یک دست یک نخ ...

خدا خودش نخ کرد توی تسبیح مومن دارد می اندازد ...  پای تو ... پای من ... بند به صورت زن مزه ی دستمالی می چشد زیر درخت پای درخت هلو آلبالو گیلاس گیلاس ... به سلامتی شما نخ نمای سرزمین کهنه فرتوت سوراخ سوراخ ... خیاط سوزن برداشت رفت سراغ پالتوی پوست مادمازل فرو کرد تا ته توی آستر و خط دوخت زیر بغل دوخت به کناره ی نخ کش ... پیر پیمانه کش من که  روانش خوش باد گفت پرهیز کن از دوخت و دوز ... خدا وند وند شد بیخ ریشم ریش ریش شد ... ریش ریش ... پرنده گرم و سیر نیمچه کرکش بال  شده نشده ... بلند شد ... پرواز ... واز واز ... یک نخ کلاف کشید گوشه گوش نخ کش کرد کش کرد دور دستش ... چهار دور به نیت مادموزل غربتن الی الله ... ز هر آهو نه صحرا مشک یابد ... ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد ...

نکته ی روز : آنکه دعا کردن آموزاند نفرین گفتن را هم بیاموزاند ... نیچه

به گاردلیا : دو برگ سفید یک ورق کاربن آبی ... می دانی گاردلیا ... آن چیز کریه دارد توی ذاتم زار می زند ... یک بسته کبریت بی خطر یک بسته مداد شمعی یک در میان عکس سونوگرافی از چرک و عفونت چند خراش کوچک از جراحت امروز ... خوشم باشه گاردلیا ... خوشم باشه ... خریت خر را تا خرخره جویدم ... خرچ و خروچ ... بسته ی نعنا خشک شد لای دندانم جریان خنک مجاری تنفسی  ... چوب سیب را توی باغ تف می کنم و بعد ...  بعد دستم را می گذارم روی همین نوشته ... روی همین سطر ... روی همین مثلن به گاردلیا ... روی دو ورق کاغذ سفید یک برگه ی آبی کاربن  ... انگشت های ب ... ا ... ز ...  روی امتداد لبه ی دستم مداد را ادامه می دهم روی سطح اصطکاک طرح دستم را می اندازم روی کاغذ ...  این نوشته ... دست می اندازم روی این کاغذ روی این نوشته ... به همین سادگی گاردلیا ... به همین سادگی ... حالا تو دستت را باز کن ... ب ... ا ... ز ...  بیانداز/بگذار توی/روی آینه ...  به خودت توی آینه نگاه کن ... به رد دستت روی/توی آینه روی خودت ... به همین سادگی  ... دست بیانداز روی خودت گاردلیا ... یک ورق اگر داری کاربن کن بگذاری پشت آینه یک نسخه برای من بفرست گاردلیا ... یک نسخه هم به آدرس ما بفرست گاردلیا جان ... جاء القضا ضاق الفضا ... جاء القضا ضاق الفضا ... جاء القضا ضاق الفضا ...

مرد سنگ قیچی ...

بهشت موعود را جمع کردم ریختم توی سبد یک تکه گذاشتم توی کارتن توی چند جای مختلف انباری  ... یک سوزن به خودم بزن یک جوال بدوز به خیکم خرده شیشه خرده خرده خوردم ذره ذره چیزی توی معده ام به ملکوت می رود می آید ... دستم  می کنم توی گردنم چیزی از غدد لنفاوی می کشم بیرون  جلوی چشمت می گیرم گلوبول سفید می ریزد نوک کفش سفید/کتونی تو ... فرشته می رود پشت دستشویی نوک زبانش را به سق دهان میزند صدا از خودش در می آورد فرشته ها جفتگیری کنند ... خرده خرده اسبابم را اساس می کنم توی چمدان بوی کاندوم نامرئی ازجنس پلاستیک لاهوت می پیچد توی فضا صدای آه و ناله ی فرشته ها ... سریع تر باشم ... روی پشت بام  توی لبه ی پنجره  توی راهرو را صدای بال بال زدن فرشته ها بر می دارد ... فرشته های دهنده و بخشنده و فرشته های گیرنده و مهربان ... ضبط کاستی که از پدربزرگ ارث رسیده روشن می کنم  داوود مقامی را آنقدر بلند می کنم که ... دانم ای زیبا روزی ...  به سختی توی خانه جا می شوم ... ماهی به شکل اسپرم مقدس با هاله ی نور چشمم را کور می کنند ... بهشت موعود را بر می دارم  به سمت راهروی خروجی ... فرشته های بازیگوش توی  مسیر  صدای عجیب از خودشان درمی آورند من اسلوموشن یک ثانیه را در/به طول ده ثانیه حس می کنم یاد کتونی تو می افتم  آخرین قطره ی گلوبول سفید خون از غدد لنفاوی توی مشتم و آخرین جمله که با گلوی پاره ... جاء القضا ضاق الفضا ... مرداد کثیفی است ... مرداد کثیفی است ...

نکته ی روز : چه بسا چیزهایی که از شما و در شما که به شما ستم می کنند ... نیچه

به گاردلیا :  سردم است گاردلیا ... عبای کهنه ام دیگر در نقش یک نیم دولا پتوی بی قواره به درد می خورد ... ... کلمات چند شعر  توی مجاری حنجره یخ زدند ... منجمد شدند گاردلیا ... توی همان صندلی که تو صد هزار بار دیده ای عقب جلو می کنم به پشتی می کوبم خودم را بغل می کنم عبا می پیچم دور خودم ریشم قندیل می بندد پیر می شوم گاردلیا ... کارم به بخاری می کشد به هیزمی که از کنده بلند می شود دود می کند توی چشمم ... این چه دستی بود گاردلیا ... این چه دستی بود ... سینه سرخ  توی حیاط خانه کرد ... تنهاست ... آدم این جا تنهاست ... موسم خوبی است بهار بریزم لای زمستان مانی ... شکارچی قطره ی رنگ چکاند وسط پیشانی نقاشی ...

 

تانک یادگاری ...

 غروب بود و بن لادن و بن لاله و ابن الاحمق بنی بی کلام با هم نشسته بودند توی محوطه بوی هویج تازه  ریخت توی صورت چخماخی های بنت الچماق ... کرت اول را فتح کردیم با هر ظفری که بود ... خودم با اسب غربتی سرم را نیزه کردم توی شکم حداقل/کمسته هفتاد و هشت شوالیه ی سرخ پوش ... شکایت از غم هجران چه می کنی بلبل من همین سوتی که بلدم با اقساط بلند مدت از صندوق های قرض و حسن گوجه و قیسی گرفتم بعد نیروهای زمین به هوا توده ی متراکمی به سوی دشمن فرضی پرتاب کردند کراهت جوانب توصیه را برداشت ... انک فضال العالمین ... الهی به امید تو ... استارت زدم و تانک تی هفتاد و هفت را گذاشتم توی دنده ی اول ... قوم ظالمین ریختند روی سرم ... جهاد اکبر با نفس است حاجی ... گلنگدن را پرتاب کردم از توی کتفم بیرون خون غریب غربتی ها پاشید روی خاک وطنم ... این نفس اماره است دختر ... بچه های شهر را یکسال زودتر از پسر بچه های دهات ختنه سوران می کنند ... دوست داری ببینی ... توی دستمال بود ... اراده اش را ریخت کف دو دست سفت می مالید به پاشنه ی پا و زیر چانه اش ... کریم است خدا این کریم است یا خدا ... خم را ورداشت رفت ته تانک بست نشست ... بد مست کرده بود از عرق تنش  معلوم است ...  توی تانک را بوی بد صدای وز وز مگس بعثی برداشت ...  زخم کف پایم دارد عفونت می کند خانم محترم الهه ی جنگ از دوران یونان باستان تا جناب جرج پسر و بعد سزیف را با سنگ منجنیق کردند به اصطلاحات روحانی/عرفانی به خودشان صدمه زدند صدمه زدند این تصویر را با همه ی از هم گسیختگی با همین جمله که دارد به نویس می رود از پیش رفته ساده گسیختگی زدایی کردم ...  تب دارم ... تانک فولاد  آبدیده خشکی دیده زیر آفتاب تف کرده بی بنزین پر از خمپاره ... مسول تدارکات بودم و همه ی ذخیره را ریختم توی این بدمصب ... خوابش برد توی  خوابش استثناعن کابوس ندید ... خواب دید کنار سهراب نشسته دارند اندی کورس گوش می کنند سهراب از باغ حسن آمده بود داشت شعر می سرود حافظ سعدی همدیگر را بغل کردند  توی خوابش چیزی ریختند از آن تانک زدایی کنند ...  اسبم را زین کردم از دور از بالا مثلن بالای تپه منتظر چیزی از  منظره از من/ما از توی تاریخ این ماجرا به باد رفت ... الهی به امید تو ... سوت اول سنگر اول زمین اول گیر زمین شدم بی سرزمین شدم می خوای بخوا نمی خوای ... دلاک محل سر تیغ که تیز بود را خواست بکشد به کناره ی دول دستش لیز خورد و سرش وسط هلهله و شادی از ته برید رفت پی کارش ... کستریشن کست فیلم  تی هفتاد و هفت تا صبح ادامه داشت ... 

نکته ی روز : آسودگی بی سلاح مایه ی هرزگی است ... نیچه

به گاردلیا : از توی دیوان دیوانه خانه ریخت بیرون جمع کردیم ... تفریق کردیم ... خریت خرها از خریت نیست گاردلیا ... ببین ... جمع کردم خودم را جایی از گوشه ای دارم نت  جناب ارباب روحی الفدا را می خوانم ... تو به من نگاه کن ... تصویر کج معجوجم توی آینه تخت افتاد وسط ظهر حوض توی حیاط ...  دست خودم نیست ... تنبلم ... توی همه ی لخته های دنیا ... لختی تحمل کن و بعد ... حقیقت را بادکش کردیم بیرون  ... رگه ی حقیقت جای سه انگشت و نصف از باقی مانده ی لخت حقیقت ...  تولرانس تحملم کم شده ... من ... من ... زنگ خانه ی نزده را باید پیدا کرد ... زنگ کهنه ی توی صندوق خانه  ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... یادگاری ... یادگاری ... یادگاری ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ...

گاردلیا منظره ... منظره گاردلیا ...

 سنگ را یه قل به دو قل سنگر بستم ... راه را زن بست خونی که اهدایی اهالی پورت مودی بود توی رگم  تنوره کشید ... جای جو خالی بود و سیاره به راه شیر تو شیری کشیده شد ... الهی مرا به راه راست تر هدایت کن و بعد ...  بعد عمل جراحی شروع شد ... حباب سبز رنگ از توی سوراخ شکم بیمار زد بیرون تقی توق ترکید ... خدایا از تو گرسنه ترم از تو که از اول به ازل تا اند ابد هیچی نخوردی ... خدایا صبر کن قسمت بعد را بازی کنیم ... پرنده گفت هیچ تقصیر درختان نیست ... سهراب خودش اومد آب بخوره افتاد تو حوضک ... این درش اورد این ورش اورد این جرش داد این پاره اش کرد این دهنش رو سرویس کرد این یکی گند زد توی روحش این یکی گرفت خوردش ... کی کی اینه کله گنده با صدای چی با صدای رنده اره ... راه را راهزن بر زن بر بسته بود و من ...  پشت یه قل ها دو قل سنگر/لرد بستم ... خوراک بود ... خدایا  آب یه بگیر روی دستت بیا بشین پای سفره ... شکم سفره سفره ... حباب سبز سقف سبز راه مجاری خنک کننده ی پوشال آبی را بست و وسط ظهر اتاق دم کرد ... قسمت دوم ...

نکته ی روز : دست من دست یک دیوانه است ... نیچه

به گاردلیا :  چشم برداشتم ... تا صد شمردم ... چشم برداشتم ... قایم ... باش ... باشک ... با ... شک ... با تردید ... با خوره ... خود خوره ... خون خوره ...  چشم برداشتم به هوای سوک ... سوک به هوای گرگ به هوا ... گرگم گاردلیا به هوا ... به هوای ... گرگ ... به هوای گرگ بودم گاردلیا ... گرد عجیبی غبار کرد زمین بازی را ... من ... بیخ دیفار چسبیدم به صورت توی ساعد نا مساعد دست راست درست همین جای ماجرا تا صد از یک شمردم  چشم برداشتم برگشتم  پشت به دیفار بادی تند تیز زبر زرنگ یک مشت شن  پاشید توی چشمم ... گرگم  بین هوا  زمین بود گاردلیا ... بالا  زمین بود گاردلیا ... دلم تا دسته توی ظرف مرکب بود گاردلیا ... دستم تا دسته توی دست قلم فدرس بود گاردلیا ... شاعر به رو نه پشت به دیفار بود گاردلیا ... شعر ... شعر ... شعر گاردلیا ... شعر بهانه ی بهانه گیری بود گاردلیا ... و بعد ...  بعد جفت چشمم پر از شن دستم مشت پشت مشتم روی چشم  یکهو ... دست برداشتم گاردلیا ... یکهو گاردلیا ... باد ...  خون ... خون و خیره جفت پاشید از حدقه بیرون  ... جفت گرگ پرید... جفت شش گاردلیا ... جفت شش ...

گاردلیا به فدرس :  دستم را بگیر سرباز ... اینجا گلی نیست وقت سقوط دلم را به تماشایش خوش کنم ... اینجا اطلسی ها بیمارند و دستم فلج شده  ... اینجا دامنم را گل گرفته و چشمم عجیب  می سوزد ... کلمه ها یاغی شدند ... دنبالشان می گردم ... جمله ای ناب می خواهم چیزی چیزکی که نجاتم دهد ... نو /تازه /ناب ... ناب ... ناب ... نجاتم/مان دهد ... آخ فدرس ... فدرس ... فدرسم ... امروز زنگ خنده هایت ... آخ این خنده ها که مرا تا  کجا می برد ... تا نا کجا ... تا کجا ... عطر پیراهنت ... می برد مرا ... تا سرزمین صورتی رنگ پرهای فراموشی ...  تا تو ... تا پرواز ... تا سرباز ...تا  فوج فوج کبوتر سپید به آسمان ابری دلم ...  آخ دلم ... سرباز ...من از فردا عجیب می ترسم ...  خورشیدم  بیمار شده  خمیازه می کشد دنبال سنگریست پناه ببرد ... استراتانگوف ها سرباز ... من بی زره ام سرباز ... بی زره ... گردن نهادیم ... الحکم و لله ...