بوم بو می ده پشت بوم بوم بوم صدا می کنه بوم بوم و بو می ده بو ...

رویای سبزی بود ... من یک پسر بچه بود با سه عدد شکلات و یک لیوان شیر به رنگ قهوه ای سوخته ... رویای قشنگی بود ... شما شعور مشهور  مخاطب را زنده فرض کن ... بعضی ها که سوغاتی می برند خوب می دانند ... کم و بیش نشسته ام توی این گوشه ی کادر ... شکلات هایم را گذاشته ام یه وری کنار بشقابم و دارم ته مونده ی فنجون رو می لقونم/پشت و رو توی نعلبکی ... رویاهای قهوه ای چسبیده اند به جداره ی جدا جدای دور تا دور فنجان ... من خودم نیم دایره یه وری لم داده ام به یک طرفش بچه ها ... گرد شده ام گردالی گرد تا گرد توی جداره ی داخلی فنجان ... پیرزن فال گیر خم شد نوک زبانش را روی پیشانی ام می کشد ... انگشت  نوک زبانش می زند و یک دور کامل سر انگشت مزبور را می کشد دور تا دور توی جداره ی داخلی فنجان و بعد انگشتش را تا کمر فرو می کند توی دهانم ... طعم عجیبی می دهم و بعد از کناره های خودم نشت می کنم  ... می ریزم روی میز ... صندلی ... گوی/جام جهان بین ... می خندد و آرام نجوا می کند ... رویای قشنگی بود ... رویای قشنگی بود ... لبخند می زند ... سر تکان می دهد و می رود ... می رود ... می رود ...

نکته ی روز : در هستی نمکی است که نیک و بد را به هم می آمیزد ... نیچه

به گاردلیا : شهید شده است ... درست رو به آخرین خورشید زرد همین قرن لعنتی ... شعر شده است ...  درست روی آخرین تکه کاغذ باقی مانده از عهد دیناسورها ... این رسم خوشایند است گاردلیا لبه ی همه ی طاقچه های خانه را بو می کنم ... عادت می کنم ... می روم باغ حسن گوجه و قیسی می خرم گاردلیا ... یادمه یک روز نشسته بودیم با بعضی از بچه ها اصلن درست یادم نیست حرف صحبت سر چی چی بود یا روی حول و یا حوش چه موضوعی دور می زد ...  باد سردی وزید ... دست های چهار پنج نفر ویران شد ریخت روی زمین به پای سرو کوهی دام ...  بو کنیم گاردلیا ...  بو کنیم ... بو کنیم ... بو کنیم گاردلیا ... بو کنیم ... و بعد ...

ژاژم رو بخوای ...

 به دست هایم نگاه می کنم ... به خطوط دور تا دور انگشت های دست هایم ... به دست هایم نگاه می کنم ... به شکل خسته ی ناخن هایم ... به کشیدگی کناره های انگشت هایم ... بازمی گردم ... به سر خط ... به گذشته ... به خانه ... به خاطره های کپک ریخته ی توی انباری روی پشت بوم خونمون ... با همین دست هایم ... در مقایس های اشل خورده ای بسیار کوچکتر از حالایش ... به دست هایم نگاه می کنم بچه ها ... به معصومیت از دست رفته شان ... به خشم و کینه ی چپان چپان شده در لا به لای لرز لرز هایشان ... به دست هایم نگاه می کنم بچه ها ... به اینکه: خستمه ... خیلی خستمه پسر ... سنگینم ... خیلی سنگین ... به اینکه: بسمه ... سوزن را بر می دارم ... به هوای برودری دوزی ... به هوای شمعدانی ها ... به هوای رقصت روی پشت لیوان ها ... به هوای برگ گل کوکب هایت ... بسمه فروغ ... بسمه ...  از همون راهی که خودت رفتی ... از همون راه ...

نکته ی روز : خران و کوران و مستان چیزی از دلاوری نمی دانند ... نیچه

به گاردلیا : یک نفر به سوت عجیبی شترها را کشید اون سمت ... ستاره ها که هول شده بودن ریختند از دو سمت نقطه ی قطبی بیرون ... صحرای منجمد شمالی را مثال میزنم ... تخته را انداختند روی لبه ی عرشه و کشتی پهلویم را محکم گرفت توی مشتش ...اسکیموها دارند گوشت سیل می خورند و از توی آروغشان بوی خون داغ و چشم های سیاه می آد ... دستم را خالی کردم ... به خال روی برگه ها در وقت خرید یک دست ورق نو مراجعه شود ... عکسم روی پشت باطری نوکیا چاپ شده ... این را یک سطل آشغال که رویش ضربدر زده اند تعریف می کرد و من و گاردلیا چقدر اونشب خندیدیم ...حالا لطفن یه خری پیدا بشه بره اینایی رو که نوشتم واسه ی گاردلیا تعریف کنه/بخونه ... آب طالبی ... آب طالبی ... آخ ... آب طالبی ...

گل کی داره ؟ منم من ... منم من ... منم : "من"

 خروس های بی محل ... محله های بی خروس ... شعرهای بی تیراژ ... تیرهای بی ... بینهایت رقم کوچکی نیست بچه ها ... بی نهایت دوردست ... جایی روزی فشنگی به طرز قشنگی پیشانی مشنگی را به گه خواهد کشید ... خون گرم سرد سرد چشیده ام گل پسر ... با قیف ... با پیت ... با ... بی خیال ... بریزیم توی قوطی عطار ... بی کم و کاست ... شلنگ آتش نشان ها دراز است ... شلنگ آتش ... نشان ها دارد ... به وقتش ... شماره ی معکوس روی نوک منقار خروس محله گرا گرفته ... می پریم توی جوب آب سر کوچه ... شونه به شونه  ... شونه به شانه ی هم ... 

نکته ی روز : هرگاه که پنج کس از شما گرد هم آیند همواره کار ششمین رایکسره می کنند ... نیچه

به گاردلیا : نشسته ام گاردلیا ... نشسته ام وزن سنگ ریزه ها را اندازه می زنم ... درست به اندازه ی افق های دیدم ... درست به اندازه ی حدود معرفت و عرفانی که اشغال کرده ام ... بزرگترین عارف این قرنم ... مثلن یک چند صد دهه هزاره ی میلادی را رج بزن ... یکی زیر ... یکی رو ... یکی زیر یکی رو ... بخند گاردلیا ... بخند ... به حکم صریح من ... فدرس ساروی فرمان شلیک می دهد ... بخند و توپ خنده ات رو ... پر از تف و شادی بپاش توی صورت هایشان ... به فرمان من گاردلیا ... به فرمان من به ایست به شین به خواب به پاش به خواه به دان به بار ... به فرمان من گاردلیا که بی شک/بدون یقین بزرگترین عارف این قرنم ... با یک چند صد قرن میلادی تاخیر البته و این را اضافه کن به تاریخ شمس و مولانا که اصلن در برابر من عددی نیستند ... حوزه ی عرفان را تا همین محدوده پایین آورده ام حتی بلدم  فتیله ی ماجرا را بالاتر بکشم ... اینجا خانقاه من است رو به روی همه ی درهای عالم ... یکیش تو ...  به چیزی اراده کرده ام که بالاتر از پروردگار فقط در ید قدرت من است ... مثلن تو ... فرض کن متن را برعکس کنم کمی چاشنی انکار لایش ... با/بی اجازه ی تو ...  انصاف داشته باش گاردلیا ...  درست فکر کن ... بی خیال ... رختم را پهن کن روی تخت چوبی توی حیاط/ت پشه بند را به مناسبت سرما بزن کنار ... یک تشک درست و حسابی ... لحاف چهارصد تکه  ... نیم تشک برقی کوچک و یک پارچ لعابی آبی دوغ خنک/بی خیال سرما ...  دوتا بالشتک گل دار گاردلیا ... با دوتا بالشتک گل دار  ...  

درست مثل یک ضد حال وایت ...

شهر پر شده از اتفاقات تازه ای که هنوز روی هم نرفته به هیچکدامشان عادت نکرده ام ... این جمله را توی یک کتاب قطوری به اسم مستعار "من" چاپ کرده اند: دورم را خط بکش ... دور تا دورم را ... و بده این را ادامه بدهند تا روی پیشانی ام ... سیم خاردار ماجرا ... دور تا دورش ... دور تا دورم ... کش تا کش و قوس تا قوسم ... به سیمی خاردار توصیف کنید بچه ها ...  یک اسارت دو بعدی توی/لا به لای شن ریزه های این پادگان بچه ها ...  جسم علیلم را ذلیل این بچه بازی ها نمی کنم/نخواهم کرد بچه ها ... من ... سوتی که درست همیشه همین جای ماجرا ... دیگه بازی نمی کنم ...  موچم ... مورچه ام ... بی خیال بشین بچه ها ... بی خیال ...

نکته ی روز : شجاعت بزرگترین قاتل است ... نیچه

به گاردلیا : خم شدم ...  توی چاه ... توی همه ی سوراخ های عمودی درست/ درسته رفته توی عمق زمین گاردلیا ... سرم را کرده ام توی چاه/چاهک گاردلیا ... هی داد نمی زنم ... داد نمی زنم ... پیچیده ام توی خودم ... خم شده ام تا کمر/کمرکش و هی به خودم/توی خودم ... داد نمی زنم ... چیزی/چیزکی گیر کرده/گیر شده توی استخوان توی زخمم و هی ... داد نمی زنم گاردلیا ... داد نمی زنم ... باور کن ...  قسم نمی خواهد ... درست مثل لیست بلند و بالای همه ی قسم هایی که این روزها پشت سر هم برایت می خورم ... درست مثل همه ی آن ها گاردلیا ... چیزی زیادی شده است ... چیزی زیاد آمده است گاردلیا ... شکر ریختم توی چای ...  چند حبه قند ... این دست ... اون دست می کنی و من ... چیزی زیاد آمده است گاردلیا ... چیزی زیادی آمده است ... نزدیک آمده است گاردلیا ... نزدیک آمده است ... درست مثل همین الان ... نفس هایت ... مثل گرمای توی عمق ریه هایت ... وایت گاردلیا ... وایت ... درست مثل گرمای نفس هایت زیر لاله ها و نسترن های گوش  ... درست مثل ریه هایت گاردلیا ... درست مثل ریه ها ... وایت گاردلیا ... وایت ...

دستمال های توالت/ فال حافظ ... من ...

خونه مانم را برداشتم کشیدم به قهقرا ... سوت عجیبی می کشم ... تجمع مجموعه ی عجیبی از قصه ها... خونین جگرم انگار ... خونین جگرم  ... انگاره های یونگ را ریخته ام گوشه ی لپم و هی تف پشت تف ... هی تف پشت تف ... سوزن های نخ نشده را بردارید بچه ها ... سوزن های نخ نشده شن های توی گوشم ... شن ریزه های توی گوشم ... عادت عجیبی است این گوش پاک کن نکن ها ... بچه ها ... بچه ها ... بچه ها ...

نکته ی روز : کسی که بلندترین نردبان را در اختیار دارد می تواند تا پست ترین نقطه نیز فرود آید ... نیچه

به گاردلیا : شعرهایم بوی نان سنگک شده می دهند گاردلیا ... یاد مرد وانت سوار تخم مرغ فروش شهر که روی پشت وانتش نوشته بود: شانه ای برای شما ...  شانه ای ... این را تکرار می کنم و بعد ... هق هق غریبی  ... شانه هایم را می لرزند ... از دم ... اشک که پرده در شود گاردلیا؟ پرده که به در شود گاردلیا؟ پرده ی آبی آشپزخانه کشیده می شود روی تمام خاطراتم و بوی عجیبی می گیرم ... از ته مانده های خودم جمع کرده ام توی کیسه پلاستیک های دست دوم و یک عالمه ولگرد خیابان گرد ... من ... گاردلیا ... من ... دستمالی از لول دستمال توالت جدا می کنم ... به این صندلی لعنتی تکیه می دهم و نفسی تازه می کنم ... انگشتاهایم کلید های تازه ای را روی این صفحه ی لعنتی جستجو/سرچ می کنند ... کلیدهای گویا ... کلیدهای شفاف ... کلیدهای بیانگر ... کلیدهای قفل های ناگشوده ... سوال های تلنبار ذهنم ... کلید همه ی چراهایی که در تمام/سراسر زندگیم گند زدند به خاطره هایم ... کلیدهایی که به این سوال لعنتی جواب بدهند چرا بعضی از خاطره ها در خاطرم هرگز به خاطر هیچ خاطره ای خاطره نمی شوند ... صورتم را اصلاح می کنم ... لبخند می زنم ... پر از خنده ... مثل همیشه ... صورت مسئله که مسئله ای نیست گاردلیا ...  خدا دستمال های توالت را برای همین آفرید ... در روز چندم حالا ... فقط خدا می داند گاردلیا ... فقط خدا می داند ...