خون من رنگین تر از رنگین کمان و خون روی کمان آرش که نیست که ...

شیر یک نعره کشید نصف جنگل گود شد ... دو تا میل برداشت قد دو تا از درخت های باستانی جنگل رفت وسط گود ... یکی و دوتا ... سه تا و چارتا ... پنشتا و ششتا ... هفتا و هشتا ... نه تا و ده تا ... شیر یک نعره کشید جنگل وارو شد ... چتر شد زیر آسمان بالای سرش دارز کشید کف خاک خانه ... کف جنگل ... شیر یک نعره کشید چند هزار خایه جفت شد ... سفت سفت چسبید زیر چند هزار گلو ... شیر یک نعره کشید ... شیر نعره خشک شد توی گلویش ... توی گلویش مرد ... پیر شد ... جفت شیر ...  هوای خوک کشان گراز دران ... هوای پسی کفتار ... کفتار پیر خوک ... گراز ... هوا ... بد هوای پسی بود برای جفت شیر ...

نکته ی روز : تجربه رهایی از ستم تنها در هنر به دست می آید ... نیچه

به گاردلیا : همینه گاردلیا ... زندگی همینه گاردلیا جانم ... همین ... همینی که توی دست های توست ... همینی که توی چشم های بلوطی رنگت ... همین که صبح ها می مالی از ته کاسه ی چشمت باز شوند رو به دنیا ... زندگی همین است گاردلیا جانم ... همین ... همین احساس گلبهی رنگ پشت شقیقه هایت ... همین لب های منقار بلبلی ات ... همین دعاها که مدتی است برایم کم می خوانی ... زندگی همین است ... همینی که مربای به و گل شده چسبیده به شقیقه هایت ... زندگی همین است گاردلیا جانم ...  همین که توی دست های توست ... رنگ رنگی است ... اصلن درست خود همین رنگین کمانی است که توی مشت های توست ...

گذشته است ... گذشته است ...

کم بود خیلی کم ... آنقدر که ریختم روی زمین ... آنقدر که ریختم شده بود درست مثل دستمال کاغذی ... درست مثل درسته ی درد ... درست مثل ... فقیر از لبه ی جاده بلند شد انگشتش را به سمت ابرها گرفت ... اولی که نه ولی سومین یا چهارمین ماشین ترمز کرد ... سوار شد بغل دستی که کمی جا به جا شد ... فقط کمی ... بوی تند تنباکوی شیراز زد توی جفت گوش های چشم هایش ... سوخت ... درست مثل بی بی ... مثل تنور ... تنم  تباه شده شده سوژه ی عکاسی برای شب های بعد از افطار ... چقدر روزه گرفتم ... چقدر خم شدم ... دولا ... چارلا ... جناب ... ما چاکریم ... کم بود خیلی کم بود ... زد به کوچه ی اول ... شهید  برگشت ...

نکته ی روز : پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند ... نیچه

گاردلیا به فدرس : اختران آسمان مهر توام ... اختران آسمان مهر توام ... جمله ایست که ساعت ها توی گوشم زنگ می زند ... کافی نیست فقط زن باشی حس کنی بفهمی لمس کنی توی متنی تلوتلو بخوری  یعنی دیگر تمام است ... زن  بودن کافی نیست ... باید گاردلیا باشی بفهمی تلوتلو توی متن  یعنی دیگر تمام است ... دیگر تمام است فدرسم ... اختران آسمان مهر توام ... چند سال می گذرد از آن شب؟ تو بگو ... از آن شب تلو تلو ... از آن شب که گفتی قشنگ بودن سخت است گاردلیا ... و خنده ی ریخت روی صورتت و نگاه عجیب تو انگشت هایت که عجیب تر  تماشا می کرد ..."اختران آسمان مهر توام" را گفت گاردلیا و دستکش هایش را در آورد و یکهو توی تاریکی متن دو ساقه ی بی تاب  ... دو ساقه ی بی تاب  نیلوفر به هم پیچ خوردند و پیچ پیچ پیش پای چراغ های یک اتوموبیل ... یک طرح زده /خورده شد  ... تلفیقی  از یک  تلو تلو  ویک دهان باز/داغ  که دورش برق زد و ... انتظار برای  فردا که می آید بدرقه ام یا نه ... گاردلیا آمد اما نه برای بدرقه برای جا دادن خودش توی کوله پشتی ات ... درست قد/اندازه ی حجمش ... حالا تو بگو چند سال گذشته/می گذرد از آن شب ... تو بگو ...  بگو مگر بدترین حادثه ی ممکن که قرار است روی این چهار ستون بدن بیاید چه می تواند باشد ... بگو چند سال می گذرد ... دقیقن چند سال ... از همان شب که  رویت کرچ کردم  و تو کومور شدی زیر بال های یخ زده ام ... از همان شب که  ریشه زدم توی تنت و یک گیاه عجیب به عظمت تبریزی های باغچه ی پدر به دنیا آمد  ... از همان شب که آفتاب افتاد روی نیمی از صورتت و تو از نیمه ی دیگرش تندیسی ساختی چون  بیکران شمس و مولانا ... تو گس بودی ... گس ...  مثل آسمان ابها ... نه ... اصلن تو خود خود آسمان بودی فدرس  ... گاه آفتابی و گاه ابری  ... همان شد که من از همان شب خواندم اختران آسمان مهر توام ... از همان شب ... درست از همان شب ... حالا بگو چند سال گذشته است فدرس ... بگو چند سال  ...

چنگ گرگ ...

گرگ یک تیله انداخت ته دهانش زیر دندان های انتهایی اش و خرت/تی خردش کرد تفش کرد روی زمین زد به دامنه ی کوه ... زد به همان مسیر هر روز شکارچی از آن می گرفت و می رفت بالا سمت لانه اش ... گرگ یک تف انداخت روی زمین چاقوی دسته سفید نسناس دست ساز زنجانش را دو بار باز و بسته کرد از دامنه ی کوه گرفت و رفت بالا ... شکارچی اسلحه ی گرم روی دوشش خوشان خوشان می رفت بالا گرگ کز کرد پشت اولین سنگ ... گرگ تف انداخت زیر دوجفت پایش به لکه ی خون جفت لای پنجه هایش  به پلنگ  قصه ی پلنگ توی پست قبل ... چه سرنوشت شکاری دارند برخی از حیوانات ... گرگ یک تف انداخت روی نوک تیز چکمه ی نوک تیز تمام چرم نیم ساق طرح دار دست راه افتاد ... فکر پلنگ پنجه انداخت  ... گرگ گوشی رو باز کرد پلنگ بود چند خرخر و غرغر صداهای عجیبی که ما بلد نیستیم ... گرگ یک تف انداخت توی خرخره ی داغ خونین شکارچی از روی سینه اش پاشد  ... خرخره  بازشد دهان باز کرد یک پوزه ی خونین و بعد جفتش خونین و مالین  خودش را کشید بیرون ...  نه ماه بعد سه تا توله پس انداخت یکی فقط سرش گرگ  و دوتا فقط تن ...

نکته ی روز : از دروغ گفتن تو نیست که خشمگینم از این برآشفته ام که دیگر باورت نمی کنم ... نیچه

به گاردلیا : چنگ می نوازند سر انگشتانم گاردلیا ... چنگ می کشند ... شیشه از شدت لبریز در حال باد است ... در حال آماس ... چنگ می زنم گاردلیا ... چنگ ... به سرانگشتان مینیاتور بر پرده هایی از سیم های خاردار ... به شکنجه با سکنجبین کاهو به اولین ترانه ای که نواخت وختی خیالت ریخت توی دوتا کف دستم ... چنگ می زنم گاردلیا مچ پایت را به مشت گرفتم با خودم می کشم روی لبه ی کناره ی جاده با خودم می برمت ...  به قبر کهنه ... قبر اساطیر ... به یک قسمت از شهر که شب ها خیلی ترسناک است گاردلیا ...  می ترسم گاردلیا ... باز کن بغلت را جایی به اندازه ی یک جوجه اردک کوچک ... جوجه اردک کوچک ... زرد ... خیس ... ترسیده ... جوجه اردکی با دندان های تیز مثل سه ردیف ضربدری اره و نیش ... نیش ... زهر ... باز کن آغوشت را دختر ... من ... من در این گوشه ی ترسناک شب شهر شب ...  ترسیدم  ... جایی باز کن برایم امن ... امن توی آغوشت ... امن به سان آرامش وقتی مچ پایت را مشت گرفتم می کشم می برم انتهای جاده ...  یک زیر انداز  دراز به دراز روی گاردلیا ... یک فدرس روی زیرانداز ... یک کاسه ی پر از سکنجبین کاهو ...  یک ... است چشم نامحرم نیفتد به گاردلیا توی سیزده به در وسطی بازی می کند یا من گرگم به هوا ... از گاردلیا یک هفته کنار جاده خون می رفت و فدرس خیال کرد ... فضولی توی خیال های فدرس ممنوع  ... چنگ بزن گاردلیا ... چنگ بزن ...

شوری اشک های چشم پلنگ ...

پلنگ از لبه ی کوه پرید بالا ... روی لبه ی اول صخره و رفت ... خزید توی خانه اش ... توی لانه ی اساطیری پلنگ ... پلنگ خسته بود جای یک گلوله تصویر کلافه ی پلنگ را انداخت توی یک چشم از دو چشم جای خالی جفتش ... پلنگ خسته  یکوری نشست روی مبل دو نفره  زد به یک کانال  ... کانال یک از برنامه های تلویزیونی  ... نگاه کرد ... چشم پلنگ ...  گوش کرد ... گوش  پلنگ ...  پرید ... خیز پلنگ ... شیشه ی تلویزیون ... پنجه کشید ... پنجه ی پلنگ ...  بو کرد  ... شامه ی پلنگ ... پلنگ بلند خندید ... غرش پلنگ ...  نگاه کرد ... شنید ... پنجه کشید ...  توی برنامه ی حیات وحش ... بو نمی داد ... بویی نمی داد ... بوی جفتش را نمی داد تصویر ... تصویر جفت گیری جفتش با پلنگ ...

نکته ی روز : اگر وجدان خود را تربيت كنيم در همان حال كه ما را مي گزد مي بوسد ... نیچه

به گاردلیا : به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به یک سفر و کرایه ی یک دست لباس غواصی ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به سفر ... به کناره کشیدن از کناره های ساحل پسفیک ... به رفتن ... به رفتن زیر آبها ... به رفتن  ژرف شدن در ژرفنای آب ها ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به یک کپسول ... کپسول اکسیژن ... به صدای پیچیدن نفس ها ... حباب ها ... منظره ها ... منظره ها ... آخ گاردلیا ... ماهی ها ... جلبک ها ... اسب ها ... عروس ها ... اختاپوس ها ... هشت پاها ... نه پاها ... ده پاها ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به ژرفنای آب ها ... به یک حضور غول آسای لیز ... حضور حجم لزج ... به یک جفت چشم  ... چشم های درشت ... ماهی قرمز توی تنگ آبها ... بهش گفتم : آهای پسر !!! چه بزرگ شدی ... سه برابر قد من ... از آخرین بار که دیدمت ... از آخرین باری که دیدمت توی تنگ دست گاردلیا ... چه بزرگ شدی ... تقریبن سه برابر قد من ... از آخرین باری که مردی توی شوری اشک چشم های گاردلیا ... چه بزرگ شدی  نالوتی توی این داستان  ... این ماجرا ... دلم سفر می خواهد گاردلیا ... سفر ... یک دست لباس ... لباس غواصی رنت کنم  یک کپسول ... کپسول اکسیژن بن مایه ی من از/در این سفر باشد ...  آخرین سهم بسته بندی شده ... آخرین حباب ها ... وقتی تکرار می کنم توی چشم ماهی ... ماهی قرمز تنگ آبها/گاردلیا : شوری اشک چشم گاردلیا ... شوری اشک چشم گاردلیا ... شوری اشک  چشم  گاردلیا ...

گاردلیا به فدرس : پدر همیشه از یک سه پایه می گفت  فدرس ... یادت هست ...  همان سه پایه ای که تو نشستن رویش  ... پدر همیشه از یک جفت دست  مطمئن/ زبر/ بزرگ می گفت ... بوی شکوفه ی سنجد می داد تا دست کوچک من توی آن تاب بخورد به طلوع انگور برسد ... پدر بوی زندگی می داد فدرس ... بوی بنفشه بهار که خودش با دست های خودش توی باغچه می کاشت ... قلب پدر عین دفتر نقاشی دوران کودکیم بود ... ساده/ مهربان / وسیع/ رنگ رنگی  ... نرم عین ساقه های ترد نسترن ... می شد زیر سایه اش ساعت ها بنشینی هیچ تگرگی خیست نکند ... پرنده افتاد توی گلویم بال بال می زند فدرس ... می بینی ... دختر بانو شد  ازهمان روز توی فرودگاه وقتی جفت دست هایم را بخشید به شاخه های انجیر و تو شیره شدی شهد دست هایم ... درست همان روز توی فرودگاه وقتی دیگر به پشت سر نگاه نکردم و توی تکان های تنت گم شدم  ... درست همان لحظه همان وقت ... همان لحظه تو عبایت را کشیدی رویم و من منگ و مسخ در تو  حل شدم ... پدر همیشه از یک سه پایه می گفت  فدرس ...  و امروز من باز ریه هایم پر عطر سنجد شد  شانه هایم عجیب می لرزند ... عبایت فدرس ... عبایت را بکش روی سرم می خواهم بخوابم ... تا طلوع انگور فدرس ... تا طلوع انگور ... تا خود پدر ... 

تمام ...

پری بال هایش را باز کرد انداخت دور گردنم ... به چشمم نگاه کن ...  الان می میری و چیزی از ارزش های یک مرسدس بنز اضافه می شود به بلبرینگ هایت ... پری چشمش را بست یک بالش را حایل کرد  پشت گردنم ... می دانی ... مردم دارند سه تا سه تا از روی اون بلندی می پرند ... کتفم را بگیر ... محکم ... محکم تر ... پری از یکی از پرهای یکی از بال هایش یکهو چند قطره خون چکید روی زمین ... یک قطره روی ماه ... یک قطره  خورد به خورشید و جیزززی بخار شد و به ابرهای کهکشانی پیوست ... پری یک بال زیر ساعدش بالشتم بود و یک پایش را گذاشته بود روی زحل ... یک پایش روی مریخ  ... پری گریه کرد ... خندید و به اسم تشیع جنازه ی من چند مجلس ختم گرفت که همش از شدت پری تباه شد ... مردم سه تا سه تا رفتند روی تخته ی دایو  شیرجه می زند پشت سر هم توی استخر خالی ... قدم پس کی به بلندی تو میشه پری؟

نکته ی روز : با دیگران بودن آلودگی می آورد ... فردریش نیچه

به گاردلیا : هر چیز می تواند هر جور شروع شود ... هر جور که می خواهد گاردلیا ... اصلن اهمیتی ندارد ... قصه ها ... کتاب ها ... شعر ها ... فیلم ها و حتی همه ی ماجراها ... همه چیز می تواند هر جور ... هر جور که باشد اتفاق بیافتد و شروع بشود برای یک زن گاردلیا ... اما می دانی گاردلیا ... برای یک مرد توی خانه اش کتاب ها هیچکدام ده صفحه ی آخر ندارند ... شعرها سطرهای پایانی را لاک غلط گیر سیاه کرده و فیلم ها یک ربع مانده به آخرشان برفک برمی دارند ... می دانی گاردلیا ... توی خانه ی مرد داستان ها هر جور بخواهند شروع می شوند ولی ... ولی آخرشان را مرد آن جور که خودش صلاح بداند برای زن تعریف می کند  زن هم کیف می کند ...  می دانی گاردلیا ؟ در خانه ی یک مرد هر فیلمی هر جور که بخواهد شروع می شود و هر جور هم که بخواهد ادامه می یابد اما ... اما آن فیلم یک ربع آخرش را مرد تلویزیون را خاموش می کند و بقیه اش را هر جور که خودش بخواهد برای زن تعریف می کند آن را تمام می کند  ... می دانی گاردلیا ...  ماجرا هم هر جور که دلش بخواهد شروع می شود حتی ممکن است هر جور زن بخواهد ادامه پیدا کنند اما ... ولی گاردلیا ماجرا درست دم دمای آخرش که می شود یکهو از دست همه طناب دست شان در می رود و مرد ... مرد ماجرا ... مرد قصه ... مرد توی قصه ... می دانم که می دانی ... همان جور تمام می شود و زن هم گاهی اصلن که کیف نمی کند هیچ گاهی هم همه ی ریزریزه های ریز ریز موهای بدنش از شدت وحشت بر می گردند و نرم به سمت بالا و سیخ ... سیخ می ایستند گاردلیا ... ماجرا گاهی خودش بی هوا ماجرایی می شود از دست بعضی از مردها که مرد باشند گاردلیا  آن جور تمام می شوند که او بخواهد گاردلیا  ...  تمام .

تا چند کوچه ؟؟؟

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارترند نوشت روی یک کاغذ برداشت زد زیر بغلش از خانه زد بیرون تا چند کوچه بالاتر فقط چند کوچه راه بود ... از توی مسیر که نگاه می کرد عکس خودش را تصویر می دید افتاده رنگی توی شیشه ی هر مغازه فکرش را بکنی ... توی یک شیشه  از یک سمت کش آمد ... توی شیشه ی بعدی جمع  شد  ... شیشه ی بعد قدش را کوتاه کرد یک شیشه هم بلند ... سایه اش مثل همه ی کلیشه های بی پدر و مادر افتاده دنبالش ... پرده ها از بغضی پنهانی سرشارترند نستعلیق کرد به چه چهچه قشنگی به کاغذ ابر و باد زده بود زیر بغل کتش تنش  ... راستی آخرش نفهمیدم  چرا این کت را سرمه ای برداشتم ... رنگ کت آقای بازیان ناظم مدرسه ی بهشت توی وصال شیرازی ... شمس منی کجا روی ... شمس منی کجا روی ... بغضش ترکید ... نشست کنار یک شیشه با تصوری جمع از تصویرش و قدی که هرگز بلند نشد دیگر هرگز و ... بلند شد ... به هر سختی که بود ... تا چند کوچه بالاتر فقط چند کوچه راه بود ...

 

نکته ی روز : از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم ؟  نيچه

به گاردلیا : ساعت سنگین پدربزرگ را دستم کرده ام گاردلیا ... از همان ساعت های استن-استیل جاپونی معروف ... از همان در قابلمه ای ها ... ساعت پیر پدربزرگ را دستم کرده ام  و ... سنگین است گاردلیا ... سنگین  ... درست مثل همه ی باورهای نسلم ... مثل این اصالت لعنتی ... سنگین است گاردلیا ... سنگین ... انگار هزار سال است  کوک نشده انگار هزار سال است تیک تاک تیک تاک ... آخ این ساعت لعنتی این زمان پیر پدربزرگ ... این باورهای مانده روی دست مان ... روی مچ دستمان ... سنگین است گاردلیا .. سنگین است ... برخلاف ساعتی که تو برایم خریدی  ... با همین عددهای دیجیتال ... این همین ساعت سبک ... شیک و ... می دانی گاردلیا ... می دانی ... مردهای قدیم زمان را ساعت های سنگین قابلمه ای به آنها نشان می داد و همین بود که وقت های اصلی را هم با عطرهای مختلف غذاهای توی قابلمه ی مادربزرگ  تشخیص می دادند ... ساعت برایشان بوی خوراکی می داد ... بوی ناهار ... سفره ... می بینی گاردلیا  می بینی  حالا وقت من ... وقت فدرس را که ساعت کامپیوتری تو به اعداد دیجیتال و حروف دیجیتال نشان می دهند ... یک اس ام اس از تو یعنی صبح شده ... اس ام اس بعدی یعنی اینکه شب شد ... شماره ات که روی صفحه می افتد یعنی بعد از دو روز برگشته ای و وقتی قطع می کنی یعنی ... مردهای قدیم شب ها که می خواستند بخوابند ساعت هایشان را کنار دشنه هایشان ... خنجرهایشان ... شمشیرهایشان ... کنار گیزلیک تیز پدربزرگ هایشان آویزان می کردند گاردلیا و ساعت مفهوم مردانه ای بود مثل کلاه که دست کوچک ترها نباید به آن می خورد بی ترکه ... بی فلک ... بی چک ... بی لگد ... ساعت پیر پدربزرگ را دستم کرده ام گاردلیا ... ساعت سنگینش را ... همان را که تو جلد قرمزش را شب ها روی خودت می کشی و امن می خوابی ... هر شب ... هر شب را می گویم گاردلیا ...

صحنه ی قتل نفس ...

روحم تلف شد ... چند تکان ... یک رعشه ... یک یا چند ریشتر و چند پس زمینه و یک ... روحم تلف شد ... به طرز یک علف ... یک علف هرز ... روحم شکست ... مثل بادم ها را فرض کن و روحم را بریز لای انبرها ... رحم نمی کند این سوار ... چهار نعل می رود و یک بند که روحم را با خودش می کشد روی زمین ... روحم تلف شد ... به طرز یک علف به شباهت غریبی که با خاطره هایم داری فکر می کنم ... به اولین روزی که دست هایم را از آرنج انداختم روی لبه های میزهای روشنفکری کافی شاپ ها ... این جا ... توی این کوچه ... کوچه ی خاکی و دیواره های کاهگلی یک روح ... روح سرگردان خودش را می کشد به دیوارها و هی می چکد روی زمین ... قرارمان باطل شد ... درست مثل تمبرهای دوره ی محمدشاه و خون آشام های توی فیلم های دختر پسند ... خون جور می کنم برای رگ هایم ... برای رجعت ... برای یک مسیح توی یک صلیب وقتی که مسیح را مصلوب بود ... این عطسه ... این دستمال ... این استامینافون این تب که دارد هی رشته های خاطره های توی حافظه ی کوتاه مدتم را از جریان می برد ... شده ام درست مثل باتلاق درست مثل چند سال پیش و روحم را که روی دستم خوابیده است از کوه های سنندج می برم بالا می دهم دو دستی به همان الهه ای که من را تف کرد روی زمین ... هی جناب الهه با شما هستم ... با خلط آمدیم بی خط و خلط صاف و تمیز برگشتیم خدمت تان ... چیزی نشد ... قابل شما رو نداره ... می شه صد تومن ... ارزون حساب کردم  مشتری بشید ... چیزی نبود  ... یک قلب ناقابل بود پکید یک دست سلسله ی هخامنشی اعصاب که منقرض شد ... یک نسل که سوخت ... یک جفت چشم که از ته از حدقه خشک شد ... یک دست دهان که متحیر است و یک روح ... یک روح که تلف شد ... چیزی نمیشه جناب الهه ... قابل شما رو نداره ... صد تومن می شه ... ده سنت ...

نکته ی روز : كسي كه دور بين نباشد گرفتار خطرهاى نزديك مى شود ... نیچه

به گاردلیا : توی گل بود ... توی گلاب ... توی مربا ... ظرف عسل ... توی خنده از خنده بود ... از توی بسته های شیک آدمس های خوشبختی ...  درست یادم نیست  چیزی این روزها گاردلیا فکر می کنم که از توی عکس برگردون پوست یک آدمس خرسی بود ... از کجا خریدم یادم نیست زیاد اما فکر می کنم که از توی یک دکه ی آدامس فروشی گل فروش توی میدان ونک بود خریدمش گاردلیا ... یادت هست طعم خرس های رنگی اش را گاردلیا ... درست مثل ...  یادم نیست گاردلیا اما ... اما فکر می کنم جایی همان جاها بود که اولین بار دیدمت ... پشت عکس برگردان یک آدمس  ... یک دست گاردلیای صورتی/آبی ... یک دست که  از توی دستم دستم را دست کش کرد به دست هایش و ... رطوبت دهان و گرمی پوست بد می چسباند بعضی از طرح های بعضی از آدمس های خرسی را به تن آدم گاردلیا ... حالا دیگر امان از شسته شدن ها ... امان از سابیدن ها ... امان از خراشیدن ها ... امان از گاردلیا ها امان از دست گاردلیا ... گاردلیا ... 

کرم توی حباب صابون ...

امشب می خواهم ماجرای یک کرم را برایتان تعریف کنم ... یک کرم سفید کوچولوی لق لقو که هی سر می خورد ... لیز می خورد و می رفت لای ورقه ها ... چند دسته کاغذ با نوشته هایی از جنس مرکب های پلیکان که جا مانده بودند جایی توی انبار باروت تحمل این همه فشار و من ... می گفتم ... یک کرم بود ... ریز ... کوچولو ... لق لقو ... ولو ... لای ورقه های خاطره های روز نوشت های من توی یک انبار مرطوب باروت ... شدم عین قدیم های خارج ... یک دستم از کف روی سطح میز است یک دستم با یک انگشت خط می کشد دور خط آن دست روی سطح گرد و خاک کهنه و قدیمی شهر ... آخ یادم رفت بگم ... من پدرم یک آرشیتکته با یک ماکت کوچک از شهر از دوران جوانی جا داده روی یک میز ته انبار خاطره های باروتی ام ... درست مثل یک بشکه ی باروتم ...  درست مثل یک بشکه باروت زعفرانی فرد اعلا ... می گفتم ... یک کرم که لای ورقه های خاطره هایم می لولید یک روز خورد به کناره ی سنگی و افتاد روی سنگی و ... یک جرقه ... یک تک جرقه و ... حالا اینجا هستم ... بی کم ... با کاست ...

نکته ی روز : ترحم صفتی ویژه ی صاحبان قدرت است و به معنای فراتر از عدالت ، پایان عدالت ... نیچه

به گاردلیا : حباب های دور سرت گاردلیا .. حباب های دور سرت ... رگه های اشک هایت که از لبه های پلک هایت ... یک مرد همیشه زخمی زنی از جنس بلور آجین شده به دست هایش ... پف کرد این ماجرا ... می دانی گاردلیا ... چند روزی است باز آماس مغزم لبه برداشته ... با لبه های خاش خاشی ... دونه های خوش رنگ خاش ... خاشی و بوی تافتون های لعنتی که تو را اولین بار لای یکی از همان ها به دندان کشیدم  لای یکی از همان ها بود که ... حباب دور سرت را برداشتند یک نشانه یک اشاره به یکی از همان حباب ها به انگشت اشاره و ... تق ... توق ... می ترکند گاردلیا ... می ترکند این حباب ها ... حباب ترک خورده ... چیزی مثل یک تابلو از تو محو ... برای افاقه ی حادثه در یک نجات احتمالی ... برای اینکه بپری  چنگ بزنی بگیری و بری بالا ... بالا ... بالاتر ... بروی تا صابون ... تا قالب صابون ... تا ... خراش خراش خراشیدن و خراش به خراش خراش انداخن روی سطح صابون از دستت دیگر سر نخورد لیز نخورد لیز نشود  صابون گاردلیا ... باور کن این بهترین راه است بهترین درمان است ... گاردلیا ...

سلیمان کشته شد و جراده درو ...

یک انگشتر داد به من حضرت سلیمان ... انگشت کوچک نه بغلی/کناری انگشت کوچک دست راست بکنم بشوم سلطان ... بشوم پادشاه بیفتم روی تخت ... یک ملحفه که عطر تن جراده را می داد هنوز از آخرین باری که توی آغوش سلیمان مرده بود و یک دست مهره ی شطرنج کریستال آب شده بودند توی ظرف ذوب شده ... جراده ... جراده ... جراده ... چیزی مثل بوی شیره ی تند کاج از لبه ی چوب تخت بلند شد ریخت توی صورتم سه بار غسل تعمید ... جراده ... جراده ... جراده ... ملحفه را جر دادم از وسط ... سه بار ... از سه سمت ... خون توی همه ی ماشین را برداشت دنده ی ماشین به دنده ام ماند ... دنده را به دنده فرض کن ... یک دنده ای جراده ... خیلی یک دنده ای ...  انگشت که کشیدی لای لب هایت تر شد احساس کردم مسیر باد عوض شد ... باور کن ... یک هو خط وسط جاده گم کردم توی خاطره های قصر ... توی همان صندوقچه ی کهنه پلاسیده ی مادربزرگ بعد نور شدیدی زد به زیر چرخ های ماشین ... خودم را به دست بوسه ها سپردم ... بوسه ی جراده ... بوسه ی کژدم زن همسایه که هر روز توی شیشه می گذاشت پشت پنجره آفتاب بجوند ... بجوند این منظره بشود خوره ی روح جراده آنقدر زخم آغوش سلیمان عمیق بشود که ... دنده هایم شکسته اند  ... دنده هایم شکسته اند و این انگشتر لعنتی فکر کنم از لای انگشتم لیز خورده افتاده رفته زیر صندلی زیر صحنه ی تصادف زیر جسد خرد خاکشیر جراده زیر تن ایستاده ی سلیمان کف تابوت ... تابوت آبگینه ... جراده را توی هفته نامه ها روزنامه ها و جریده های آن ماه منعکس کردند خبرش را نوشت انگشتش را لای لب هایش  تر کرد گرفت به سمت آسمان به سمت خورشید ... کژدم های جراره ی زن همسایه هر روز توی شیشه از پشت پنجره همان وقتی که عطر لب و آب دهان زلال جراره پیچید توی فضا مکان زمان سلیمان مست مست زده بوده به کوه ... زده بوده به صحرا ... به دشت ... زده بوده به سیم آخر و یک گلوله ... خلاص ... جراده ... با یک بغل خاطره های سلیمان نبی یک تن مرده که جسد شد از جراده و لای براده های آهن های مچاله  ... سلیمان پیژامه را برداشت از پشت در کمد آمد بیرون چند بار کش پیژامه را این ور و آن ور کرد و گفت : جراده ... بیا این ور ... بیا پیش من ... بیا دختر بیا ... جراده خندید: سلیمان ... این پنجره ی خانه ی رو به رویی را دیده ای ... دیده ای زن این خانه چه کژدم های جراره ای دارد توی شیشه اش می گذارد پشت پنجره هر روز آفتاب  بجوند ذره ذره ... سلیمان خندید ... از کجا باید بدانم جراده جانم آخر ... جراده جان ... جراده خندید ... آخر جای بوسه ی جراره ای چند روزی است که روی/توی لب هایت را بد جور گزیده است سلیمان ... سلیمان مشتش را کوبید روی داشبرد ... بس کن زن ... بس کن ... صدای خنده ی جراده پیچید سر ماشین کج شد پیچید توی خاک انداز توی دست انداز ... توی خاکی دست هایش را انداخت دور گردن جراده و فشاررر ... خورد به کوه  ... جراده ... جراده .. جراده . بیا بیرون دختر بیا بیرون ... بیا پیش من دختر ... بیا این جا دختر ببین لای آهن ها مانده ای ... ببین مرده ای ... نکن دختر ... نکن ... تکه ای از سلولی خاکستری  مغز جراده  ... تکه ای از سلولی با خاطره ای محو از شیشه ای که یک روز بعد از کشتن زن همشایه  لباسش را پوشید ... کژدم را بی هوا به هوای بوسه انداخت روی لب  سلیمان  و همین شد آن روز خط وسط جاده را گم کرد و زد به کوه زد به دره به صحرا به دشت ... لخت لخت ... آخ جراده ... جراده ... جراده ... هوای بعد از ظهر عجیب می گیرد این روزها عجیب ... می دانی ... تحمل این شهر با همه ی زیبایی هایش برای جراده سخت است ... دست خودش که نیست ... از روزی که سلیمان رفت این انگشتر به دست جراده دارد زار می زند هر روز و حتی هر روز  که جراده نگینش را لای لب هایش می کشد با بزاق شیرین دهانش خیسش می کند عطری مضاعف می پیچد توی فضا صدایی غریب  می پیچد به سمت کوه: من آن نگین سلیمان ... من آن نگین سلیمان به هیچ ... من آن نگین سلیمان که به هیچ نستانم که گاه گاه که گاه گاهی که گه گاهی بر آن یکی دست اهریمن باشد ... می دانی جراده ... زن تا وقتی دو دست داره همیشه این احتمال هست آن یکی دستش که توی دست تو نیست توی دست هر آشغالی باشه ... سلیمان این را گفت و به ضرب ... یک ضرب ... محکم تیز تیغ آبدیده یک دست جراده را قطع کرد و همین شد انگشتر لیز خورد و رفت ... رفت زیر صندلی زیر لا به لای آهن های مچاله زیر صحنه ی تصادف سلیمان آن دست جراده را سفت گرفت توی دستش و با اشک همه ی انگشت هایش را خیس کرد ... عطر عجیبی پیچید توی هوا/فضا یک ضرب با فشار تند تیز انگشتر را کرد توی انگشت های نازک و زیبای جراده تو بعد از این ملکه ی ملک سلطنت من هستی ای جراده ی زیبا ... بوی عطر اشک های سلیمان پیچید آغشته شد با عطر دلپذیر بزاق شیرین جراده و بوی گند جسد گندیده ی زن همسایه زیر تخت اتاقش و کژدم که از توی گوش هایش به سختی  آمد بیرون با تکه ای از سلولی خاکستری تویش خاطره ای بود از هر روز  پسرش را می انداخت توی یک دست شیشه ی آبگینه می گذاشت پشت پنجره آفتاب بجود بزرگ بشود بزرگ و بزرگ تر برای خودش مردی بشود ... مرد بزرگی مثل پدرش ... سلیمان ... سلیمان نبی الان چند روز است آگهی تحریمش را زده اند به دیوار بر اثر یک تصادف دلخراش و فروغ هم از وقتی فهمید دیگر تمام شد تسلیتی برای روزنامه فرستاد و البته با اجازه ی مادرش که هر روز او را می گذاشت توی شیشه می گذاشت پشت پنجره و فروغ انگشتش را بر سطح داخلی پوست کشیده ی توی شیشه ی آبگینه می کشید و می گفت کسی هی هر روز مرا به مهمانی آفتاب می برد ... کسی مرا ... چراغ های رابطه روشن بودند ... خیلی روشن  ... زیادی روشن ... آن هم برای سر دردهای میگرنی فروغ ... از همین جا شد شروع کرد به جویدن آفتاب و ذره ذره همین شد عاقبت هوا تاریک شد و سلیمان چشمش درست ندید چراغ های ماشین رو به رویی یکهو از رو به رو زد توی چشم هایش و یک لحظه کور شد ... کور شد و هیچکدام از خوبی های جراده را ندید زد به کوه ... زد به صحرا ... زد به دشت ... زد توی گوش جراده محکم ... با یک سیلی با پنج انگشت که همانند پنج حرف حقیقت ... و کنترل ماشین از دستش خارج شد و ... تصادف وحشتناکی بود تا چند روز دست هایم می لرزید حتی همین حالا ... همین حالا که می خواهم که دارم سعی می کنم همه ی ماجرا را برای شما تعریف کنم ... مو به مو ... ذره به ذره ... آفتاب به آفتاب ...