دکتر نونش کو؟ دکتر جونش کو؟

فوت کردم ... هزار ذره ی معلق پخش شد توی صورتم ... دارم زیر عبای کهنه ی بابابزرگ بوگیر این ماجرا زار زار گریه می کنم ... خونم به جوش آمده و چیزی از زیر گلویم ریزه ریزه می زند بیرون می پاشد روی زیرپیراهنم از رگی از گردنم که عمو زنجیر باف آخرش هم که آخرش ننداخدش پشت هیچ کوهی ... هی ...  کف دستم خالی است/هست ... خالی تر از همه ی وعده های بهشت و موعود ... هی ... کف تخت هر جفت چشمام خالی است/هست ... خالی تر از همه ی تصورات و رویاهایی که یک نفر بی وقفه چپوند توی جفت حدقه های چشمام ... هی ...  توی پیت حلبی خالی سینه ام خالی است ... خالی تر از همه ی دروغ ها فریب ها و داستان های گمراه کننده ی سندباد و تن تن ...  کف کاسه ی جمجمه ام را از توش دارند تراش می دهند ... مقعرتر از هر آینه ی تلسکوپ هر گالیله ای که ببینم ... که ببینم ...  دور دست ها را ببینم ... دور دست ها را  .... دور دست ها را ببینم ...  رنج بکشم ...  رنج بکشم ...  رنج بکشم ...  بودا بشوم عیسای بالای صلیب بشوم مثل ابراهیم بدون میفنامیک اسید پیام بشوم مخابره به همه ی سلسله اعصاب آسمان ... کف دست هایم جفت دست هایم را فوت کرده ام بچه ها ... من را سوت کرده اند بچه ها ... یک نفر توی چشمم  فوت کند لطفن ... این ریگزار را یک نفر که اصلن باورتان نمی شود سرازیر کرده  توی جفت واحه ی چشم هایم ... هی ...

نکته ی روز : دیوانه ترین کارها نمک در دریا ریختن است ... نیچه

به گاردلیا : حدودن صبح زود بود ... داشتم بین پتو و صورت ذکر می گفتم .... حدودن ظهر بود ... دستم داشت زبری پشت پرزهای پتو را نوازش می کرد ... حدودن شب بود گاردلیا ... شوری اشک کام دهان را پخش کرد توی همه ی طعم  پرزهای چشایی ام ... حدودن از زمان و مکان خارج بود ... من را روی برانکارد گذاشتند و بردند گاردلیا ... حدودن مرده بودم ... چهار شوک الکتریکی سلسله اعصاب لورده را به وضعیت مطلوب برگرداند ... حدودن تو بگو گاردلیا ... حدودن تو کجا بودی ... حدودن بگو گاردلیا ... حدودن بگو درست همان موقع ... همان وقت کجا بودی گاردلیا... حدودن بگو گاردلیا ... حدودن بگو ... الان کجایی گاردلیا ... حدودن حرف بزن لطفن گاردلیا ... حدودن حرف بزن ... حدودن  الان کجاییم گاردلیا ...  صبح زود است دارم بین صورت و پرز پتو/زبان ذکر می گویم ... دارد حدودن ظهر می شود گاردلیا ... حدودن شب  ... چیزی بگو گاردلیا ... چیزی بگو  ... لطفن حدودن بگو گاردلیا ... حدودن ...

خط ها ...نشانه ها ...عشق ها ...

گاردلیا به فدرس : تو توی بوی گل ها غرقی این روزها ... نفس نفس می زنی ... من را به تمام باغات و مرکبات و حشرات خوشبخت بخشیده ای ... سفرنامه می نویسی و هی گاردلیایت را ویرایش می کنی ... تو این روزها بی بی بی دلت را به حریق می سپاری ... من این روزها شاهپرک منگ و لنگ خورده به چراغم ...  توی گل انار باغچه گیر کرده ام و زنبورهای مهربان با نیش هایشان با قلب شکسته ام شوخی می کنند ... من این روزها سر رسیدم را دور گردنم انداخته ام و با شانه های آویزان توی تمام تقویم ها/ زمان ها/ مدت ها/ ساعت ها  تیک تاک می کنم  ...  هنوز روی غرورم قمار می کنم از باختن نمی ترسم ...  هنوز هم دستهایم از تصور بوسه هایت می سوزد ...  هنوز با این قلب شکسته  باز چشم هایم در جستجوی باز شدن پنجره ی تو بوی عشق می گیرد ... تمام بستنی لیسی من مال تو  یک لیس از تو روی قلب من مرا بس فدرس ...

این یه خط و این یک نشان ...

چیزی از من به زوال می رود ... چیزی از من دارد از بین می رود ... چیزی در من با من به من از من بر باد می رود ... چیزی که ... روی نقطه ی صفر مطلق ایستاده ام و دارم به دورم برم را اضافه می کنم ... این روزها  دارن کم کم شب میشن بچه ها ... داره شب میشه بچه ها ... داره شب میشه ...  نمی ترسم دارم به اضافه ی خودم کم می شوم ... دارم به کمتر خودم اضافه میشم ... دارم بچه مبشم بچه ها .. آره بچه ها درسته ... درست مثل شما ها ... یکی از شما بچه ها ...

نکته ی روز : هرکس که جوینده باشد سرگشته خواهد ماند ... نیچه

به گاردلیا : توی بوی عطر گل ها غرقم این روزها گاردلیا ... شناور در افسون ... توی بوی عطر گل ها معلقم ... توی هواهای عجیبی نفس می کشم این روزها گاردلیا ... توی بی وزنی  ... توی رگ های آبی پر از خون سرخت/گل سرخت ... می دانی گاردلیا ... می دانی ... پرنده ها را می دانی ... بالشان ... پرشان ... اوج پروازشان ... می دانی گاردلیا ... می دانی ... امروز مثل همه ی روزها نیست ... امروز هیچ روزی نیست ... روزی توی تقویم ها ... روزی زمان دار ... مدت دار ... ساعت دار ... امروز هیچ روزی نیست ... امروز را اصلن بیا یک نشانه بگذاریم ... این خط و این نشان ... سال دیگه همین موقع ... همین جا ... توی روز نوشت ها ... تو کجایی گاردلیا ... تو کجایی ... من کجا ... دلم یک لیس از بستنی لیسیت می خواهد ...

آهسته ...آهسته

گاردلیا به فدرس : دنبال آن حادثه می گردم ... یک حادثه ی عجیب پشت خم یک دایره ... میدان ... دوران ... سرگیجه ... می گردم  پیچ می خورم ... دستت را بند دستم می کنی ...مرا می کشی و می بری ... می بری تا نوک اولین شعاع آفتاب ... تا آخرین جوانه ی درخت توت ... تا اوج ... بالا ... تا صعود ... می کشی ... می بری ... تا آسمان تا همان اشک های شور و همیشگی ... تا داس چین اولین ساقه ی گندم ...  تا هبوط ... تا خاک ...تا نمی دانم کجای این قصه که عاقبت می روی و مرا گم می کنی ... دستم را بند دست هایت می کنم ... مهرت را بند قلبم می کنی  ... دلم را روی زمین می ریزم و تو آهسته آهسته دانه ها را جمع می کنی  آهسته آهسته دانه ها را بر می داری ... آهسته آهسته به دهان می گذاری ...آهسته آهسته می جوی/می چشی ... خون می شوم ...طپش ...درد ...  تو اما رسوب می کنی درونم ... تو اما رسوب کرده بودی درونم ...گاردلیا  خون داشت  گوشت/ تن/ درک/ حس ...حس ... حس ... ماهیت گاردلیا دو حرفی بود ... فقط دو حرف ... به همین سادگی ... دیدی؟ دیگر به خون پاک و تمیز نیندیش ... فردا عجیب روشن است و چشم هایت عجیب بینا ... چکاوک ها پر می کشند و مفهوم ها تازه می شوند ... تو بالغ می شوی و گاردلیا تنها ... به همین سادگی ...

 حس سوزنی که از پاشنه  می کشد بالا ... حس رگ ... پی ... خون ... عضلات شانه ام را با انبردست/دوتا سفت می گیرم  خودم را از کول می کشم بالا ... خون گرمی از لا به لای موهای سینه ام سر ریز روی زانوهام شره می شود ... بوی شاش از تخت بغلی بخار گیج الکل متانولیک به مواد آلی تری تصعید می کنه .... به مقابل به مثل خودم آمده ام ...  یک دستم سوراخ است و جای رد فنرهای این تخت نخاعم را شرحه شرحه کرده  ...  بهتر شدم به پهلو می شوم/کمی جا به جا یعنی ...  بعد به این فکر می کنم  چه ساده می شود چند شبانه روز در یک توالت متروکه/با بو حبس شد و فکر کرد در حال گذران یک دوره ی درمانی ساده قبل از ظهر همان روز تمام می شود ...چه ساده می شود فهمید  ... سرنوشت آبگیر چلانده شده دیگر هیچ خاصیتی جز بوهای بد ندارد ... عمل دفع پیش نیاز بلع و جذب و هضم خوراکی های تازه ی رنگارنگ  ... چند روزی است  بستری توی بخش جراحی های سرپایی ... تحت عمل دفع شدم  ...

نکته ی روز : اما درد را آن بهتر که بجویند ... نیچه

به گاردلیا : هوای پاکی است گاردلیا  با مداد ولو شده ام روی تراس کهنه ی پدربزرگ  توی دفتر نقاشی جلد قرمزش را نقاشی/خط خطی می کنم ... هوای پاکی است ولو شده ام روی تراس ... پدربزرگم نشسته  رو به رویم به خنزر پنزرها عادت کند ...  توی دفتر را نگاه می کنم و اینکه ... هوای پاکی است گاردلیا و من ... به هوای توی دفتر عادت دارم/ندارم ...