چیزی از من به زوال می رود ... چیزی از من دارد از بین می رود ... چیزی در من با من به من از من بر باد می رود ... چیزی که ... روی نقطه ی صفر مطلق ایستاده ام و دارم به دورم برم را اضافه می کنم ... این روزها  دارن کم کم شب میشن بچه ها ... داره شب میشه بچه ها ... داره شب میشه ...  نمی ترسم دارم به اضافه ی خودم کم می شوم ... دارم به کمتر خودم اضافه میشم ... دارم بچه مبشم بچه ها .. آره بچه ها درسته ... درست مثل شما ها ... یکی از شما بچه ها ...

نکته ی روز : هرکس که جوینده باشد سرگشته خواهد ماند ... نیچه

به گاردلیا : توی بوی عطر گل ها غرقم این روزها گاردلیا ... شناور در افسون ... توی بوی عطر گل ها معلقم ... توی هواهای عجیبی نفس می کشم این روزها گاردلیا ... توی بی وزنی  ... توی رگ های آبی پر از خون سرخت/گل سرخت ... می دانی گاردلیا ... می دانی ... پرنده ها را می دانی ... بالشان ... پرشان ... اوج پروازشان ... می دانی گاردلیا ... می دانی ... امروز مثل همه ی روزها نیست ... امروز هیچ روزی نیست ... روزی توی تقویم ها ... روزی زمان دار ... مدت دار ... ساعت دار ... امروز هیچ روزی نیست ... امروز را اصلن بیا یک نشانه بگذاریم ... این خط و این نشان ... سال دیگه همین موقع ... همین جا ... توی روز نوشت ها ... تو کجایی گاردلیا ... تو کجایی ... من کجا ... دلم یک لیس از بستنی لیسیت می خواهد ...