برای چشیدن همیشه یک تماس از نوک زبان کافی است ....

اینجا در من با من از من به من هیچ چیز با اتیکتی انتظارتان را نمی کشد بکشید بیرون لطفن ...

نکته ی روز : فقط انسان است که می خندد زیرا که شدت رنج او را از اختراع خنده ناگزیر کرده ... نیچه

به گاردلیا : طعم گیلاس داشت ... طعم سبز سبزه ها ... طعم طعم ها ... اسانس بود ... عصاره ... کنسانتره ... طعم عجیبی داشت ... طعم قرمز طعم خنک زیر آفتاب ... طعم صدای عبور نزدیک  قطار سریع السیر از روی ریل به فاصله ی چند سانت ... طعم عجیبی داشت ... گیلاس بود ... انبه ... ترشی لیته .... طعم خاص یک حادثه داشت گاردلیا ... هجوم بیست و پنج هزار و ششصد و پنجاه و هفت پرنده/پرستو یحتمل و بعد ... طعم عجیبی داشت گاردلیا ... دستم را کردم تویش به اندازه ی آرنج توی چیزی نرم و چسبناک فرو رفت مایعی غلیظ همه ی عصاره ی روحم را اسانس کرد  کنسانتره ریخت بیرون پاشید بیرون گاردلیا ...  دستم را تا ته کردم توی سرنوشت چسبید هجوم آن همه پرنده روی/دور سرم ... می دانی گاردلیا ؟ می دانی ؟ طعم عجیبی داشت ... طعم گیلاس بود یا ... من آرامم گاردلیا ... آرام ... درست مثل پتکی تازه همین الان خورده  توی سر کسی سرد بی مصرف انداخته باشند گوشه ی انبار  ... مثل پتک سنگین ... آرام ... سرد ... منتظر ... تباه شده ... تباه شده ... تباه شده ... تباه شده ... طعم عجیبی داشت درست مثل طعم پیچ کناره چرخ قطار  ... درست مثل طعم دستگیره ی در خروج اضطراری ... درست مثل طعم بستنی یخی های پرتقالی بیست سال پیش شیراز ...  مثل طعم گیلاس ...  

گوشه ی بامی که سوت می کشد .

 خون به معنای باتلاق خونمردگی دمل فرض بگیری ریخت پای این عصای بی پا ... بیا بیا بیا بیا ... تازه ام کن ... تازه تر ... بیا بیا بیا بیا ... پنبه از گوشم بکش یک پریود کوتاه مغز چنازه اش جنار کند دو سمت خیابان پهلویی ... ستاره به دستم نگاه کرد: دارد کهنه می شود معنی تازه جستجو کنم ... خون دماغش را به معنای واقعی آزار داد و پنبه که از سر شب چپاند توی سوراخ داشت خشک می شد به جداره ی مجاری تنفسی ... و بذرافشان ... ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم ... امید ز هر کس که بریدم بریدم ... دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند ... از گوشه ی بامی که پریدیم ... پریدیم ...

نکته ی دیروز : پیش از هر چیز خود را باور کنید زیرا آنانکه خود را باور ندارند همواره دروغ می گویند ... نیچه

به گاردلیا : دلت درد می کند ... نبات توی دلم داغ شده ... تنت سرد شده گرم می شود  ... پلک می زنم پلک می زنم  ... توی غمت چیزی شبیه شادی غنج می رود  ... به گوشم رسید ... توی یک کف دستت یک شاه/پرپرک می زند توی یک دست بی بی بی دل گوش می کند  ... توی خیالت داری بحث می کنی ...  قانع می کند ...  قانع می کنی ... سیگار دود می شود ... سوز عجیبی می آید ... گرگ بچه می کند ... توله پس می اندازد خون به تناسل نسل می دهد جفت می گیرد ... تابستان عجیبی است ...  توی تنگ لعاب آبی دوغ کردم  توی بالکن شب است انگشت بر پوست نازک کشیده ی تن تو می کشم گاردلیا ... پوست کشیده و نازک تن تو ... پوست نازک و کشیده ات ... کشیده شد روی طبله ی خالی درخت بامبوا ... پنج کیلو کاه تازه خشک شده سفارش دادم ... برای توی دلم که تویش شاخ نبات داغ شد  ... برای پلکم که ... برای گوشم که ... سوت عجیبی می کشد گوشم گاردلیا ... سوت عجیبی  ...

گاردلیا به فدرس : ظهر تابستان بود ... زیر پنکه خوابیده بودی ... آرام عمیق در عمق سرخ آفتاب تموز ... آفتاب روی نیمی از صورتت افتاده بود لای پلک هایت کمی باز ... باد بازیگوش پنکه با لاله ی گوشهایت بازی می کرد ... دست های بزرگت دورم حلقه شده بود و پاهایم لای زانوانت اسیر ... سفت چسبیده بودی به من ... سفت ... تو خوابیده بودی گوش من دنبال وز و وز مگس ها بود ...  دنبال بال بال زدن پنکه برقی ... به دنبال آب شدن آهسته ی یخ شربت توی پارچ ... تو خوابیده بودی نگاه من به بالا و پایین رفتن عنکبوت گوشه ی سقف بود ... به تار و پود ها ... یکی رو ... یکی زیر ... یکی زیر ... یکی رو ... تو خوابیده بودی باغچه خودش را زیر آفتاب ولو کرده بود ... تو خوابیده بودی و من ... کم کم تنم را سر دادم /کشیدم از لای زانوانت /دست های بزرگت ... بوی گل می دادی ... توی باغچه نشستم کف مرطوب همین باغچه  که عجیب بوی زندگی می داد ... کف همین باغچه با پیچش عجیب پیچک سبز ... روی کف باغچه کنار همین خرخاکی های خوشبخت ... کنار همین خرخاکی ها که با یک سیب زمینی پخته به معراج می رسند ... همین هایی که خطوط دست مرا می شناسند و تن کوچکشان را پهن می کنند زیر نوازش چشم های من ... سایه بلند عبایت روی سرم سایه می کند ... ظهر تابستان است بیدار شده ای به بازی عجیب انگشتهای من و خرخاکی ها خیره شدی ... سایه تو از پدر بلند تر است ... حتی از پدر بزرگ ... خیلی بلند تر ... خیلی ... حشره ها خوشبختند فدرس ...  و گاردلیا هنوز کودک ... ظهر تابستان است ...

یک پیت نفت تف کن تو ...

 این جا/این قسمت شهر زخمی است بچه ها ... خون به معنای/شکل فاضلاب دارد از لای این نرده ی خوابیده از لابه لای آسفالت و تف آفتاب زده می زند بیرون توی همه ی سطح شهر را جراحت برداشت بچه ها ... شهر زخمی است  ... این/همه ی این قسمت شهر را باند برداشت ... پنس ... گاز ... نفت ...  نفت زد بیرون  ... از این جا ... این قسمت ... عنبیه ی چشمم ... عمق پشت پرده ی گوش ... از چرک لا چرک های لا به لای خطوط کف دست از منفذ پوست و دریچه ی قلبم نفت زد بیرون بچه ها ... پنس ... گاز ... استریل استریل استریل ... باند باند باند ... دکتر تف کرد توی زخم بیمارم با این استدلال که حاوی مواد ضد عفونت چرک کثافت و لجن است این بیمار ... دکتر تف کرد توی ظرف چرک تاب بیست لیتری پلاستیکی که یادم می آید همه ی زمستان منتظر هجده یا نوزده لیتر نفت بدمصبی بود مادرم مجبور نشود با آب صفر درجه ژاکت  و پلیورم را بشورد ... دکتر تف کرد توی سرزمین مادری آباد شد ناچار ناچار ناچار آباد شد ... این را گفتم نفت شد ریخت روی کاغذ روی لپ تاپ روی قسمت تاپ نمودار صعود سقوط بازار بورس اوراق بهادار ... این طنز حاوی مطالب چرکلیدی است به وسیله ی آن می توانید درب بسیاری از درهای فاضلاب کف خیابان ها را بردارید ببینید آن زیر میرها چه خبر است لا به لای زخم  ... متن گندیده ای است  ... طوطی شکرخواه را ... طوطی شکرخواه را ... مادرم را نفت برداشت دارم بی هوا کبریت ها را یکی به یکی بی خطر می کنم ... دارم خطر می کنم ... یکی به یکی ... کبریت ها را ... کبریت ها را ... کبریت ها را ... یک نفر که از اوراق سهامدار بهادار چیز می فهمد حالا یک برس بکشد سر این ماجرا ... شیپیش ها را که کرایه می دهند یکی روزی صدتومان با شرایط اقساطی به شکلی لیزینگ ... شیپیشتیم دکتر جون ... تف کون ... تف کون ... تف کون ...

نکته ی روز : از "بدترین چیز" برای رسیدن به "بهترین چیز" گریزی نیست ... نیچه

به گاردلیا : فدرس راز کلمات را می داند ... فدرس کلمات را می داند/می شناسد گاردلیا ... توی این خمره توی این جعبه باکس کفش ورنی آهنگ وبلاگم گاردلیا ... فدرس پیچ شد توی چند تکه استخوان  ... خونم دم کرده ی چای لاهیجان است و غده ی لنفاوی فوق کلیوی سالهای سال است عقد اوهام سرخ چند شقایق وحشی است برای تو گاردلیا ... برای تو ... سینه ام را صاف می کنم حوا را از تویش می کنم بیرون ... فوت می کنم ... جشن به این همه بادکنک احتیاج نداشت گاردلیا ... این بادکنک به این همه جشن نیاز نداشت  ... بعد سوم از چشم حشره به بیرون از شیشه نگاه کرد و دنیایی از برگ توت که باید بخوریم ... گاردلیا از این جای متن به بعد روی میز ضرب گرفته گوش نمی کند ... پیچ ها را باز می کنم ... قطعات لاستیکی را توی جعبه باکس خمره می چینم درب درش را می بندم  ... فدرس فقط یک کلمه است گاردلیا ... یک کلمه  ... تو بگو ...

پشت اقاقیرها گیرها ...

کنار همین یادداشت را بگیرید چیزی که می گویم کناری یادداشت کنید ... این حرف آخر حجت است ... یک بار برای همیشه ... ستایش خدای را عز و جل که مخلوطی است از آب سیب و خرده های گلابی توی ته مایه ی  آب رقیق انار ... انار این/همین میوه ی بهشتی ... دستم را می شورم  شوریده و پاک می ایستم رو به روی درگاهش ... کنار زنگ اف اف سه بار زنگ می زنم با ذکری شامل کلماتی که تکرار می کند: من را بپذیر ای پدربزرگ صاحب خانه من را بپذیر و بعد ... بعد نوری به قطر چند میلی متر و کشاله ای به طول نود و نه درصد تاریکی از بغل و کناره ی زنگ زده است بیرون می چینم لوله گرد می کنم میذارم توی جیب شلوار ... در باز می شود  مرا تنگ بغل می گیرد می کشد تو طوماری از خاطره ها ... طوماری که یک سرم افتاد ده ها کیلومتر عقب تر  یک سرش سر خودم مثل رل گرد دستمال توالت پرتاب شد به جلو سبک تر سبک تر و سبک تر نازک نازک تر ... نازک آرای تن ساق گلی دستش را توی دست تازه گذاشت/از دیروز عطر مرطوبی می پیچد توی خماری ها ...  خرطومم را می کنم توی گل و لای های مرداب آفریقایی چند لایه می پیچم دور تا دور تنم ... دمش را کژ می کند مژ می کند کژدم ...

نکته ی روز : کاش می توانستید از نیمه خواستن دل بکنید ... نیچه

به گاردلیا : سرگذشت عجیب  خرخاکی عجین شد با سرنوشت دونه دونه ی خاک ... با سرنوشت جانورهای ریز ریز ...  از بعد از این حرف می زنم گاردلیا ... از خیلی بعد از این به خودم که نشست این ته/ته این دالان اشاره می کنم ... چیزی این جاست ... این ته ... توی عمقی شبیه ژرف ... نوری ته مانده از روزی که با نفس وجودی روح سنجاقک سنجاق می کنم به کراوات همین خرخاکی ...  همین که از صبح خیلی زود ولو می شود روی دونه دونه ی خاک می رود برخلاف مورچه که کم گم می شود  تقریبن دسته دسته از آنها می روند گم می شوند ... این جا نشسته ام ... رها جدا از همه ی هستی ... ایزوله ... ایزوله از هستی ...  جایی میان خرخاکی ... پشت یکی شاید ... همین پشت شاید ... همین پشت مشت ها شاید گاردلیا ...

گاردلیا به فدرس : رد سفید عجیبی دارد این آسمان این تصویر این نقش ... همین که دو پرنده رد این خط را می گیرند برای رسیدن ... عطر عمیق عجیبی دارد این پیراهن آبی تو که وقت نبودنت جای خالی تنت را پر می کند ... طعم گس ماندنی عجیبی دارد این اشک که با هم روی پرز پتو می ریزیم و بعد چه سفت و چسبناک  پیچک می شویم  ... زنگ گرم عجیبی دارد صدای تو این حنجره/  نفس/  کلام/ این تو که بی شک بزرگترین عارف این قرنی ... این تو که به اصالت هلهله ی سرخپوستی می مانی که شیردرنده ی کهکشان راه شیری  رام چشم نافذ اوست ... می خزم و خودم را توی عبایت جا می دهم ... ناخنت را کوتاه کردی به تار سپید مویت خیره می شوم ... لبخند می زنی ... امن می شوم ... رومیزی مخمل آبی روی کنده کشیدی ... شربت بهار نارنج  ... و مهتابی که زمین را روشن می کند ... ترانه ی ماندنی که هرگز نمی میرد ... قلبم را کف دست گرفتی پر خون و زنده ... قلبت را کف دست گرفتم بی درد آرام ... از لای ابر به زمین نگاه می کنیم ... زمین زخمی ... زمین  برنج  رنج دست دختر شالیزار ... چه آرامیم اینجا ... مناجات می پاشیم روی زمین ... زمین زخمی ... آخ فدرس ... گاردلیا خوشبخت ترین زن دنیاست ... گاردلیایت خوشبخت ترین زن دنیاست ...