کف دستهای تو ... فدرس

گاردلیا به فدرس : از دم دمای صبح هی دلم پیچ می زند ... هی انگاری یه دست نشسته افتاده توی روده هایم و هی چنگ می زند به همه ی امحا و احشایم  ... هی می خواهم بخوابم که این دل پیچه های لعنتی بروند و گورشان را گم کنند ... خوب هر وقت که نیستی همین آش و همین کاسه است  دیگه فدرس خان ... می بینی؟ می بینی فدرس خان؟  تمام دیشب که نبودی همه اش یک زنی از توی مونیتور سرم داد می کشید ... همه اش روی چروک های دست های نازنین پدربزرگ خط می کشید ... خط می کشید ... خط می کشید ... قصه از اینجا  شروع شد که من توی یک جای تاریک گیر کرده بودم جایی که زمان بعد عبورش را گم می کند و هی دور یک  عدد ثابت که انگار ساعت هشت  شب  بود سوزنش گیر کرده بود و  هی همان جا  مارش می زد ... مارش می زد ... مارش می زد ...  من توی یک جای تاریک/ترسناک گیر کرده بودم و یک  ساقه ی عجیب پیچکی از نوع  سیاه دور پاهایم حلقه زده بود و هی بلندم می کرد  به ارتفاع بلندترین تبریزی نیده که روزی توی آرشیو عکس هایت ثبت شد ...  ها می گفتم ... بلندم می کرد ... پرتم می کرد از روی بالای سر همه ی  باورهایم  و محکم مرا می کوبید به پایین ... ته  زمین ... گرم باورهایش ... آخ ... تو نمی دانی که این بدن گاه که طاقتش طاق می شود از این دردها چطور به خودش پیچ می زند پیچشی سخت تر از پیچکی از نوع  سیاه حتی ... که یکهو از خواب پریدم ... و توی این/همین  وسعت عجیب و روحانی  تنت پنهان شدم و  تو  هم  هی می گفتی: " نترس دختر ... نترس ... مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا کدام حادثه بدترین رقم خوردن  ممکن است؟  نترس دختر ... نترس ... من اینجا هستم..." و تو بودی و پیراهن خوشبویت که عطر کومورهای آغشته به نم  جنگل را می داد ... حالا باز دلم پیچ می زند حالم خوش نیست انگار  اما خوبم ... انگار می خواهم  هی از الکی خوب نباشم که تو  باز پنجه هایت را لنگر کنی لای لای به لای تار به تار موهایم و مرا سفت بچسبانی به تنت ... دلم می خواهد هر شب کابوس ببینم و  با هق هق گریه از خواب بپرم تا تو زیر عبایت  پنهانم کنی و چانه ام را با انگشت هایت  سفت بگیری و اشک هایم را لیس بکشی ... چشم هایت برق عجیبی بزند و دهان گرم و مکنده ات را بچسبانی زیر گوشم و باز بگویی: " نترس دختر نترس ... مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا کدام حادثه بدترین رقم خوردن ممکن است؟"  بعدش با دست بزرگ و سنگینت پیشانیم را بپوشانی و نفست را با کلام حق بپاشی روی صورتم: " ای پروردگار همه گنه گاریم و جفا کردار تو آمرزنده ای تو بخشنده ای و مهربان ... در قدر و لیاقت منگر در فضل و عفو بنگر ما را ... در بحر غفران غریق کن و در جنت ابها با ملا اعلا رفیق ... تویی رحیم تویی رحمان." و من ... من ... من ...  گاردلیایت ... باز  مثل هر شب کف دست های تو از دنیا بروم و باز  مثل هر روز با اولین اشعه ی "آفتاب"  کف دست های تو به دنیا بیایم ...

مکانیسم ...

پرخاش از رگ های گردنش کشید بیرون ... هزار عصب به شکل هزار اژدها از هزار روزنه ی پوستی کک مکی اش ... یک نفر که داشت می گریخت جلوتر از او بود چند قدم و یک نفر که داشت توی ذهنش به او فکر می کرد شاید مادرش با یک لبخند گندمی و یک گونه ی براق ... می دوید پشت سر همانی که جلوتر می دوید و هزار رشته ی عصب مثل هزار اژدها هزار بار در ثانیه ... یک تکه از گوشت سر شانه اش سر اولین چهار راه کشیده شد به دیواره ی سیمانی نبش اولین خیابان کنده شد ... افتاد بعد از اینکه چند لحظه چسبید به پرزهای سیمانی دیوار و چسبید به کف نمناک زمین از ریز ریزهای باران صبح و بعد از ظهر ... یک تکه گوشت که دهان باز کرد و چند تکه از سنگریزه های قیری کنده شده از آسفالت را بلعید و توی خودش خردش کرد در/به ابعاد شن ریزه های کف دریا ... برویم سراغ کسی که می دوید از عقب برسد به آنکه جلو جلو می دوید برسد بگیرد قفل کند سر دهان های هزار اژدهای پرخاشش به پشت گردن همانی که از جلو می دوید ... من عقب افتادم و در ادامه از این جا به بعد شدم راوی شکست خورده ورشکسته ی عقب افتاده  ... اه ... لعنتی ... این را راوی گفت نگاهش به آخرین تصویرهای آنکه از جلو می دوید آنکه از پشت ... پشت پیچ بعدی گم شد گم شد و هزار رشته ی عصب پرخاش پاشید از صورتش روی دیوار ... روی دیوار سیمانی ادامه ی خیابان بعد از نبش آخرین پیچ پشت سر و بعد ... تکه گوشتی از آنکه از پشت سر می دوید مالید به دیوار از سر شانه هایش جدا شد دوان دوان از پشت سر رسید پرید پشت گردن راوی ورشکسته را گرفت و گردنش را ... شک/ستش ...

نکته ی روز : گناه نه! دیوانگی!!! می فهمید ؟؟؟ ... نیچه

به گاردلیا : نمی دانم باز چت شده چرا باز داری اشک می ریزی چرا باز خیسی این اشک های بدمصبت تا زیر چانه ات رسیده نمی دانم چت شده باز گاردلیا نمی خواهم هم بپرسم ... می دانم باز دلت پر است یک کلمه هم بگویم باز بغضت می ترکد از کلمه و غر زدن های شیرینت که از شدت شیرنی وقتی که می ریزی روی سرم تا یک هفته از همه ی هیکل و سر و پا تا مغز استخوانم نوچم ... نمی دانم باز چت شده گاردلیا قصد هم ندارم که بپرسم که چته دختر چرا باز نشستی جلوی من قنبرک کردی آبغوره می گیری ... می دانم آمدی این جا بشینی اشک بریزی دونه دونه قد مرواریدهای غنیمتی نادرشاه از هند که من بپرسم که چته اشک می ریزی باز دختر باز چیت شده ... می دانم که منتظری دختر می دانم اما اما ببین ... ببین گاردلیایم ببین این آفتاب تنبل تر از آنم کرده که من دهان باز کنم و باز نکرده تو هزار من مربای چسبناک غرهای شیرینت را بریزی توی حلقم و من را تا یک هفته ی تمام نوچ قصه ی غصه هایت کنی ... من فقط بی صدا به زیر چانه ات نگاه می کنم به قل قل خوردن چند قطره اشکت ... هی به این ور چانه ات هی به آن ور چانه ات و هی لرزیدن لب پایین با قسمت قشنگی از فک  که به دلخواه من یک روزی تراشش داد ژپتوی پیر ... هی دستمال کلنکست را از این دست آن دست نکن هی یه جوری که توی فیلم های سینمایی مثلن قشنگ محسوب می شود رویت را اونور نکن که نمی خواهی  اشک هایت را ببینم و هی از آنطرف توی دلت داد بزنی : ببین فدرس خان... ببین... ببین چیکارم کردی... ببین واسه ی یه پالتوی آخس آخس قرمز که دوست دارم برام بخری بپوشم با هم بریم آخر همین هفته برف بازی هی یه جور پز بدم که تو انگار دوست پسرم هستی جلو همه ی دوست دخترا دوست پسرای توی برف بازی پارک ... آخه اگه من هی قهوه ای بپوشم هی خاکستری بپوشم همه بفهمند فدرس خان آقامه ... نمی گن آخه اینا خجالت نمی کشن سر پیری آخه فدرس خان ... ببین نمی خری فدرس خان ... ببین نمی خری ... نه گاردلیا قصد ندارم بپرسم  اصلن هم نمی خوام بدونم باز چته باز چرا داری اشک می ریزی گنده گنده قد مرواید های غنیمتی نادرشاه از هندوستان گاردلیا ... نه ... نمی ... خوام ... بدونم ... گاردلیا هم فهمید که امروز روزش نیست خبری نیست ... در مربای شیرین غرهایش را بست و سر نوچ و چسبناکش را گذاشت بین زانوهای فدرس خان همان جایی که تا آن جا فدرس  پاچه ی پیژامه اش را زیر آفتاب زد بود بالا و قلمبه شده بود پیژامش مثل دلچسب ترین و مردانه ترین بالشت دنیا ... قصه ی ما به سر رسید گاردلیا هم همان روز دم دمای غروب به پالتوی قرمزش رسید ...

پر وا نکن پر وا نکن ...

لعنتی دارد می بارد یک ریز ... یک ریز کرم های درشت و آب دار دارد می بارد روی زمین امروز از صبح خیلی زود ... کرم های اتفاقی ... کرم های تصادفی ... کرم هایی که حتی من اسم کوچک شان را نمی دانم ... یک نفر یک دستش را از پنجره گذاشت بیرون همه ی آن را تا مغز استخوان خوردند ... شایدشایعه باشه... شایدهم فانتزی ... شاید هم تصور غلط یک شهروند عادی یا شاید دست خودم  است که دیگر از امروز صبح زود دست خودم نیست ... حالا آخه این وسط ... دست خودم هم نیست آخه اما ... شاید خطای دید است اصلن یا شاید  اغراق به نفع باورهای نا خود آگاه اما صدای تایپی که از روی صفحه ی کی/برد این لپ تاپ لعنتی از صبح زود از اتاق بغلی که هیچ کس توش نیست می آید بدجوری رفته روی مخم ... یک نفر دستش را از پنجره گذاشت بیرون ... همین ... به همین سادگی و یک دست دارد همه ی ماوقع را  روی صفحه کلید می کند ... شاید فقط یک رویاست یک خواب یا یک تعریف ساده توی یکی از جلسه های شبانه اما ... امروز از صبح زود آسمان پر از ابرهای سرمه ای دارد یک ریز کرم های درشت و آب دار می بارد روی زمین ... کرم های سبز فسفری ... کرم های قهوه ای ... کرم هایی مشابه کرم های پیله ای پروانه های گوشت خوار و نخوار ... تنم را به سختی می کشم کنار پنجره شیشه را باز می کنم ... یک ردیف از سربازهای لزج با نیم پیله های نیمه کاره روی سطح بدنم را می پوشانند دهانم  پر از شایعه پر از باورهای عوام پر از فانتزی های لغزنده/خزنده ... سرم تا توی مغزم پر از رویا می شود صدای تند و سریع و عصبی تایپ از اتاق بغلی همه ی خانه را برداشته و یک جفت بال رنگ رنگی  از پشت نخاعم می زند بیرون از هم باز می شود و میل ... میل .. میل به گرسنگی به گوشت ... گوشت تازه ...

نکته ی روز : مگذار حقی را به تو بدهند که تو  می توانی خودت آن را به زور بستانی ... نیچه

به گاردلیا : دست گیره ی اتاق را ورق می زنم ... در به در ... پنجره به پنجره ... اتاق به اتاق ... یک ردیف قالی شسته هنوز نم دار کف اتاق پهن هستند اشاره به بوسه ی اساطیری و اصیل پدربزرگ پیر از لب های انابی مادربزرگ و یک طاقچه ... دست گیره ی اتاق ورق خورد گاردلیا ورقه ورقه روی هم پوسیده گی می ریزد زیر چهارچوب غلژ و غولوژ ... بیرون درایستادم با دست های تا مچ توی جینم خم شده ای/خوابیده ای روی زمین  از زیر در برق پوتین مسخت کرده هی می کوبم به در گاردلیا ...  مسخ زیر چهارچوب در خوابیدی براده ها و خرده های پوسیدگی ورقه ی دست گیره می ریزد نرم نرم روی گونه هایت ... من پشت در هی بزرگ می شوم سانت به سانت و تو هی داری ... گاردلیا این اتاق با همه ی متعلقاتش مال پدر بزرگ است ... خوب یا بد ... ساعتی به دیوارش نیست اما زمان ... زمان به طرز وحشتناکی جول و پلاسش را ریخته است به در و دیوار ...  من این جا هستم پشت در تو مسخ پشت دیوار ... من این ور غلژ و تو اون ور غولوژ ... قصه ادامه دارد ... همین ...

 

کات ... یک ... دو ... سه ...

خودم را تقدیم می کنم به یک دستگاه الهه که تا قوزک پایش را کرد توی شکمم به نشانه ی دستی که هرگز داده نشد ... کدام قله کدام اوج؟ این را که گفتم فروغ پرید از ارتفاعی که توهم یک پرنده ترسیم می کرد و من هم که توی اهدافم غوطه ورم ... کارهای تازه ای در راه است ... خداوند بی مانند نیست دیگر ... یک شبیه سازی پر قدرت یک مطابق اصل غیر فلسفی یک درخت چنار که سبز می کنند دستی دستی روی مزارت ... تهدید نکن انجام بده ... معنی زندگی وقتی لخت به دنیا آمد ...

نکته ی روز :

به گاردلیا : یک پایت را بریده اند به قامت رعنایم ... یک دستت را گذاشته اند لای جرزم و یک چشمت که مانده است به ... کج کج راه می روی و چند بار می زایی ... مفاهیم کهنه ... باورها ... تصدقت بروم ها ... الهی به زمین  گرم بخوری را ... بی خیال گاردلیا ... بی خیال ... نجنگ ... این/همین زندگی است  این که داری می کنی ... ساده باش چه در باجه ی بانک چه بالای سر قبرم ... ساده باش و زندگی/همین زندگی ات را بکن ... نجنگ گاردلیا نجنگ ... کج کج راه می روی دیگر ادامه ی وزن اندامت می رود روی خطوط عابر پیاده ... پیاده شو و دستت را در جایی نرم/گرم/امن از کناره ی تجن بشور یک تک نگاهی به کناره های نیده بیانداز و ... برو گاردلیا ... برو ... این ... همین زندگی است ...  داری بزرگ می شوی و وقت ... وقت بزرگ شدنت است گاردلیا ...  به کنار اقیانوس رفتم ... به کناره های وسیع آب و سپردمت به دست عمیق ابها که گرم و پیر چروک هایش را موج موج کند روی امنیت واژه ها از ندا یک اپیزود اقتباس می کنم  ... سوت عجیبی نخ می کشد به هم هردو گوشم را و یک صدای شلپ شلپ آشنا غریبه غریب می پیچد توی هر دو گوشم ... من رو به ماه طلعت ابهی می ایستم  جام را سر می کشم ... دو گیلاس بزرگ و دو صدا که دو بار به هم می خورد سردم است سردم است بعد تنها می ماند تنها صدا می ماند صدا تنها می ماند ... تنها صداست که تنها می ماند ... صدا ... ارتباط عقیم ... ارتباط غیر ممکن ... صدای پشت پنجره  ... چراغ های رابطه ی پشت پنجره تاریکند ... چراغ های رابطه ی جلوی پنجره هم تاریکند ... شعمدانی ها ... شعمدانی ها .... بی خیال گاردلیا ... بس است به ابهای اقیانوس ها که کافی است کج کج را نرو ... قد رعنایت را از لای جرزم بیانداز بیرون و چشم بچرخان ... زندگی همین است گاردلیا همین ... یافتن سکه ی یک پادشاهی توی یکی از یکی از جوب های قلمروهایش ... توی جیب سهراب ... حالا بخند رو به این سمت ... به پهنای صورتت ... در مقابل آشکار ترین دوربین نامخفی کهکشان ایستاده ای ... بخند ... دیدی ... هیچیش اصلن شوخی نبود ... کسی مرا به آفتاب معرفی کرد و بعد ... بعد دست آفتاب را گرفت و ... رفتند گاردلیا ... دوتایی با هم ... رفتند گاردلیا ... باور می کنی ... تنها صداست که تنها می ماند گاردلیا ... تنها صدا ... نه فدرس ... نه گاردلیا  نه ... تنها صداست که تنها می ماند گاردلیا نه گاردلیا و فدرس گاردلیا ... 

امسال ...

گاردلیا به فدرس : می دانی فدرس ... شب های صبح شونده مان حرف های زیادی برای گفتن دارند ... حرف هایی که اگر بخواهی کتاب شان کنی تمام تاریخ را پر می کنند تمام سال ها را از بدو آدم و حوا گرفته تا اکنون تا این زمان تا گاردلیا و فدرس ... می دانی فدرس ... اگر بخواهیم این حرف ها را جایی جا بدهیم حجم تمام مسافرخانه ها هم کم است برای خواباندنشان ...  می دانی فدرسم ... اگر بخواهیم این حرف ها را ترانه کنیم و پهن شان کنیم روی تن دنیا باز خدا چاره ای ندارد از آفرینش چند دنیای دیگر ... حالا ببین که چقدر حرف/کلام  چقدر خاطره چقدر من چقدر تو ریخته روی سطح هستی ... حالا ببین که این همه دل دل کردن ها  گریستن ها خنده ها  عاشقانگی ها و  شاعرانگی ها چقدر روح داده به این زمین مرده ... چقدر آفتاب این برکت تابیده به ذره های هستی ... ببین  چقدر قشنگ است ... ببین روحمان با چشیدن این طعم ها چقدر خوشبخت می شود ... ببین  این بند عجیب که دورمان تنیده  ما را چه عجیب تر به هم وصل می کند ... ببین که می زنیم به کوه و دشت و چریک می شویم مسافر می شویم  غریب می شویم توی غربت و  زندگی مان را می ریزیم کف همین دست ها و با هم من و تو با هم می زنیم به جلد قرمز یک کتاب ... ببین ... ببین فدرسم ... ببین که هنوز بوسه نزده روی  پیشانی من از هوش می روم ... ببین که تن ایران که هیچ  تن همه ی قاره ها را می توانیم بستر عشق بازی مان کنیم و توپ خنده و نفس های داغ مان را با تف بپاشیم توی صورت هر که زخم زد ...   ببین باز زمستان در پیش است و دل من دل دل عجیب آن روزهایش را می زند و چشم های تو گرگر اولین هم آغوشی  ... حالا زخم پشت تو و دست من را بی خیال ... ما که حالمان بردیم/می بریم ...  داغ و تپنده  امسال هزار ساله می شویم ...

پایان تاریخ تاریخ مصرف بیست سال پس از تاریخ تاریخ تولید ...

پشت پنجره ی ویترین مغازه ی تلویزیون فروشی سر کوچه ایستاد زل زد به تصویر خودش محو شد به راز بقای روی آنتن شهر ... یک کلاغ توی خیالم مرده است چند روزه بوی گند لاشه اش همه ی سوراخ های حفره های توی سرم را برداشته پایش/نوک کفش براق ماتش را چند بار زد به پر جنازه ی کلاغ که عکسش توی ویترین راز بقا به طرز ماتی منعکس بود ... یک نفر یک کرم کاشت توی دندانم/وقتی خواب بودم ... سرم سر شده بود وقتی دکتر انبر را کرد توی دهنم  و یک سر گم شده ی کاموا از ته حلقم دهان باز کرد دستش را به قیچی از مچ چید/کند و رفت ...

نکته ی روز : پایان تاریخ چیزی شبیه پایان انسان است، فراموشی محض، بدون دندان، بدون چشم بدون ذاعقه، بدون همه چیز ... نیچه

به گاردلیا: سردم است گاردلیا سردم است ... امروز از صبح زود هی دو تا گوشواره ی گیلاس را هی لای دندانهایم گرفته ام از دم و هی سرم را تکان تکان داده ام سوت عجیبی می زند توی گوش هایم سوت عجیبی ... یادت هست ... من آن شب از راه رسیده بودم و می خواستند که بخواباننم توی یک قبر توی یک گور که به شکل یک مسافرخانه ی کهنه ساخته بودندش از روز اول یادت که هست گاردلیا ... من تازه از راه رسیده بودم و خب حق هم داشتم گاردلیا حق داشتم پیر بودم یادت که هست ... سردم است درست مثل قندیل های روی شاخه های گیلاس باغ های رودهن توی آن زمستان های لعنتی می دانی که ... یادت هست که ... تو جوانی قشنگی داغی تابستانی هندوانه طالبی و شلیل ... تو گرم بودی گاردلیا گرم ... تو کرچ کردی خودت را روی تن سردم روی عضله های پیرم روی کهولتم تو مرا زنده کردی و بخشیدی به کناره های نیده به کوه ها و دره های رنگ رنگی به کوچه باغ ها به خیابان های سنگ فرش به یک تهی که صفر شده و از تویش یک عالمه روز یک عالمه آفتاب یک عالمه زندگی ریخت بیرون تا امروز تا امروز تا امروز تا امروز تا امروز تا امروز تا امروز تا ... امروز چند شنبه است گاردلیا ... توی سالن فرودگاه که بودم یادم هست که روی جلد قرمز یک هواپیما نوشته بود سال یک هزار و دوهزار و چند ... راستی گاردلیا راستی چه سالی هستیم گاردلیا ... صدای خروپف کوه پیچیده توی پژواک های گوشم و یک پرنده که اسمش را بچه ها گذاشته اند عقاب نقاشی دارد قوقولی قوقو می کند توی سرم گاردلیا ... من سردم است گاردلیا من پیرم تو چه جوانی چه داغی چه خوبی ... تو می بخشی مرا گاردلیا ... تو می بخشی مرا ... مثل همیشه گاردلیا ... مثل همیشه ... من خیالم تخت است ... تخت تخت دختر تخت تخت دختر ... می دانم گاردلیا می دانم ... می بخشم فدرس خان می بخشم ... می دانی که می بخشم فدرس خان ... می دانی ...

چو ایران مباشد تن من مباد ...

کجاست ؟ ... یک نفر خیلی لوند این پرسش را مطرح کرد و خودش را انداخت توی آغوشی شنیع ... یک نفر یک کجاوه ی کهنه پشت خانه شان توی یک گاراژ پیدا کرد و یک هفته ی تمام با چند زن از قبل نشان کرده زنا می کرد ... یک دست من کفگیر بود و یک توی دستم یک بشقاب ته دیگ سیب زمینی و سخت نبود که من به همین سادگی نماد فرشته ی عدالت روی سر در دادگستری شدم ... پوشال های مترسک تمام شده و دارد به زحمت به سمت فروشگاه های زنجیری می رود/ با یک پای کشا کشان روی زمین ... توهم کلاغ دارم من یک هفته است که امانم را بریده بریده/بریده است و ... مرد بقال از مرد کشاورز پرسید سهراب را می خری ... از هزار و سیصد و پنجاه و چند انبارش کردم توی پشت خونه ی بابام توی یک گاراژ قراضه و بعد فندکش را زد زیر پنجاه و هفت دلخواهش ... خواهش می کنم پسر این اندماغ را به پیراهن من نمال این وصله ها را به "من" از چند سال قبل بستند مثل گاری مثل سنگ سزیف مثل سینما سپهر که حالا دیگر به تن ساری زاری می کند دیگر حتمن ... کاریش نمیشه کرد وهمی است که توی سر مزرعه افتاده و یک یا چند خرچنگ را که از رودخانه گم شده اند آواره کرده لا به لای خاک و خل ها و سنگ های پخش و پلا در زیر گندم های ممنوعه گندم های غنی شده گندم های رادیو اکتیو گندم های نارس زیر سینه ی فروغ ... حالا با بچه ها هی بخندیم به ریش/ریشه های زیر چونه ی بابا ... به زن های تصادفی زن های از پیش تعیین/نشان شده توی کجاوه ی روی شتری توی دست های این بار ساربان ... سعدی اخ کرد تف کرد به این چیزی که اینجا نوشته شده رفت توی مقبره اش کمی دراز شد به دراز پدرش توی/پشت گاراژ کهنه و قراضه ی سید اسمال اینای از قدیم مثلن همسایه ... بقعه ای است برای خودش بقعه ای ...

 

نکته ی روز : در این آشیانه عقاب ها برای من خوراک می آورند ... نیچه

به گاردلیا : می دانی گاردلیا ... فرض کن که ایران یک بستر بود پهناور ... بستر عشق بازی مان ... فرض کن که تو پشت سرت را می گذاشتی توی دامنه های البرز و با پاهایت شلپ شلپ توی حوض خلیج پارس بازی می کردی ... فرض کن من یک دستم/کف دستم را گذاشته بودم روی کف دشت های خراسان و یک دستم/کف دستم را گذاشته بودم روی لبه های مرزی کردستان ... فرض کن که من چمباتمه زده بودم رویت و از آن بالا از توی آسمان ایران به توی چشم هایت خیره  ... مثلن فرض کن که تو هم از شرم گونه هایت مثل شقایق های پلور سرخ شده و هم روی لب هایت مثل لاله های اطراف هشتگرد لبخندی دارد از شدت خوشحالی شهید می شود ... فرض کن که توی دلت دارد چیزی مثل دریاچه ی نمک قم شور می زند و فرض کن که من چشم هایم مثل آفتاب خنک و تند یک دی ماه آبی برق می زند ... می دانی گاردلیا ... می دانی ؟ فرض کن یکهو آسمان روی سرت به طرز دلچسبی خراب می شود و فرض کن که بستر عشق بازی مان/خاک ایران زیر دلهره ها و دلخواستن ها و دل بریدن هایمان هی غنج می رود ... می لرزد ... می دانی گاردلیا ؟ می دانی ؟ فرض کن که ایران ... همه ی ایران دشت و بستر عشق بازی مان است و فرض کن که من هی چنگ می زنم توی تن کویر لوت که قلبت را از سینه بکشم بیرون بیندازم بالا توی آسمان و شلپ! بیفتد توی تنگ آب خزر بالای سرمان ... می دانی گاردلیا ؟ می دانی ؟ فرض کن که بیدهای مجنون توی پارک لاله ی تهران شده اند موهای بلند تو و فرض کن که تجن شده است رگ گردن من آبی و آبی فرض کن که تو هم اصلن توی شعرهایت هی نمی گویی که چرا نگاه نکردم چرا نگاه نکردم چون از بس که نگاه کرده ای چشم هایت مثل تالاب انزلی داشته به چشم هایم خشک می شده ... می دانی گاردلیا ؟ می دانی ؟ فرض کن که من بهبودی پیدا کرده ام درست مثل ارگ بم که دارد تعمیر/ترمیم می شود از چندین ریشتر زلزله ی مشکوک و فرض کن که تو داری هی چنگ می زنی ابرهای زیبای بالای گردنه ی گدوگ گردنم را و هی پاهای ملتهبت را می کشی/می کوبی به کناره های بندر داغ بوشهر شهر اولین عکاسان ایرانی ... فرض کن که من سرم را برده ام زیر تبریزی های تبریز زیر گردن گربه ی مست ایران و هی پشمک ها و باقلواهای آذربایجان را لیس می کشم ... فرض کن که تو دهانت را مثل آتشفشان دماوند باز می کنی و من از آن بالا از آسمان شهریور یزد مثل یک اژدها آتش می ریزم توی دهانت ... می دانی گاردلیا ؟  می دانی؟ فرض کن قلب من شده قلب ایران شده شیراز و هی می خزد لا به لای سی و سه پل اصفهان دلت ... فرض کن که من وحشی شده ام درست مثل گرگ های هار و با غیرت چهارمحال و بختیاری درست مثل شیرهای منقرض لرستان و پلنگ وحشی هنوز زنده و درنده اش ... فرض کن که من تن شرجی جنوبیم افتاده روی تن لوت کویریت و ... آخ آخ دارد می بارد بد جور هم دارد می بارد گاردلیا ... آخ آخ گاردلیا فرض کن ... جان فدرس یه کم فقط یه لحظه فرض کن که من افتاده ام دراز به دراز کنارت شبیه چیزی به بلندی و دراز به درازی زاگرس فرض کن که توی لب ها و دهان من پر از دونه های خاک و صخره و ریشه و جاده است ... فرض کن که لای موهای تو پر از باقلوا و پشمک و میوه های کاج و بوته های گس گز و فالهای حافظ شده و تیله های بچه های شیطون بلوچ ... می دانی گاردلیا؟ می دانی ؟ فرض که نه ببین گاردلیا ببین ... من به پهلو یک وری کنارت دراز کشیده ام و دستم را زده ام زیر گونه ی چپم و به توی چشم هایت نگاه می کنم وبا دست راستم شاخه های نارس گندم را گرفته ام زیر سینه هایت که شیرشان بدهی ... فرض کن که ایران از عشقبازی من و تو پر از برکت است پر از باران است پر از سر سبزی آبادی هیجان و خوشحالی است ... فرض کن که ما ... من و تو ... این همه نفس نفس که زدیم ... این همه پا که کوبیدیم و به هم که پیچیدیم فرض کن که خون از دماغ هیچ کسی هم که نریختیم هیچ نفس هم دادیم و چیزی شبیه یک قلب تپنده شدیم برای همه ی ساکنان این/اون خاک و دیار ... فرض کن که ما ... من و تو اونقدر نرم آهسته به هم آمیختیم که مبادا که ترک بردارد چینه دان تنهایی هیچ کس ... فرض کن که گاردلیا ... فرض کن که ایران ... خاک ایران ... همه ی ایران بستر و تن عشق بازی ماست ... ما ... من ... تو ... فدرس و گاردلیا ...