردلیا ... مثل قشنگ که نه گاردلیا ... مثل تو ... قشنگ ... سوز سردی از لای هر پنج در پنجدری به صورتم می خورد ... تنم مور مور می شود ... همیشه دوست داشتم که وقتی که برف می آمد تو دوان دوان می رفتی که برایم از همین سر کوچه شلغم و پرتقال بخری ... از همین داروهای علفی که همیشه این وقت ها دوست داشتی که به خوردم بدهی ... بخری ... چقدر دوست داشتم وقتی که می رفتی ... وقتی که برمی گشتی و دوان دوان اول می آمدی و لب های سرد و یخ زده ات را روی پیشانی داغ و تب دارم می گذاشتی ... چقدر دوست داشتم وقتی که لب هایت ذوب می شدند و از روی شیارهای میان ابروهایم و از میان ابروهایم می ریختند توی هر جفت کاسه ی چشم هایم ... چقدر دوست داشتم شوری این قطره های مذاب لب هایت را و تو آنقدر لب هایت را روی پیشانی ام نگه می داشتی که لب سوز و لب دوز و لبریز ... آخ گاردلیا ... آخ ... به پنجدری نزدیک تر می شوم ... صدای جا به جا شدن آرامت از توی رختخواب و از زیر لحاف سی و نه تکه مان من را هل می دهد به جلو ... چفت نازک پشت در را از بالا و پایین در باز می کنم و آرام ... دو تخته ی در از پنج تخته ی درهای پنجدری را به سمت بیرون هل می دهم ... دو لنگه در باز می شوند و به سمت بیرون و برف ... باد سرد ... دانه های درشت برف هجوم می آوردند و می ریزند روی همه ی سطح سی و نه تکه ی لحاف چهل تکه مان ... من عبایم را روی دوشم کمی جا به جا می کنم و چشم هایم را می بندم ... دست هایم را باز می کنم و هر دو دستم را مثل همان آغوشی که تو توی همان آنکارای لعنتی انتظارش را می کشیدی از هم باز می کنم ... تسبیح پدربزرگ را توی دست راستم و یک تکه از چهل تکه ی لحاف چهل تکه مان را توی دست چپم گرفته ام و ... تسبیح می زنم گاردلیا ... تسبیح می زنم ... تسبیح می گویم ... منت خدای را عزوجل ... و آفتاب می شود ... و هر دانه ی تسبیح ... هر صدا ... هر ضرب ... هر دانه ی تسبیح مثل یک دانه ی مذاب شور قطره ی آب شده ی لبت ... مثل اشکم ... آفتاب می شود ... آفتاب می شود گاردلیا ... آفتاب می شود ... هر دانه ی تسبیح ... خورشید می شود ... داغ می شود ... گرم می شود ... تو دوباره بیدار می شوی ... باز توی رختخوابت می نشینی و باز کش و قوس و قزح می شوی و ... خمیازه ... ... صدایم می کنی ... فدرس ؟ فدرسم ؟ صبح شده ؟ روز شده ؟ بهار شده ؟ آفتاب شده فدرسم!!! دانه های برف که دیگر نه برگ های گل کوکب می ریزند روی صورتت ... روی رختخوابت ... شکوفه های بهارنارنج که از لای موهای سفیدم پخش می شوند روی زمین ... همه ی سطح زمین سفید می شود ... من تسبیح می زنم و ... تو می رقصی ... تو می دوی ... تو می خندی ... تو ... گفته بودم که ... تو آفتاب منی گاردلیا ... تو آفتاب منی گاردلیا ... تو ... مال ... منی ... گاردلیا ... تسبیحم با اولین مد زمین جذر آسمان می شود و خورشید دیگر هیچ کجا نمی رود گاردلیا ... آفتاب دیگر به هیج کجا نمی رود گاردلیا ... نه شب و نه زمستان و تو ... تو خورشید منی گاردلیا تو آفتاب منی گاردلیا ... تمام صورتم آب شده و شور شور ... مذاب و داغ ... ریخته است روی پیراهنم گاردلیا ... روی تکه ی آخر از چهل تکه ی تنها لحاف چهل تکه ی زندگی مان گاردلیا ... آفتاب شده است گاردلیا ... آفتاب شده است ... وسط چله ی چهل تکه ی زمستان ... آفتاب شده است ... باور می کنی ؟؟؟ به ابرها دستور داده ام که دیگر توی میهمانی هیچ خورشیدی نریزند ... این فرمان من است ... گاردلیا ...