توی یک چتر جمع می شوم  مرا می بلعد لا به لای پره ها چرخه ها چرخ دنده ها جمع می شوم مچاله مچاله مچاله مچاله  ... توی چتر من ... جمع می شوم ... هوا صاف می شود ... آفتاب می شود ... مهتاب می شود ...  زمستان می رود عید می شود بهار می شود ... تن من ... بریده بریده ... زخم زخم ... شرحه شرحه توی چتر  ... توی چتر چرخ می شود ... فدرس ساروی ... پسر یخ زده ی منظره ی رو به غروب در یک عکس مونتاژ شده در تابلویی منسوب به دیواری خراب تر از هر عارفی مست ... چتر به جا رختی آویزان شد و آخرین قطره های باران چکید ... همه ی اتاق/فرش اتاق را خون گرفته  ... چتر ... باز ... باز ... می ... شود ... باور کنید ...

نکته ی نوروز : جهان همچون باغی مشتاق دیدار توست ... نیچه

به گاردلیا : توی یک مشت پر از گلبرگ سرخ رز توی یک مشت خاک کردم با/از ریشه های بوته ی گل سرخ ... بهار شده  ... گل افسون شناورش را فرستاد سوار بشوم  مست مسخ بشوم ... کنار شط نشستم دستم تا مچ تا آرنج تا کتف ... دلم توی یک مشت ... ریشه ... گل برگ ... دستم  توی یک مشت توی مشتم دلم است/هست تا دسته توی کف  صابون چنگ چنگ چنگ ... بهار شده است گاردلیا ... بهار شده است ... دلم را گیره می زنم به بند رخت ... جلوی آفتاب خشک شود  ... دلم خوش/ک شده گاردلیا ... بهار شده گاردلیا ... بهار شده ...

گاردلیا به فدرس : دل سرما زده  از  امروز می گوید از تحویل/حلول/متحول شدن ... زمین می چرخد من هم می چرخم  ...   می گردد می گردم ... تو می شوی مرکز زمین من می چرخم/می گردم دور تا دورت ... تو می شوی تک گل قرمز قالی  من پودی که دورت حلقه زده ... تو می شوی نیلوفر آبی وسط این حوض من خزه ی دست به دامانت آویخته ... تو می شوی خورشید من غبار دور سرت ... تو می شوی  مهتاب من حشره ی منگ و مسخ نور سفید ..."تو می شوی ماهی قرمز تن تن های تنگ من" ... تو می شوی فدرس من ... من گاردلیایت ... می چرخم  می چرخم دور تا دورت ... دور سرت ... دور تنت ...دور همه ی ابعاد وجودت ... بوسه می ریزم روی انگشت مینیاتورت ... روی همین ذهن یاغی فیلسوف ...  هفت سین من توی وسط سفره نشستی ... با کشیده گی "س" آخر که مست می کند ...  مست می کند ... مست می کند ... می خندی ذوب می شوم /حل می شوم ...  می خندی  فصل عوض می کنم ... می خندی تحویل می شوم عطر خنده ات روی سطح  "زمین" پخش می شود ... عیدت مبارک فدرسم ... عیدت مبارک ...