قسمت های نرم و گرم ...

یک سوزن لحاف دوزی رو از زیر جمجمه از قسمت پس کله فرو کردم توی فسمت های نرم بافتار مغزم ... تکیه دادم به صندلی ... و بعد ... بعد ...  همه ی خاطره های سر به در کرده  یکهو آواره شدند توی قسمت های نرم بافتارهای مغزم ... یک تصویر غریبی نقش زد رو به روی صورتم در یک فاصله ی چهار متر و نیمی بسته شد باز می شد ... باز می شد ... باز می شد ... کلمه ها به مراد دلم نیستند ... دروغ و فریب و خیانت و کثافت ... علامت های پوسیده ی راهنمایی و رانندگی تا دسته توی پاچه ی هم گذاشتن  ... تا گردن توی لجن شنا می کنم ... از کناره ی سوزن لحاف دوزی آب لجن به شکلی اوسموزوماتیک کشیده می شود لا به لای بافتارهای نرم مغزم ... سفیده ی چشم هایم کدر می شود ... از توی سوراخ های دماغم آب بد رنگی شره می کند توی دهانم و بعد طعم گس عشق های آتشین در ابعاد اجتماعی اش می پیچد به کامم ... من مسخره ترین شکل دنیا رو توی این پازل کامل کردم بچه ها ... یک دست بریده از همه جا یک پای شکسته در/از همه جا یک جفت چشم تا دسته کور یک جفت سوراخ گوش تا هناق کثافت و چرک گرفته و یک گلوی پاره ... یک گلوی پاره و بعد ... خون گرم ... خون پاک ... خون تمیز ... آرام .... نرم ... یک گلوی پاره با زخمی پاک با لبه هایی از صورتی تمیز که وقتی از دهان نفس/خرخر می کشم از تویش حباب های پاک و تمیزی مثل فوت فوتک های دوران بچگی با تم صورتی/قرمزی گرد می شود و به هم می پیچد می رود توی هوا ...  چکش را می کوبم روی ته سوزن لحاف دوزی ... روی نقطه ی دقیق په هاش  پخش می شوم روی دیوار و بعد ... چیزی که دیگر تشخیصش نمی دهم می ریزد روی شونه ام ...  چیزی گرم که  نمی دونم روی سینه ام ... و بعد ... یک چشمم بینا می شود در جایی زیر جایی مثل سینک ظرفشویی ... بیرون از حدقه می چرخم و بعد بعد بعد ... ایکاش کور می می شدم و از/در اینجا نمی دیدمت ای وطن ... ای کاش نمی دیدمت ای وطن ...

نکته ی روز : هیچکس بیشتر از آنچه که از دلدارش برخورد بوده است از او از کف نداده است ... نیچه

به گاردلیا : حوله ام را بده گاردلیا ...  بده خودم رو خشک کنم ... خودم رو خشک کنم برای لای کتاب ها برای ویترین موزه های جانور شناسی ... خودم را خشک کنم برای خورشت های قرمه و سبزی ... حوله ام رو بده گاردلیا ... حوله ام رو بده ... خودم رو خشک کنم به شیشه های این مونیتور ... خودم رو بسته کنم به بندی این جعبه ها ... وقتی که از بندها برایت می گفتم یادت هست گاردلیا؟ ... از مفهوم صریح آزادی ... وقتی که از بندها  می گفتم یادت هست گاردلیا؟ ... مفاهیم را برای گفتن آفریده اند و عمل را برای کردن ... می فهمی گاردلیا ؟ ... خندید ... پکی زد زیر خنده و صدای خنده اش پیچید توی همه ی فضا/مکان/زمان ... گاردلیا خندید گاردلیا ... گاردلیا خندید  ... آخ یادت هست؟ ... این خنده را آخ ... این خنده را آخ گاردلیا ... آخ گاردلیا ...  

اونا اینا ... اینا اینا ... از همینا اینا ...

به پشت دستم نگاه می کنم ... به رد سرزمینم ... به ترک ترک های روی دیواره های تخت خونه ... به شعرهایم ... به شعور رنگ پریده ام ... به تباهی ها ... سیاهی ها ... جون به جونمون کنن سومیم حالا فرض کن توی همه ی جهان ها ... سرم را توی دست می گیرم  از کناره ی تجن می کشم بالا ... مثل همیشه با بذرافشانم ... داریم حرف می زنیم ... از دهه ی سی شمسی تا فرض بگیر چندین دهه ی بعدش رو ... دست به کمرش می زند نفس عمیقی و با همون لبخند  همیشگی می گه: فدرس خان! اینها رو به شیخنا بگو !!! می خندم ... چوبدست دستی ام رو دست به دست می کنم و به راه می افتم ... دلم براش خیلی تنگ شده بچه ها ... دلم خیلی براش تنگ شده بچه ها ...  یک کلام ... ختم کلوم ... بذرافشان!

نکته ی روز : همه ی خدایان مضمون های برساخته ی شاعران هستند ... نیچه

به گاردلیا : دلم دل دلک می کند ... الک دولک می کند ... دلم دالی دالی ... دلم دال داده دلتنگم دلتنگم می کند ... دلم گاردلیا ... دلم دلش گرفته دور تا دورش را درنگ و تردید گرفته ... دلم مدل دالنگ و دولونگ برج ساعت گرفته ... همینجوری واسه ی خودش وسط این معرکه معرکه گرفته ... دلم گاردلیا آخ دلم بدجور یعنی خیلی ناجور گرفته ... (بعدش/بعد از تا اینجای این نوشته/پست یعنی یکهو چند وقتی گذشت ... زمان چندین ساعت/روز متوقف شد و بعد ...

بیامیز... بیارام ...

گاردلیا به فدرس : در ایوان را آهسته باز می کنم برایت آب آورده ام از همان تنگ لعاب لب پر بوفه ی شکسته ی مادر بزرگ ... با بغض تو خون می خورم ... پیراهنت را  با گلاب شسته ام  سفره را پهن کرده ام  دو ساقه میخک سرخ  نان و ترانه  پنیر و سبزی از باغچه ای کوچک درچهارچوب  ابعاد  غولی چشم سیاه و تن کوچک گم شده ی گاردلیا ... نگاه کن به آن شاخه نزدیک  همان شاخه ی شانزده  ماهه با میوه های به بار نشسته اش ... به رازقی های خوشبخت سبز شده روی شانه هایت ... به  گندم های خیس خورده  برای بهار ی که در پیش است ... به کودک فردا ... به  پرهایی که به سمتت گشوده می شوند ... به  عظمت رنج ... "هو" بگو و بلند شو ... گاردلیا همه ی قلب پر خونش  را قربانی  قدم هایت میکند  بلند شو فرمان بده , به فرمان تو که بزرگترین عارف این قرنی ... به فرمان تو که ژپتوی این داستانی ... به فرمان تو که استراتانگوف ها را خاموش می کنی ... به فرمان تو که سرنوشت من در برکت حضور تو شکل می گیرد ... به فرمان تو که عروسک نرم پارچه ای دست های بزرگت شده ام ... به فرمان تو که با همه تلخی ات روی دامنم به خواب زمستانی می روی ... به فرمان  تو می ایستم می نشینم می خوابم می پاشم می دانم ... فرشته ی دو سمت شانه هایت را به بازی نگیر ... مرا بکوب به تخت بتونهای آرمه شده ی سینه ات ... پوپکت ... آهوکت ...گاردلیا جانت ... آه ... زیر عبای ژنده ات پناهش بده  ... تنها مرز آشنا ... مرز آشنا ... بیامیز ... با نفس رحمانی بیامیز /بیارام ... بیارام ... اگر بدانی که قلب او چقدر مهربان است ...اگر بدانی ...

سر خورد و اومد پایین ...

کبره بسته ... دست هایم تا پس پشت کمرم خم شد جلوی خدایی که همین دو کوچه پایین تر از ایستگاه اول از تاکسی پیاده شد ... سوتم را تا نت آخرش زدم/می کشیدم ... دست هایم کبره بسته بود و وصله پینه های پینه دوزی که خوابش را دیدم رد انداخته بود روی خط ریشم ... حالا یک دست دوم هستم که دست های زیادی به نقش اول روی سن بالا و پایین می روند ... ناچار فرض می شوم ... می دونم ... می دونم ... بس کن ... بس کن ... این دست ها از تباهی تو عکس گرفته اند و همین الان روی دسک تاپ های مجازی به ریش درویش ریش ریش ریس ریس ریسه می روند ...  مشابه خودم هستم در ابعاد و تعداد متنابهی که تکثیر شدم ... سیمان را بریز توی آبگوشت همش بزن بچه ... بچه ها ... بچه ها ... بچه ها ... از روی تابوت خودم از زیر ... عکس بگیرید بچه ها ... عکس بگیرید بچه ها ... بی فلاش لطفن ...بی فلش لطفن ... حدودن ...

نکته ی روز : درمان ناپذیران را دوایی نیست پس باید که از زندگی بکوچید ... نیچه

به گاردلیا : سمباده/سنباده را برداشتم آرام آرام گوشه ی ریز زیر قرنیزهای دیوار اتاقم را خرت و خرت هموار کردم ... شب بود ظلمات تا گردن فرو رفت توی دسته ی جارو برقی و من که کشاله ی رانم درد می کرد ملحفه ی سفیدی پیچیدم دور تا دور سرم/درست مثل مرتاض های تبتی/بنگالی شعر زیر لب زمزمه کردم :

بعلاوه ی معکوس خودم که به سینه کشیدم ایستادم/سه صف سر باز کرده بودند روی میز و هفتصد و پنجاه تا گلوله را از سر و ته کردند توی تفنگ هایشان ...  خندیدم گاردلیا ... کارم تمام شد دست هایم را شستم با حوله ی مخصوصی که آبی هتل بود اتفاقن دستم را خشک کردم گفتم انترن بیمارستان را ببرند توی اتاقی که جراح مغز و استخوان به هم پیوند می زند ... ساعت روی عقربه ی بدی بد حساب کرده بود داشتم زیر نور مهتابی های یک ریز/پشت سر هم سالن بیمارستان راه می رفتم/طی طریق می کردم و این شد مبنای تاریخ سلوک شد ابتدای سلسله ی سلوکیانی که شد همانی که نباید می شد که شد گاردلیا ... دستم را شستم  زیر دستگاه تا دسته بنفش اشعه گرفتم خودم را توی آینه ی اتاق استریل نگاه کردم ... چه چروک های غریبی عمیقن شیار خورده اند اینطور کات دار توی صورتم ... چه رنگ های دانه دانه ای پخش شده اند زیر پوست آبگیری شده ی چشم هایم ... می بینی گاردلیا ؟ می بینی ؟ این همان وعده ای بود که از پیری به تو دادم ... 

انترن بیمارستان روی نرده ی پله ی ساختمان/از طبقه ی هفدهم همینجوری سر می خوردش و می اومد پایین/تا طبقه ای که توش بودم/به علاوه ی صد باری که بهش گفتم از این حرکات جلف توی ساختمان رسمی و اصلی انجام نده ... از اتاق استریل آمدم بیرون گاردلیا ...  پرید توی/روی صورتم ... جای تفی که پاشید هنوز دانه دانه های رنگی پوست صورتم هستند و گفت : تمام شد ... همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد ... دیگر تمام شد ... باید که برای روزنامه تسلیتی بفرستیم گاردلیا ... باید که برای روزنامه تسلیتی بفرستیم  ...

جون به جون خون به خون نون بی نون ...

 دو میخ بزرگ و داغ پهلوهایم را به دیواره ی مجازی میخکوب کرده اند ... چیزی از من در من مرا پیر می کند ... سوهان روحم را کجا گذاشته ام؟ - این را من از من می پرسید و من کمی دورترم ... احساس تازه ای را دارم  تجربه می کنم بچه ها ... چیزی از من در من با من دارد در درون من با من از من ... پیر می شوم بچه ها ... پیر شده ام بچه ها ... خودروهای ملی توی صف ایستاده اند و یک تابوت سیاه در مشایعت چشم ها و چراغ های روشن و صدای آرام و متین موتورهای تا دسته فیلر شده ... به قول بذرافشان ماها را توی قبر هم بگذارند شاعریم/تا دسته ... در مورد من البته ... نه بدون اجازه ی بذرافشان ...

نکته ی روز : این چوپانان خود گروهی از گوسفندانند ... نیچه

به گاردلیا : سنگ روی یخ شدم گاردلیا ... سنگ صبور ... سنگ پا ... سنگ زیرین آسیا ... سنگ همه ی سنگک های عالم ... سنگ شده ایم گاردلیا ... درست و حسابی نیستند این روزها ... رمئوها ... جولیت ها ... لیلی ها ... مجنون ها ... سرخ پوستان جوان و عاشق تاریخ قوم مایا که بدون اسم و رسم هستن ... سنگ شده ایم گاردلیا ... سنگ آهن ... سنگ آهک ... سنگ مس ... سنگ طلا ... سنگ سنگرهای بتون ... سنگرهای تا دندان مسلح/آرمه ... سنگ شده ایم گاردلیا ... درست مثل سرنوشت سنگین سنگریزه ها ... سنگ شده ایم گاردلیا و از این مخمصه ... گذرگاهی باز نیست ... باز نیست گاردلیا ... هیچ چیز سر جای خودش نیست ... باز هم این ... سرم را به دیواره ها می مالم گاردلیا جانم ... سرم را به رنده ی ژپتو می مالم گاردلیا جانم ... سرم را تخت می کنم زیر غلتک های سازمان های امنیت تمدن های انسانی گاردلیا جانم ... سرم را سنگر می کنم گاردلیا جانم ... سر به سرت می ذارم گاردلیا جانم ... خندق های مضاعفی می کنم ... خندق های عمیقی تدارک می بینم ...  با ستاره های روز هایم به جفت گیری گذشته ام به بار می نشینم گاردلیا جانم ... به شعر می نشینم گاردلیا جانم ... به جان می نشینم گاردلیا جانم ... می نشینم گاردلیا جانم ... جانم گاردلیا جانم ... جانم ... جان .../م گاردلیا جانم ... جانم درد می کند گاردلیا جانم ... ببین که خون از درون دردم سر ریز می کند گاردلیا جانم ... ببین گاردلیا جانم ... ببین: جانم به جان آفرین بر باد رفت/می رود گاردلیا جانم ... جانم خشک شد .

 

بشکن بشکنه ... من هم می شکنم ... و بعدش هم اینا ...

خط هایی را خطی می کنم ... چیزی توی دلم آشوب می کند ... چیزی از توی شکمم دلم را چنگ چنگ می زند ... روی یک تکه زمینی به ابعادی چند در چند ... در کهیرهای کشیده ریخته روی سطح تنم/پوستم ... با پرز قالی بود انگار حرف زدم ... نوک کند مداد را کشیدم لا به لایش و بعد/ش ...  شیارها ...  خط ها ... ردها ... جاهای پا به پا شده ... تگرگی که چند روز پیش از آخرین باری که ... کهنه شده اند زخم هایت سرباز ... کهنه شده اند این زخم ها سرباز ... نه عفونت می کنند و چرک تاب می شوند نه شفا می گیرند و التیام می یابند ... نه دست هایم می روند که بزنند زیر چرخ زندگی داد بکشند که هی!!! نامرد !!! بچرخ !!! بچرخ !!! نه اینکه پاهایم از هوش/حال می روند که ... سنگری که گرفته بودیم پودر شده است سروان ... سنگری که گرفته بودیم در یک چشم به برق گرفتنی پودر شد و رفت هوا سرباز ... سنگری که گرفته بودیم را گرفتند بچه ها ... سنگری که گرفته بودیم گر گرفته بچه ها ... گر گرفته بچه ها ...

نکته ی روز : مگذار که حقی را به تو بدهند که با قدرت می توانی آن را بگیری ... نیچه

به گاردلیا : دست هایم را بسته ام ... کشیده ام ... بعد از این ... بعد از این گاردلیا گاردلیا گاردلیا ... چشم هایم را باز کردم .... باز دست هایم را باز کردم ... ببین گاردلیا ... ببین ... دوباره باز چشم هایم/دست هایم را باز کرده ام ... بازتر گاردلیا ... بازتر ... ببین  ... بعد من بودم و تو من چشم هایم را به اندازه ی عرض شانه/ یعنی به اندازه ی درست هر چند وجب آغوشت ... ببین گاردلیا ... ببین ... سنگ های یه غل را دو غل دو غل می اندازم/انداخته ام هوا گاردلیا ... ببین گاردلیا ... ببین ... این جا نشسته ام سیگار را کنار گوشه ی لبم خاموش کردم ... جزغاله ی سه کنج کنج لب  ... طره ی گیس گیس شده ی گوشه ی آهوی ختنم ... ببین گاردلیا ... ببین ...  دست هایم را درست به اندازه ی سه برابر عرض شانه هایت باز کرده ام/گشوده ام ... ببین گاردلیا ... ببین ... کنگرهای این کوه ها را از بیخ کنده ام/یکی یکی ... این جا هستم  ... درست به اندازه ی سه برابر عرض شانه ات ... بدو ... بیا ... سیمانی تر از هیچ دیواری نیستم گاردلیا بیا ... بکوب ... خودت را ... بکوب ... سنگ این سینه  ... سنگ/بتون  آرمه ی این قفسه را قفسه ی سینه را ... بکوب گاردلیا ... بکوب ... خودت را بکوب به تخت سینه ام گاردلیا ... بکوب ... بگذار که این قفس ... میله های این قفس/قفسه بشکند گاردلیا ...  قفس بشکنم گاردلیا ... و چون همای عشق به هوای قدس پرواز کن از نفس بگذر و با نفس رحمانی در فضای قدس ربانی ام بیارام ... بگذار که قفس بشکنم گاردلیا ... بکوب ... خودت را بکوب به تخت قفس قفسه ی سینه ام ... درست به اندازه ی عرض شانه هایت/یم ... یک به سه/ برابر ...

یکی حالیش کنه لطفن ...

این روزها بالانس نیستند ... از هر دری به هر قیمتی  نگاه کنی بالانس نیستند ... خرده ریزه های زیادی هستند  تعلق به هیچ جزیی از این روزگار درب و داغون ندارند همینجوری آوار شده اند روی سطح دوار همه ی چیزهای این زمین ... می دونید بچه ها؟ زیاد نرمال نیستم این روزها زیاد هم به حال اینکه نرمال نیستم غصه نمی خورم ... همینجوری یه وری افتادم روی همان سطح دوار زمین و هی دوال کمر این جداول متقاطع رو می گیرم به پر و پاهای فرشته ی روی سمت راست شونه ام می پیچم ... حالش از من به هم می خوره منو تف می کنه روی هر عنوانی که دور و برش هست ... بعد تقسیم میوز میشم ... چند ضلعی  ... استنکاف می ده و من ... من پرتاب میشم به عمق انزوای خودم ... جایی که معلق تر از هر طناب داری در انتظار گلوهای مهاجم ... بادی که انگار نمی خواهد بوزد ... تشدید میشم ... می دونید بچه ها؟  آدم نمیشم . همین ...

نکته ی روز : دردا از شوق من به اشتیاق و دردا از از گرسنگی سخت سیری ام ... نیچه

به گاردلیا : هوای این حوالی سخت گرفته است گاردلیا ... هوای این حوالی مرا گرفته است گاردلیا ... هوای احمق بهار بی تفاوت تر از آن است که ابلهی مثل مرا به شوق بیاورد ... هوای این حوالی سخت چسبناک شده  ... شده ام درست مثل یک گرداب وسط یک پیت حلبی زوار درفته ... هی توی خودم کش می شوم مکش می شوم ... هی می ریزم توی خودم از خودم می زنم بیرون ... هی تازه تازه می شوم هی تلف تباه هلاک ... هی خورده ریزه های اطراف را با خودم می کشم به قهقرا هی از اسفل درکات می زنم به بام ملکوت هی باز این چرخ می چرخد گاردلیا ... باز این چرخ می چرخد گاردلیا ... هی باز این چرخ ... هی باز این چرخ ... هی باز این چرخ ... هی باز ... چرخ می چرخد گاردلیا ... سرم دوران می گیرد ... گیج ... منگ و گردان می شود ... حالم خوب نیست گاردلیا ... حالم خوب نیست ... چرا نمی فهمی؟ ... سرم را پهن کن بگیر توی دامنت لعنتی ... من حالم خوب نیست گاردلیا ... حالم خوب نیست  ... چرا نمی فهمی؟