تو چقدر ... چه ... قدر ...

گاردلیا به فدرس : کاغذهایت را پخش و پلا پاشیده ای روی تن این حوض بی ماهی ... ماه آمد پایین کف دستت تب شعله کشید  ...  اخم کردی ... باران دیده می زنم به باران  ...  باران تمام نشدنی ... خیس می شوی ... خنک  ... روی جفت کف دستم اسمت را نوشتم ... نزدیک می شوی ...  می خندی ... می خندم ... قطره باران می شوی کوچک می شوی گل سیب باغچه ی بابا لای موهایم پنهان می شوی ... اشاره می کنم به ساقه ی لوبیای سحر آمیز ... به ابرها ... به یک نرمای عجیب که می خورد از آن بالا به صورتمان ... به کهکشان ... راه  ... گرگ ... خطر می کنم ...سفر می کنیم ... بار می بندم ... مسافر می شویم ... کوچ می کنم ...  پر می کشیم چشم می بندیم ... فراموش می کنم ... به کوه می زنیم ... مرزها ... دورها ... کلمه می تراشم ... شاعر می شوی ...نعره می کشی ... شاعر می شوم ... رشد می کنم  ... آسیاب روی موهایمان تکان می دهیم ...  سخت می شویم ... ماندگار ... خاطره /حس/ شور ... خطر می کنیم ...خطر ...  نترس ماهیکم ... نترس نیلوفرم ... اینجا هستم ... "مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا چه حادثه ای بدترین رقم خوردن ممکن است ..."  سفت چسبناک به زندگی چسبیدیم ... لاک پشت گوشه ی کادر تخت ستون آرمه ی سینه ات ماند  ...  عجیب  رسوب کردیم توی سرنوشت هم ... ابتدا کلمه بود سپس خدا فدرس را آفرید برای گاردلیا ... می بینی ... آخ ... باز عطر عجیب پیچید توی مشامم :

" به گاردلیا : داری به دور دست ها می روی ... نزدیک ... داری بلند می شوی ... بالا می روی ... پایین ...  داری می روی ... می آیی ... قشنگ می شوی ... این روزها ... چه زیبایی ... امروز ... چقدر از من بهانه می گیری دختر ... خسته ای/م ... چقدر خواستنت از نخواستنت سخت تر شده  ... چقدر ... چقدر... چقدر ... "

مخروط مخلوط

آقایان تف کنید این جنازه که می جوید موش مرگ تر از آن بود که قانونن پزشک ها گفتند ... آقایان تف کنید این دست به دست تر از آن بود گزارش کردند توی مستراح لوله گرفته دو دستی فشار  دادند ... آقایان تف کنید ...

نکته ی روز : چیزی که چشم به راهش هستم من ام ... نیچه

به گاردلیا : خنجر ... حنجره ... خرخره ... خرده ریزه ... خرت و پرت ... خنزر پنزر ... خورده خاکه شیر ... خمیر ... خم ... خاج ... قسمت های خاجی خرکش کمر ... خار ... خارا ... خاردلیا ... خاردلیا ...

عکسم برعکس افتاده بود توی چاهک ... خودم دیدم ...

خلاصم کن ... گوسفند این را گفت و گلویش را با کارد سلاخ/ قصاب تراز/ صاف کرد ... خلاصم کن ... گفت و خودش را پرت کرد پایین  ... خلاصم کن ... خرده خمیر پیکان زیر هیجده چرخ لنگه لنگه متفاوت نامتقارن کشیدند بیرون ... مال من خاش خاشی بود دو آتیشه قربون دستای تاول پینه بسته ی اوستا بشم ... رفت ... نرفته برگشت ... باد ... باد منطقی منطقه رو به گند کشید ... توی چشم گاو یک گونی شن کش کشیدند زارعان بی پدر مادر ... توی دلم آشوب بود ...  دستم رو بردم بالا به نشونه ی اعتراض هفت نفر از گروهان مخصوص دستم را بستند به رگبار تندرهای موسمی ... تند باد تند تند عبور کرد میلیادها میلیارد میخ بیخ گلویم را گرفت  ... تف کردم ... یک مشت  لا و به لای زبانم دندان توی لپم خون و لاشه برداشت ... تف کردم  صورتم افتاد روی زمین چیزی شبیه مغز جم جم جمه شد  لا به لای افکاری که ... بین فرمون و صندلی عقب چیزی نوک تیز مثل پیکان زنگ زده خلال شد بین کناره ی قلب و توی ششم/ریه هایم ... خلال ... خلال ... دفتر رو برداشتم  رفتم بالای صخره کنار جاده با مداد انقدر کردم توی گوشت خورشید خاموش شد ... شن پاشید ... شن پاشید ... شن پاشید ...

نکته ی روز : فرق است بین تنهایی و افسردگی ... نیچه

به گاردلیا :  چیزی مثل جزیره خدا انداخت رویم شب آن زیر میر می لرزم گاردلیا ... در محدوده ی استعاره  موچینی شاخش جا مانده توی قسمت سفید حدقه ... تصویر یک تعجب بلند مدت خشک شده  چیزی شبیه نگاه ...  یادم هست گاردلیا یادم هست ... رشد می کند ... زیبا می شود ... گل می دهد ... بین موها و کمرت سخت می شود کار را سخت می کند ... خندقی از صدف  ... ماهی موجود متوحشی که بزرگ می شود ... فدرس سرفه می کند ... گارد ... گاردل ... گاردلی ... یا ... چیزی شبیه چیزی این جوری/فرمی ... گاردلیا ...

بهار شده است بچه ها ... بهار شده است ...

 توی یک چتر جمع می شوم  مرا می بلعد لا به لای پره ها چرخه ها چرخ دنده ها جمع می شوم مچاله مچاله مچاله مچاله  ... توی چتر من ... جمع می شوم ... هوا صاف می شود ... آفتاب می شود ... مهتاب می شود ...  زمستان می رود عید می شود بهار می شود ... تن من ... بریده بریده ... زخم زخم ... شرحه شرحه توی چتر  ... توی چتر چرخ می شود ... فدرس ساروی ... پسر یخ زده ی منظره ی رو به غروب در یک عکس مونتاژ شده در تابلویی منسوب به دیواری خراب تر از هر عارفی مست ... چتر به جا رختی آویزان شد و آخرین قطره های باران چکید ... همه ی اتاق/فرش اتاق را خون گرفته  ... چتر ... باز ... باز ... می ... شود ... باور کنید ...

نکته ی نوروز : جهان همچون باغی مشتاق دیدار توست ... نیچه

به گاردلیا : توی یک مشت پر از گلبرگ سرخ رز توی یک مشت خاک کردم با/از ریشه های بوته ی گل سرخ ... بهار شده  ... گل افسون شناورش را فرستاد سوار بشوم  مست مسخ بشوم ... کنار شط نشستم دستم تا مچ تا آرنج تا کتف ... دلم توی یک مشت ... ریشه ... گل برگ ... دستم  توی یک مشت توی مشتم دلم است/هست تا دسته توی کف  صابون چنگ چنگ چنگ ... بهار شده است گاردلیا ... بهار شده است ... دلم را گیره می زنم به بند رخت ... جلوی آفتاب خشک شود  ... دلم خوش/ک شده گاردلیا ... بهار شده گاردلیا ... بهار شده ...

گاردلیا به فدرس : دل سرما زده  از  امروز می گوید از تحویل/حلول/متحول شدن ... زمین می چرخد من هم می چرخم  ...   می گردد می گردم ... تو می شوی مرکز زمین من می چرخم/می گردم دور تا دورت ... تو می شوی تک گل قرمز قالی  من پودی که دورت حلقه زده ... تو می شوی نیلوفر آبی وسط این حوض من خزه ی دست به دامانت آویخته ... تو می شوی خورشید من غبار دور سرت ... تو می شوی  مهتاب من حشره ی منگ و مسخ نور سفید ..."تو می شوی ماهی قرمز تن تن های تنگ من" ... تو می شوی فدرس من ... من گاردلیایت ... می چرخم  می چرخم دور تا دورت ... دور سرت ... دور تنت ...دور همه ی ابعاد وجودت ... بوسه می ریزم روی انگشت مینیاتورت ... روی همین ذهن یاغی فیلسوف ...  هفت سین من توی وسط سفره نشستی ... با کشیده گی "س" آخر که مست می کند ...  مست می کند ... مست می کند ... می خندی ذوب می شوم /حل می شوم ...  می خندی  فصل عوض می کنم ... می خندی تحویل می شوم عطر خنده ات روی سطح  "زمین" پخش می شود ... عیدت مبارک فدرسم ... عیدت مبارک ...